Monday, May 14, 2012

بورسیا دورتموند؛ فصل جدید فوتبال آلمان و شاید اروپا


بورسیا دورتموند پایان دهه 1990 را به یاد داریم که با مربیگری هیتزفیلد یکی از بهترین یوونتوس های تاریخ را زمین گیر کرد و قهرمان اروپا شد. یک دهه پس از آن دورتموند، تیم دیگری زاده شد که بایرن مونیخ بزرگ را دو فصل متوالی زیر سیطره خود آورد و کاری کرد که دورتموند هیتزفیلد نتوانسته بود انجام دهد، قهرمانی دوگانه لیگ و جام حذفی. شاید دیگر افتخاری که اگر از قهرمانی ها مهم تر نباشد، به همان اندازه اهمیت دارد، کسب پنج پیروزی متوالی برابر مونیخ و زدن پنج گل در فینال حذفی به این تیم است. سوالی که در اینجا قابل طرح است این که مگر این تیم چه خاصیتی دارد که چنین دیوانه کننده پیش می رود.
دورتموند فعلی تیمی فاقد سوپراستار و مبتنی بر کار گروهی است. سال گذشته نوری شاهین ستاره تیم بود و با مبلغی قابل توجه به مادرید رفت. مصدومیت جلوی پیشرفت و درخشش شاهین را گرفت، اما پس از رفع مصدومیت، شاهین نتوانست بازی های خود را تکرار کند. برخی آن را به مصدومیت او ربط می دهند و برخی معتقدند که بازی نوری شاهین در دورتموند حاصل کار تیمی سایر بازیکنان هم بود. بنابراین شاهین خارج از دورتموند بازیکنی عادی است. همان نکته ای که در مورد ژاوی و اینیستا و مسی خارج از بارسا گفته می شود. در مورد باریوس هم اتفاقی مشابه افتاد؛ او در فصل گذشته بهترین گلزن دورتموند بود و این فصل دچار افت شد. دورتموندی ها به راحتی بازیکنانی جدید جایگزین کردند و توانستند همچنان روند گلزنی تیمی را ادامه دهند.
حسن دورتموند این است که ستاره ندارد و همه تیم با هم بازی می کنند. نمی توان ادعا کرد که کدام بازیکن بهترین است. همه خوب بازی می کنند. همه تیم دفاع می کند و همه تیم حمله می کند. به جرأت می توان فوتبال آنها را با "توتال فوتبال" هلندی های دهه 1970 مقایسه کرد. دورتموند تیمی است که تمامی بازیکنان آن در پرسینگ شرکت می کنند و در هر جای زمین که باشند، روی پای بازیکن حریف می روند و اجازه بازیسازی را می گیرند.
در کنار این بازیکنان، مربی وجود دارد که علاوه بر توانایی های فنی به لحاظ احساسی هم بسیار قابل است. او دوست بازیکنان است و می داند در چه زمانی چگونه تیم را تشویق کند و چگونه روحیه بدهد. بهترین مثال چنین برخوردی روحیه دادن به دروازه بان دوم استرالیایی تیم در فینال جام حذفی بود. دروازه بان باید جایگزین گلر اصلی می شد و یورگن کلوب به بهترین شکل ممکن به او روحیه می داد. تصاویر تلویزیونی گویای شکل رابطه مربی با بازیکنان بود. نکته ای که شاید برای مربیان شوک دهنده ما قابل آموزش باشد. رفتار این مربی نشان دهنده ظهور مربیان جوانی است که فاصله استاد – شاگردی را کم کرده اند و دوستی را جایگزین آن کرده اند. رفتار یورگن کلوب و پپ گواردیولا بسیار شبیه همدیگر است؛ البته به نظر من کلوب بیشتر با بازیکنان دوست است.
خلاصه این که دورتموند قدرت جدید آلمان است. سبک بازی این تیم مبتنی بر تکنیک فردی نیست و تمامی بازیکنان بسیار ساده بازی می کنند و در یک روح تیمی خواسته های مربی را اجرا می کنند. تیمی که از همه جای زمین پرسینگ می کند و از همه فضاهای زمین برای حرکت به سمت دروازه حریف استفاده می کند. به نظر می رسد اگر دورتموند سال آینده در اروپا موفق باشد، شاهد تغییراتی در طرز تفکر مربیان و مدیران باشگاه ها باشیم.

Monday, April 23, 2012

بارسلونا باخت

این نوشتار رو برای دوستی در فیسبوک نوشتم و هوس کردم که اینجا هم کپی کنم. این دوست عزیزم از باخت بارسا خیلی ناراحت بود

در اصل، اینجا وظیفه تو به عنوان یه فوتبال بین حرفه ای سنگین تر میشه. این که به یاد همه بیاری، اگر جاودانگی ممکن بود، برزیل 1970 نمی مرد، آژاکس و هلند ابتدای دهه 1970 و بایرن مونیخ دهه 1970 نمی مرد، برزیل تله سانتانا نمی مرد، آ ث میلان آریگو ساچی نمی مرد. همه اونها باید می مردن تا فوتبال پوست بیندازه و جلو بره. اگر دفاع خطی دهه 1980 با سیستم دفاعی ایتالیایی نابود شد، از دلش آلمان دهه 1990 به دنیا اومدو نگران نباش، بارسلونای پپ هم داره پوست میندازه، اگر نتونه بر سیستم دفاعی و روان شناسی کثیف مورینیو غلبه کنه، پوست میندازه و اون وقت باید منتظر تغییرات باشیم. یادت باشه مورینیو الان داره 8 سال تلاش میکنه تا بر این سیستم پیروز بشه و همه امکانات رو داره، پول و ترفندهای روان شناسی و مطبوعات مادرید و چندین بار موفق شده. ما شاهد جنگ خیر و شر هستیم و شیطان هم حق داره پیروز بشه. باز هم میگم: به ماتریس خوش آمدید :)


