Friday, August 18, 2006

یادته قرارمون



یادته تو اون روز بارونی، پیش از رفتنت، دم‌دمای صبح چه قولی به هم دادیم
یادته قراری با هم گذاشتیم
یادته گفتیم حالا که داری میری
حالا که دیگه همدیگه رو نمی‌بینیم
حالا که دیگه آخرای هفته فقط برامون دلتنگی داره و بس
حالا که فقط قراره به تنهایی‌مون عادت کنیم
به هم قول دادیم عشق خودمون رو فراموش کنیم
به هم قول دادیم که دیگه نذاریم آب تو دل هیچ عاشقی تکون بخوره
به هم قول دادیم حالا که دیگه ما باید از دوری هم بسوزم و بسازیم، دست کم نذاریم هیچ عاشقی غصه بخوره

تو این سال‌ها من به قولمون وفادار بودم
هر جا عاشقی دیدم گریون و ناراحت، سنگ صبور غصه‌هاش شدم
حرفاشو شنیدم و اجازه ندادم گریه کنه
اما دیروز قولمو شکستم
عاشقی دیدم و نتونستم نذارم آب تو دلش تکون بخوره
عاشقی دیدم که داره گریه میکنه
عزیزم! اون عاشق من بودم، از دوری تو گریه کردم
گریه کردم، شاید تو برگردی، اما برنگشتی
گریه کردم شاید به یاد قولمون بیای که نذاری آب تو دلم تکون بخوره
اما ...



سینا – ده ساله از تهران


 

2 comments:

Anonymous said...

دست ـخر نفهمیدم که رمانس و عشق زمینی بین کسایی که علوم انسانی می خونن تا حدی بی معنی میشه یا نه؟!؟!؟!؟!؟
در ضمن این عبارت ده ساله هم برای این بود که بگویید که کودکید؟ یا واقعا از یک کودک
ده ساله بود(ها ها) می بینمتون

نامدار said...

سلام سينا خان.
اين پستت من رو ياد اون شعر سيد علي صالحي انداخت البته يك جورهايي با هم فرق هم داره ولي برات مي نويسمش شايد تو هم يادت بياد
سلام
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
نه اين دل ناماندگار بي درمان

هميشه عاشق باشي
نامدار