Friday, March 23, 2012

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou) / ق. دوم

سرمایه داری انسان را به توانایی ها و قابلیت های مادی محدود کرده و تقلیل داده است. پس از "مرگ خدا" (اشاره به نوشتار نیچه در "چنین گفت زرتشت" - سینا) خدای دیگری جانشین شده است. هم اکنون باید مصرف کننده و رقابت گر باشیم؛ در اصل باید خدایی و تسلط سرمایه داری و ارزش های آن را بپذیریم. بدیو معتقد است که سرمایه داری بیماری موقت انسانی است؛ زیرا انسان را به رقابت منفعل تقلیل داده است و فلسفه می تواند کمک کند تا این بیماری و سرطان شناسایی شود و از آن مهم تر نشان دهد که انسان ها دارای احساس و خلاقیت هستند.
کمونیسم تفکری بود که در قرن نوزدهم همزمان با سرمایه داری متولد شد و هدفش رسیدن به جامعه ای برابر بود که در آن مالکیت خصوصی و سرمایه نقشی نداشته باشد. کمونیسم در قرن بیستم به وسیله دولتی استبدادی و تروریست به قدرت رسید. اکنون وقت آن است که کمونیسم بدون فراموش کردن تجربیات قرن بیستم به ایده اصلی خود بازگردد. می توان سه مرحله برای تحول کمونیسم می توان بیان کرد:
1- نگاه یوتوپیایی در قرن نوزدهم
2- نگاه دولتی در قرن بیستم
3- دوره بازگشت به ایده کمونیسم بدون آنکه دولت دخالتی داشته باشد
در این دوره باید سرمایه داری را نقد کرد. سرمایه داری ادعا می کند که انسان ها تنها بر مبنای منافع خود عمل می کنند. اما تاریخ به ما نشان داده است که انسان ممکن است بر مبنای علاقه اش به زیبایی، دگرخواهی یا هر مسأله دیگری رفتار کند و در نتیجه تقلیل انسان به منافع و خودخواهی بیماری سرمایه داری است. فراموش نکنیم که بیشترین خشونت در حال حاضر از سوی سرمایه داری و مالکیت خصوصی اعمال می شود. آنچه بدیو از کمونیسم می فهمد این است که جهان دیگری ممکن است، جهانی که به شکلی دیگر شکل گرفته است

Thursday, March 22, 2012

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou) / ق. اول

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou)
اولین بار اسم آلن را از مراد فرهادپور و در سخنرانی اش در دانشگاه پلی تکنیک شنیدم. فرهادپور اشاره کوتاهی به بدیو کرد. کلا هم بدیو چندان در بین ایرانیان شهرتی نداشت و من هم زیاد پیگیر موضوع نشدم. هفته گذشته که آگهی حضور بدیو در آکادمی هنر را دیدم، لحظه ای تردید نکردم که به مناظره بدیو و میهالی وایدا – فیلسوف مجاری – بروم. بحث آنها در مورد نقش فلسفه در سیاست و به خصوص در دوره بحران فعلی و هم چنین آنترناتیو سرمایه داری بود. به نظرم گفتگوها ارزش انتشار دارد. فقط این توضیح را بدهم که سخنرانی را خلاصه می کنم و انتقادات و حواشی وایدا را نادیده می گیرم؛ چون به نظرم نقد قابل تأملی به نظرات بدیو نداشت و بیشتر به طرح پرسش هایی چون چگونه و چرا می خواست بدیو را به چالش بکشد.
فکر می کنم شوخی ابتدایی بدیو جالب بود. چون از او در مورد نقش دولت سوال شد و او به راحتی گفت که به دولت باور ندارد و برای تبلیغ این تفکر به 30 ماه زندان محکوم شده است و اتفاقا برای دفاع از همین نظر نزد ما آمده است.
در نگاه بدیو، فلسفه مستقل از سیاست و اجتماع است؛ اما همزمان از آن تأثیر می گیرد و بر آن تأثیر می گذارد. بدیو که خود را وفادار به سنت افلاطونی است، وظیفه فلسفه را مبارزه اجتماعی و سیاسی می داند. نکته مهم این که جهان سرمایه داری انسان را از یک موجود خلاق به مصرف کننده منفعل تبدیل کرده است و وظیفه اصلی فلسفه مبارزه با آن است. فلسفه در مورد حوزه های دیگر اظهار نظر می کند، مثلا بدیو بیان کرد که خودش مقالات زیادی در مورد ریاضیات و هنر نوشته است؛ بنابراین سیاست هم یکی از حوزه هایی است که مانند سایر حوزه ها مورد توجه فیلسوفان است. در اصل، فلسفه در مورد هر آنچه که باعث شکوفایی سوژه می شود، باید صحبت کند. سوال ابتدایی فلسفه از همان ابتدا این بوده است که سوژه به وسیله سیاست به اوج شکوفایی قابلیت های خود می رسد یا آنکه باعث می شود همه سوژه ها یکسان شوند. در مورد سرمایه داری دوباره می شود تأکید کرد که سوژه را تبدیل به ابژه کرده است و همه تر آن که در فرایند جهانی شدن سوژه / ابژه تبدیل به کالا شده است، کالاهایی که با هم رقابت می کنند و مصرف کننده صرف هستند، حتی مصرف کالاهای غیرمادی هم جزیی از خصوصیات این ابژه شده است. باز هم می شود تأکید کرد که سوال اساسی فلسفه این است که آیا انسان به سمت موجودی خلاق شدن می رود.
در مورد تعریف فیلسوف، بدیو معتقد است که فیلسوف کسی نیست که پاسخ سوالات و مشکلات اجتماعی-سیاسی- اقتصادی را بدهد، بلکه فیلسوف جهت می دهد، پیشنهاد طرح می کند؛ حال می شود جهت دهی و پیشنهادهای فیلسوف را نادیده گرفت. این موضوع اهمیتی ندارد. از زمان سقراط این وظیفه فیلسوفان بوده است که به آدم ها بگوید که آنها توانایی انجام کارهای مختلف دارند. موضوع اساسی این است که فلاسفه خود به این نتیجه برسند که جهان دیگری ممکن است و چنین باوری در مرحله اول نیازمند اقناع ذهنی است. نقطه ضعف اصلی تمامی انقلاب ها در سرزمین های عربی و شورش های اسپانیا و ایالات متحده این است که خودشان به جهان دیگر اعتقاد ندارند و در نتیجه شورش منفی هستند (منظور شورشی است که نمی داند چه می خواهد - سینا). بنابراین آنها به دنبال تغییر روابط انسانی نیستند و در نتیجه روابط پیشینی را تکرار می کنند

Thursday, March 15, 2012

عدالت و قوه قضاییه

فرض کنید در کشوری دور از ایران شخصی متهم به ارتکاب جرمی باشد. شخصی او را دستگیر می کند و از او بازجویی می کند. سپس علیه او اعلام جرم می کند و در نهایت همان شخص قضاوت می کند و مجازات او را تعیین می کند. برای آنکه کار هم زیاد سخت نباشد، خودش بر مبنای احساسش در آن لحظه میزان جرم را تعیین کند. نظر شما در مورد چنین نظام قضایی چیست؟ آیا می تواند به درستی عدالت را اجرا کند؟
یادم می آید در پایان نامه ای که نوشتم که احساس می کنم کسی به تخمش حساب نکرد :)، به این موضوع اشاره کردم که شرط پیشین توسعه اصلاح قوه قضاییه کشور است؛ که به نظر نمی رسد به این زودی ها انجام شود. بهانه یادآوری این داستان، برنامه نود این هفته بود.
عادل فردوسی پور یکی از چهره های مهم فوتبال ایران است و این که چرا دوست دارم برنامه اش ادامه پیدا کند را در مقاله ام برای روزنامه اعتماد حدود سه سال پیش نوشتم. اما اتفاقی که به تدریج برای فردوسی پور افتاده است، همان اتفاقی است که برای بسیاری نخبگان و در مکانیسمی مشابه برای دیکتاتورها می افتد. وقتی کسی در زمینه ای نخبه باشد، خودبخود دیگران برای او احترام زیادی قائل می شوند (البته دشمن هم پیدا می کند) و از سوی دیگر نوعی برتری بر دیگران پیدا می کند. نتیجه آنکه به این گمان می رسد که محق است در مورد تمامی مسائل اظهار نظر کند و حرفش درست است. همان طور که گفتم این مکانیسم به شکلی دیگر در مورد دیکتاتورها اتفاق می افتد.
فردوسی پور این هفته برنامه ای در مورد فوتسال نشان داد و در ابتدا تأکید کرد که کسی باید به این فوتبال رسیدگی کند. پس از آن بازیکنانی را متهم به کم کاری کرد. در عین حال توهین های مستقیم مسوولان دو تیم را به شکلی گزینشی پخش کرد. به شخصه منزجر شدم از حرف هایی که مربیان در مورد همدیگر زدند. اوج شاهکار فردوسی پور هنگامی بود که لب خوانی بازیکنان را پخش کرد. عملی که به این راحتی نمی توان ثابت کرد، با لب خوانی احتمالی بازیکنان می خواست ثابت کند. در نهایت هم با لحنی که بیننده را به این نتیجه می رساند که حتما تبانی شده است، گفت که اگر تبانی شده است باید هر چهار تیم را محروم کرد و تیم حفاری را قهرمان لیگ اعلام کرد. این روند دقیقا همان چیزی است که در ابتدای نوشتار اشاره کردم. بازپرس و دادستان و قاضی همه یک نفر هستند. اثبات تبانی روندی طولانی دارد و نیاز به تحقیقات زیاد دارد و مجازات آن هم مشخص است و در قانون آمده است، جناب فردوسی پور شما که قاضی نیستید از همان ابتدا متهم را مجرم می کنید و حکم مجازات تعیین می کنید.
برای رسیدن به عدالت خوب است که احساس را کنترل کنیم؛ کاری که فردوسی پور فراموش کرده است و پیشتر در مورد جریان شیث و نصرتی به آن اشاره کردم. البته همان طور که حدس می زنید این اشکال به فردوسی پور وارد نیست و دیگرانی هم هستند که در همین روند قضایی کار می کنند و تصمیمات مهم زیادی می گیرند

Monday, March 12, 2012

رادیو زنده است

با ورود تلویزیون رادیو جایگاه خود را از دست داد. بسیاری از مردم ترجیح می دادند که برای سرگرمی و اخبار از تلویزیون استفاده کنند. طبیعتا وقتی امکانات سرگرمی جدیدی مانند سایت های اینترنتی و بازی های رایانه ای به بازار آمد، رادیو بیش از پیش مهجور ماند. اما برای این روزها، رادیو - البته نه شکل سنتی آن یکی از مهم ترین سرگرمی های من شده است. بعد از آن که دوستان خوبم رادیو فنگ را تولید کردند و من روزهای شنبه با ولع بسیار منتظر آن هستم، جادی عزیز هم رادیو گیگ را راه اندازی کرده است و به کارهای هفتگی من، یک کار دیگر اضافه شده است :) باید به آن گوش کنم، وگرنه خوابم نمی برد.
این دوستان به ما یادآوری می کنند، فقط شکل آن عوض شده است.

به افتخار جادی عزیز و رادیو گیگش

Friday, March 02, 2012

ترسم نرسی به کعبه

ایران با قطر بازی دارد؛ اما هم و غم گزارشگر بازی و تعدادی از بازیکنان این است که بحرین صعود نکند. ما هنوز در پی انتقام آن بازی هستیم که ده سال پیش برگزار شد و آنها ما را بردند. به جای آن که از فوتبال مان لذت ببریم، کار تاکتیکی کنیم، ضعف های دفاعی مان را بشناسیم، دردمان این است که بحرین بالا نرود.
نمی دانم خاتمی در انتخابات مجلس شرکت کرده است یا نه؛ اما حواشی آن به شدت برایم برجسته شده است. عده ای از دوستان او را بزدل و ترسو و ... می نامند. این اشکال ماست؛ نمی توانیم از زندگی لذت ببریم؛ چون هنوز در پی انتقام و هم رای کردن دیگران با خودمان هستیم.
این درد ماست؛ دردی که حتی اگر ببریم، حتی اگر انتخاباتمان آزاد باشد، اقتصاد خوبی داشته باشیم، کارلوس کیروش مربی مان باشد، نمی گذارد از زندگی لذت ببریم: می خواهیم انتقام بگیریم و می خواهیم آدم ها آنی باشند که ما می خواهیم.
از زندگی لذت ببرید؛ باور کنید اگر این کار را بکنید بزرگ ترین ضربه را به دیکتاتورها زده اید - این خندانک را هم به افتخار جادی اضافه می کنم
:)

Friday, February 24, 2012

ادبیات خاص آقای خاص

مورینیو را آقای خاص می خوانند و این نام گویای بسیاری مسائل در مور مورینیو ست؛ اما علاقه مندم از این نام فاصله بگیرم و تحلیلی از رفتار آقای خاص داشته باشم که چندا ربطی به آقای خاص بودنش و عام است. بهانه این نوشتارم هم جمله تمسخرآمیز مورینیو در مورد داوران بازی گذشته رئال است که تلویحا هم جنس گرایان را مورد توهین قرار می دهد.
مورینیو از آن دسته مربیانی است که همیشه موفق هستند. کافی است به سال های فعالیت او نگاه کنیم تا ببینیم که در سطح باشگاهی در کشورهای پرتغال، انگلیس، ایتالیا و احتمالا امسال در اسپانیا قهرمان لیگ شده است. در ایتالیا و اسپانیا جام حذفی را فتح کرده است و هر دو جام معتبر اروپایی را در کارنامه ورزشی خود دارد. مورینیو در راه کسب این افتخارات، علاوه بر دانش فنی از عوامل دیگری استفاده می کند که با بسیاری معیارها چندان اخلاقی نیست، اما چون در جامعه ای زندگی می کنیم که در آن موفقیت مفهومی کلیدی است کمتر مورد بررسی قرار می گیرد. یکی از ترفندهای مهم مورینیو کارهای روان شناسانه او بر روی بازیکنان خود، بازیکنان و مربیان حریف و از همه مهم تر داوران است.
اگر دقت کنیم می بینیم که بازیکنان تیم های مورینیو با جان و دل بازی می کنند، بازیکنان تیم های حریف عصبی هستند و داوران مظنونان همیشگی بازی های مورینیو هستند. مورینیو به خصوص این ترفندها را در مقابل تیم هایی که از آنها ضعیف تر است (بطور خاص بارسلونا) بیش از دیگر تیم ها استفاده می کند. مورینیو آن قدر به داوران بازی های متقابل با بارسلونا تاخت تا داوارن بازی های امسال رئال پنالتی های بیشتری برای این تیم بگیرند و در صحنه های 50-50 به سود رئال سوت بزنند. تأثیر مهم دیگر مورینیو بر بارسلونا تغییر سلوک بارسلونایی ها در بازی های اخیرشان است. مورینیو به بازیکنان رئال دستور داده است که رفتار خشن در دستور کار خود قرار دهند و از رفتار موذیانه پرهیز نکنند. به همین دلیل، می بینیم که په په دست مسی را زیر پا له می کند. ژابی آلونسو مدام مشغول خطا کردن است؛ خطاهایی که اعصاب حریف را به هم بریزد. در کنار این خطاها بازیکنان چهره ای حق به جانب به خود می گیرند و همین باعث می شود تا جو بازی به سوی رئال برگردد. نکته مهم این که این حرکات مانند ویروسی است که دیگران را به خود مبتلا می کند. نتیجه آنکه مسی آرام و کم خطا به سمت په په می رود تا او را با خطا متوقف کند. ویروس اعتراض به داوری به گواردیولای متواضع و آرام منتقل می شود تا او هم در بازی ها اخیر داوری را عامل ناکامی بداند.
برای بسط این دیدگاه کافی است نگاهی به رفتار معترضان در ایران یا کشورهای دیگر داشته باشیم. در کل حکومت مرکزی در پی آن است که نیروهای مخالف را وارد حوزه ای کند که خود در آن قوی تر است؛ یعنی خشونت. همان طور که مورینیو تمایل دارد بازی تیکی تاکای بارسا را وارد حوزه ای کند که خشن و فیزیکی است تا برنده شود، حکومت ایران، آمریکا یا هر کشور دیگری تلاش می کند مخالفان دست به خشونت بزنند تا راه برای توجیه خشونت آنها باز شود.
نتیجه دوم از بحث مورینیو، بحث موفقیت در جامعه سرمایه داری است. جامعه سرمایه داری همان جایی است که "معشوقه یک مرد ثروتمند ارج و قرب بیشتری نسبت به همسر یک کارگر شرافتمند" دارد؛ چرا که موفقیت و پیروزی اخلاق را به پس می راند. بنابراین چندان عجیب نیست که در این جامعه برای موفقیت افراد دست به هر کاری بزنند، هرچند جامعه آن را غیراخلاقی بداند. وقتی ارزش اصلی آن موفقیت بود می شود هر کاری انجام داد و با وجود مخالفت های اولیه آن شخص در فهرست موفق ها وارد می شود و بعد الگو کامل است

Tuesday, February 21, 2012

کمی ملی گرایی هم لازم است

مدتی قبل مهرداد عمادی در سخنرانی خودش تلاش می کرد راه کاری برای بهبود اقتصاد ایران ارائه دهد. به نوعی بیشتر راه کارهایی که پیشنهاد کرد همان راه کارهای پیشنهادی نئولیبرال هاست که مدت هاست به انواع گوناگون تبلیغ و اجرا می شود. به نظرم رسید تأکید کنم که ملی گرایی بحث فراموش شده این افراد است. وقتی مصدق به قدرت می رسد، در فکر آن است که در چارچوب قانون حرکت می کند و اصلاحات خود را قانونی پیش می برد، اما در نهایت به کشور فکر می کند و راه کارها را بر مبنای ضروریات کشور انتخاب می کند. اما وقتی عمادی صحبت می کرد، به راحتی می گفت باید امکان ورود سرمایه های خارجی فراهم شود، شفافیت اقتصادی وجود داشته باشد و غیره. سپس اشاره کرد که یکی از پیش نیازهای آن بخشش همگانی است که هر ثروتی که هر کسی تا کنون بدست آورده است، به عنوان ثروت شخصی در نظر گرفته شود و کاری نداشته باشیم. ناخودآگاه به یاد مصدق می افتم که دست کم تلاش کرد با ایجاد گروه های تخصصی مالیات های معوقه را بگیرد و با این کار ساختار اقتصادی را اصلاح کند. متأسفانه آن چیزی که در نگرش این دوستان نئولیبرال دیده نمی شود، حداقلی از توجه به پیامدهای سیاست هاست؛ چیزی که باعث می شود آنها بلندگوی صرف سازمان های بین المللی و گاه شرکت های چندملیتی شوند

Friday, February 10, 2012

غیرت، پول، وفاداری، مردانگی، جامعه ما و گذار

این روزها بحث های زیادی در مورد تیم های فوتبال ما و بی پولی وجود دارد. یکی از قربانیان این بی پولی بازیکنان هستند که گاه دستمزدی دریافت نمی کنند و به همین دلیل مجبور هستند که اعتراضات خود را به شکلی بیان کنند. بعضی از آنها در مصاحبه های جنجالی خود مدیریت باشگاه را زیر سوال می برند و به مدیران می تازند؛ برخی ترجیح می دهند تا با اعتصاب و شرکت نکردن در تمرینات صدای اعتراض خود را بلند کنند و برخی نیز ترجیح می دهند روش دیگری را پیش بگیرند. از جمله این که روزهای اخیر شایعاتی مبنی بر کم فروشی ذوب آهنی در بازی با استقلال شنیده می شد. ترجیح می دهم وارد چگونگی اعتراض به عدم دریافت مطالبات نشوم؛ چرا که نیاز به بحث طولانی تری دارد و بحث هایی مانند این که چرا ما اتحادیه بازیکنان نداریم و ... قابل طرح است.
آنچه من برایم اهمیت دارد اظهارات بیرونی در مورد اعتراضات فوتبالیست هاست. به عنوان مثال، چندی قبل آذری - مدیرعامل اسبق ذوب آهن - در نامه ای تند بازیکنان ذوب آهن را محکوم کرد که گذشته خود را فراموش کرده اند و از یاد برده اند که در گذشته چه بوده اند و چه شده اند. تماشاگران هم در چند نوبت بازیکنان را به نداشتن غیرت و پول دوستی متهم کرده اند (از یاد نبرده ایم که تماشاگران ذوب آهن به بازیکنان پول نشان داده اند). بازیکنان قدیمی تیم هایی مثل پرسپولیس و استقلال در اظهاراتی بارها گفته اند که در زمان آنها پولی در فوتبال نبود و این روزها که بازیکنان پول زیادی می گیرند علاقه و عرق به پیراهن تیم خود ندارند. زیاده گویی نکنم؛ خلاصه این که این دسته بر این باورند که فوتبالیست ها قراردادهای گران قیمت دارند و به هر صورت باید بازی کنند؛ همچنین چون غیرت، مردانگی و وفا صفاتی مهم هستند، هر بازیکنی باید در هر شرایطی پایبند به باشگاه خود باشد و حتما بازی کند؛ حالا اهمیتی ندارد که دستمزدی بگیرد یا نه.
بحثی مشابه آن را بوردیو با مطالعات خودش در کابیلای الجزایر مطرح کرد. بوردیو متوجه شد که در اقتصادهای پیشاسرمایه داری (یا بهتر بگوییم غیرسرمایه داری) منطق سرمایه داری لزوما ساری و جاری نیست و کنشگران با منطق خاص جامعه خود فعالیت می کنند. و نمی توان با درنظر گرفتن سود فردی رفتار آنها را توضیح داد. حالا که منطق سرمایه داری در تمامی گوشه های زندگی ما وارد شده است می توان انتظار داشت که رفتارهای مشابهی دیده شود و نمی توان بازیکنان را به این راحتی تخطئه کرد. پارادوکسی که در اینجا مطرح است، این که جامعه در این مرحله گذار چگونه با این رفتارها کنار خواهد آمد و چه فرایندی برای این منظور طی خواهد شد.
بوردیو سی سال بعد از تحقیقات ابتدایی خود به کابیلا بر می گردد و تغییرات جامعه را مورد بررسی دوباره قرار می دهد. بوردیو متوجه شد که ارزش های جدیدی در جامعه به وجود آمده است، ارزش هایی که مطابق منطق سرمایه داری شکل گرفته است؛ اما لزوما مشابه سرمایه داری نیست. اتفاقی که در ایران هم خواهد افتاد، همین است: ارزش های جدیدی ساخته خواهد شد.
برای آن که مثال دیگری بزنم؛ می توانم به شرایط زنان در ایران اشاره کنم. زمانی زنان باید در خانه می ماندند و هر چه بر سرشان می آمد حق برگشتی نداشتند. حالا سوال این است که در جامعه ای مثل ایران - اگر زنی بتواند به لحاظ مادی خود را تأمین کند، و بخواهد - به هر دلیلی - طلاق بگیرد، جامعه چه برخوردی با او خواهد داشت

Thursday, February 02, 2012

برای علی اخوان


علی را چند روز پیش دستگیر کردند؛ دوست داشتم چیزی در این مورد بنویسم، اما چیزی بهتر از واگویه شعر کیفر احمد شاملو به نظرم نمی رسد.


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندين حجره
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...


از اين زنجيريان يکتن زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است
از اين مردان يکي در ظهر تابستان سوزان نان و فرزندان خود را
بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند کس در خلوت يکروز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند
کساني درسکوت کوچه از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني نيم شب در گورهاي تازه
دندان طلاي مردگان را مي شکستند
من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام
در اينجا چهار زندان است به هر زندان دوچندان نقب
و در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيرنان هستند مرداني که
مردار زنان را دوست مي دارند
دراين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب
زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم ...
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که مي دويند و
مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند , با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين بند شايد با مدادي همچو يادي دور و لغزان
مي گذشتم از طراز خاک سرد پست
جرم اين است جرم اين است

Wednesday, January 11, 2012

نگاهی دوباره به زمان کولی ها ساخته کوستوریتسا

عادت ندارم مطالبی را که برای جاهای دیگر می نویسم در اینجا دوباره بیاورم؛ اما در مورد این مطلب به دلیل آن که کمتر مورد توجه قرار گرفته است و از سوی دیگر، فیلم هم در میان مخاطبان فارسی گمنام است؛ آن را دوباره می آورم.
اصل مطلب در سایت فیلم آبند

امیر کوستوریتسا
امیر کوستوریتسا متولد سارایوو ست با اصلیتی صرب. مکان نقش کلیدی در فیلم های او دارد. قصه اکثر فیلم های او در یوگوسلاوی می گذرد، کشوری که امروزه واژه سابق را همیشه به دنبال خود دارد. در این میان، "رویای آریزونا"، تنها فیلمی است که خارج از یوگوسلاوی ساخت. حتی وقتی فیلم مستند مارادونا را می ساخت، با هم سفری به یوگوسلاوی دارند. گرایش های ناسیونالیستی کوستوریتسا در عقاید سیاسی اش هم نمود پیدا کرده است. مثلا در کمپین سال 2007 علیه جدایی کوزوو حضوری فعال داشت یا آن که در انتخابات مجلس به سال 2007 از نخست وزیر آن زمان صربستان و حزب راست گرایش غیرمستقیم حمایت می کرد. یکی از جنجالی ترین اظهارنظرهایش در مورد جنگ بوسنی باعث شد تا از داوری جشنواره آنتالیای ترکیه کناره گیری کند.
مذهب در زندگی شخصی کوستوریتسا نقش کلیدی ندارد؛ اما بی تأثیر هم نیست. او که در سال 1954 در خانواده ای مسلمان و سکولار در بوسنی به دنیا آمده بود، در سال 2005 غسل تعمید یافت و مسیحی شد. خودش در این مورد می گوید: "پدرم ضدخدا بود و همیشه خودش را صرب می خواند. ممکن است به مدت 250 سال، مسلمان شده باشیم، اما خوب، ما همیشه صرب بوده ایم و دین ما مسیحیت بوده است. ما مسلمان شدیم تا جانمان را در مقابل ترک ها نجات دهیم" (1).
ویژگی اصلی سینمای کوستوریتسا پرداختن به خیال و فانتزی است که باعث می شود فیلم های او در زیرمجموعه سینمای فانتزی، سورئال و رئالیسم جادویی طبقه بندی شود. دنیایی که کوستوریتسا تصویر می کند، از یک سو همان دنیای واقعی ماست و از سوی دیگر روابط علت و معلولی لزوما در آن جاری نیست. به همین دلیل، پرواز یکی از عناصر همیشه حاضر در فیلم های کوستوریتسا است. جدا از پرواز قهرمانان فیلم های کوستوریتسا کارهایی خارق العاده می کنند که از توان انسان های عادی خارج است. مثلا قهرمان داستان "زمان کولی ها" می تواند با نگاه اشیا را جابجا کند.
گرایش کوستوریتسا در به تصویر کشیدن روابط علت و معمولی غیرمعمول در فیلم های آخرش شدیدتر شده است. به نظر میلاد روشنی فیلم "به من قول بده" (۲۰۰۷) کوستوریتسا، دقیقاً یک انفجار تصویری با قصه ای شبیه قصه پریان است که در ابتدایی‌ترین شکل ممکن حول مضامین اخلاقی مشخصی چون برادری، پیمان، رسوا شدن بدکار می چرخد و به نظر می‌رسد دقیقاً آن چیزی که در فیلم اهمیت ندارد، قصه فیلم است؛ قصه ای که مدام دچار وقفه در روایت می‌شود تا کوستوریتسا جوک‌های تصویری بدیعش را بگوید و در نهایت فیلم تبدیل به کلاژی شلوغ از ایده‌های فکاهی خلاقانه کوستوریتسا می‌شود که با یک پایان خوش قراردادی جمع بندی می‌شود (2). به نظرم نکته کلیدی فیلم های کوستوریتسا در همین جاست که تلاش نمی کند قصه بگوید؛ بلکه تلاش می کند رسانه ای به وجود بیاورد تا روابط را در آن تصویر کند. بنابراین دنیایی که می سازد ممکن است اصلا واقعی به نظر نرسد؛ یا بالعکس بتوان آن را آینه تمام نمای جامعه یوگوسلاوی دانست. جالب اینجاست هر دوی این نظرات در مورد فیلم های کوستوریتسا وجود دارد.هم چنین منتقدان له و علیه فیلم های او موضع گرفته اند: از یک سو، کوستوریتسا از معدود فیلم سازانی است که دو بار موفق به دریافت نخل طلایی جشنواره کن شده (وقتی بابا به مأموریت رفت - 1981 و زیرزمین - 1995) و چندین بار هم نامزد دریافت این جایزه بوده است (از جمله برای فیلم زمان کولی ها). در مقابل، اسلاوی ژیژک – فیلسوف اسلوونیایی - از سینمای کوستوریتسا متنفر است یا آنکه برنارد-هانری لوی فیلمی در مذمت زیرزمین ساخته است. به هر روی، با این مقدمه می توان این طور برداشت کرد که ارتباط با سینمای کوستوریتسا چندان ساده نیست.
ویژگی که باعث می شود نتوان سینمای کوستوریتسا را ساده تلقی کرد، علاقه او به سینمای رئال و فانتزی است؛ و از آنجایی که ترکیب این دو مانعه الجمع است، تلفیقی عجیب از واقعیت و خیال را در فیلم های کوستوریتسا شاهد هستیم. فیلم های ابتدایی کوستوریتسا در قالب رئالیستی ساخته شده اند و بیشتر رنگ و بوی واقعیت به خود دارند. یکی از دلایل این نزدیکی به سینمای رئال دوره زندگی اوست. نوجوانی و جوانی کوستوریتسا متعلق به دوره ای است که فیلمسازان یوگوسلاوی به سمت ساخت فیلم های سیاه گرایش دارند. دوره ای که رئالیسم سوسیالیستی با توجه به تغییرات اجتماعی به حاشیه می رفت، و راه برای به سخره گرفتن بورژواهای قرمز فراهم شده بود. کوستوریتسا خود می گوید که از پاولاچیچ تأثیر زیادی گرفته است. این کارگردانان تابویی که ادعا می کرد با روی کار آمدن سوسیالیست ها کل مشکلات جامعه حل شده است را شکستند. کم کم کوستوریتسا به رئالیسم جادویی گرایش پیدا کرد. در رئالیسم جادویی رویدادهای ناممکن و جادویی همزمان و همسنگ با اتفاقات دنیای واقعی اتفاق می افتند. فیلم ها و داستان های رئالیسم جادویی رویدادهایی را که به دلایل اجتماعی و سیاسی ناممکن بوده اند و محدود و مسدود شده بودند، دوباره بازسازی می کنند. به عنوان مثال، نقش آینه های سخنگو در صد سال تنهایی مارکز را می توان از همین دست جادوها دید. با گذشت زمان، نقش فانتزی و خیال در فیلم های کوستوریتسا افزایش یافت، تا این که فیلم های پایانی او را می توان سراسر خیالی فرض کرد. نقطه عزیمت و گسست کوستوریتسا از سینمای واقع گرا و آغاز فیلم سازی فانتزی را می توان در فیلم سال 1988 وی، زمان کولی ها، جستجو کرد. کولی ها سوژه هایی مناسب برای کوستوریتسا بودند که می خواست از سینمای سراسر رئال فیلم های پیشینش به سمت جادو برود و کدام فضا بهتر از زندگی کولی ها که زندگی شان با جادو همراه است. خودش در مصاحبه ای پس از فیلم رویای آریزونا اذعان می کند که تا حدی از رئالیسم دور شده است و به سمت جادو حرکت کرده است؛ اما آنچه برایش اهمیت دارد این است که ارتباطش را با واقعیت حفظ کرده است

زمان کولی ها
زمان کولی ها (1988) مانند بسیاری آثار دیگر کوستوریتسا مورد توجه منتقدان در جشنواره کان قرار گرفت و برایش جایزه بهترین کارگردان را در جشنواره کان به ارمغان آورد. هم چنین جایزه بهترین فیلم خارجی جشنواره گولدباگ سوئد به فیلم اعطا شد. جریان فیلم بسیار ساده است. پرهان نوجوانی است که در یکی از گتوهای کولی نشین در حومه های شهر اسکوپ مقدونیه همراه با مادربزرگ شفابخش و خواهر افلیجش زندگی می کند. دلباخته دختر همسایه می شود و وی را از مادر دختر خواستگاری می کند، اما با مخالفت مادر روبرو می شود؛ چرا که فقیر و بیکار است. شرط ازدواج کسب ثروت است. با ورود احمد – یکی از ساکنان پیشین محله که اکنون ثروتمند شده است – شرایط تغییر می کند. احمد همواره در حال بذل و بخشش پول است، مردم مجیزش را می گویند و جشن و پایکوبی، موسیقی و قمار عناصر جدانشدنی اطرافش هستند. در بحبوحه همین رقص گروهی، به احمد خبر می دهند که فرزندش بیمار است؛ تنها کسی که می تواند کودک را نجات دهد مادربزرگ پرهان است. مادربزرگ از پذیرش هرگونه پاداش مالی در قبال این کمک خودداری می کند و پس از آنکه متوجه می شود احمد و برادرانش تمامی اموال پسرش را در قمار برده اند، از احمد می خواهد که خانه ویرانه اش را ترک کند. اما پس از لختی از احمد تقاضا می کند تا در ازای خدمتی که به او کرده است، نوه فلجش را به لوبلیانا ببرد تا در آنجا پایش درمان شود. احمد که از نیروی پرهان آگاه شده است، هر دوی آنها را با خود می برد. در لوبلیانا خواهر و برادر از هم جدا می شوند و پرهان همراه احمد به میلان می رود و در آنجا به عضویت باند تبهکار احمد در می آید. پس از مدتی، پرهان نقش دست راست احمد را پیدا می کند و برای مأموریت فرستاده به مقدونیه می شود. پرهان به محله خود بر می گردد تا با عذرا ازدواج کند، ولی در آنجا متوجه می شود که عذرا باردار است. به همین دلیل، بنای بدرفتاری با او می گذارد؛ اما در پایان با او ازدواج می کند و به همراه وی، نزد احمد برمی گردد. در آنجا متوجه می شود که فرزند عذرا متعلق به خود اوست؛ اما عذرا در هنگام تولد فرزند جان می دهد و همین باعث آشفتگی پرهان می شود. پس از مدتی، پرهان متوجه می شود که احمد سر او کلاه گذاشته است و خواهرش در لوبلیانا نیست و توسط احمد به گدایی وادار شده است. جستجوی پرهان برای یافتن خواهر آغاز می شود و پس از چند سال خواهر را در رم پیدا می کند. خواهرش به او می گوید که فرزند پرهان – به نام پرهان – نزد احمد است. پرهان به پایگاه احمد می رود و بچه را با خودش بر می گرداند. پس از آن که خواهر و کودک را سوار قطار می کند، به عروسی احمد بر می گردد و به کمک عرفان – کودک دیگری که توسط احمد خریداری و در باند به گدایی وادار شده بود – احمد و برادرش را می کشد. اما در لحظه پایانی که می خواهد سوار قطار شود، توسط عروس احمد کشته می شود و در پایان مراسم تدفینش در محل تولدش برگزار می شود.
برای بررسی فیلم باید در ابتدا به بررسی موضوع فیلم – یعنی کولی ها – بپردازم. سال ها پیش، آنها از سرزمین های دور به سمت اروپا حرکت کردند و هرگز در فرهنگ و سنن کشورهای میزبان خود حل نشدند؛ به همین دلیل آنها هم چنان رسوم خاص خود را دارند که بسیاری از آنها برای مردم عادی عجیب و حتی ناخوشایند است. عدم تطابق فرهنگی مانند پرده ای بین آنها و جامعه میزبان فاصله انداخته است. فاصله ای که در برخی موارد مانند مورد جوکی محله به ایجاد دیواری فیزیکی بین آنها و جامعه منتهی شده و در برخی موارد پرده ای شیشه ای آنها را از جامعه جدا کرده است. این جدایی نوعی رازآلودگی و ابهام در زندگی آنها از نگاه جامعه به وجود آورده است. به همین دلیل، چندان عجیب نیست که بسیاری از کولی ها فالگیر هستند؛ شغلی که با رازها سر و کار دارد و انسان ها را از وقایع ناآمده مطلع می کند. کولی ها با دنیای دیگر در ارتباطند و در نتیجه غیبگو هستند و آینده را به ما می گویند.
یکی از اقامت های مهم کولی ها سرزمین های بالکان است. رومانی، مجارستان و یوگوسلاوی پذیرای تعداد زیادی از کولی ها هستند. نام کشور رومانی از روما به معنای کولی گرفته شده است. بنابراین کولی ها مردمانی ریشه دار در یوگوسلاوی هستند و پیش از کوستوریتسا دو کارگردان دیگر هم در مورد کولی ها فیلم ساخته اند. الکساندر پترویچ در سال 1967 "من کوالی های خوشحال هم دیده ام" و در سال 1987 گوران پاسکالویچ "فرشته نگهبان" را ساخت که هیچ یک موفقیت زمان کولی ها را نداشتند. نکته حائز اهمیت این که در زبان کولی ها اصطلاحی به نام گادیو وجود دارد و به کسی گفته می شود که غریبه است (کولی نیست). کوستوریتسا هم یک گادیو به شمار می آید و پدر پرهان هم که در فیلم یک سرباز اسلوانیایی ذکر می شود، یک گادیوست؛ گویی کوستوریتسا خودش را با این کار به قهرمان داستان نزدیک می کند. کوستوریتسا خود دو دلیل عمده برای ساخت فیلم در مورد کولی ها بیان می کند. اول این که در نزدیکی محل زندگی کوستوریتسا تعدادی کولی زندگی می کردند و همین باعث می شد که با سبک زندگی آنها آشنا باشد و به قول خودش زندگی آنها را نظاره کند و با دختران کولی لاس بزند. دوم این که کوستوریتسا در مصاحبه ای اعلام کرد که با خواندن خبر قاچاق کودکان به ایتالیا و این که کولی ها کودکان خود را می فروشند شوکه شده است و به فکر ساختن فیلمی در مورد آنها می افتد.
گرچه به نظرم آزادگی کولی ها در ساخت فیلم در مورد کولی ها هم موثر بوده است. آنها همواره از جامعه جدا بوده اند و به همین دلیل، جامعه پذیری متفاوت از فرهنگ غالب جامعه تجربه می کنند. فرهنگ درونی شده کودکان کولی باعث می شود که آنها با نظام اخلاقی جامعه بیگانه باشند. پیامد این تفاوت در مشاغل کولی ها و رفتار آنها نمود می یابد.
مشاغل کولی ها در نظام اخلاقی جامعه با دیده تحقیر نگریسته می شود. یکی از مشاغل کولی در ایران گدایی است. اگر به عنوان یک کولی یا با نگاه یک گادیو به این مشاغل نگاه کنیم نتایج متفاوتی می گیریم. تحلیل رفتاری کولی ها از درون یکی از مشخصه های اصلی فیلم کوستوریتسا است که باعث می شود فیلم به سبک نئورئالیسم ایتالیایی ها نزدیک شود.
رفتار متفاوت کولی ها باعث می شود که نوعی آزادگی در رفتار آنها دیده شود که مورد توجه کوستوریتسا است. مادربزرگ در ازای بهبود بیماران پولی مطالبه نمی کند؛ گویی برای پول ارزشی قائل نیست و بدین ترتیب در مقابل نسل جدیدی قرار می گیرد که پول را مایه برتری و آن را ملاک ازدواج می دانند. پرهان هم در این میان پس از دوره ای که درآمد زیادی دارد، به رهایش می رسد و به زندگی شهری و پول و پله بی علاقه می شود. این ویژگی اصلی کولی هاست؛ آنها هیچ دلبستگی ندارند. نه به مکانی دل می بندند و نه مادیات آنها را به خود مشغول می کند؛ آنها سفر می کنند و با موسیقی شان مردم را شاد می کنند. برگوویچ در مصاحبه ای در سال 2000 اشاره می کند که نظام ارزشی کولی ها چیزهای زیادی به ما در مورد آزادی یاد می دهد؛ آن هم در دوره ای که آزادی متفاوت بود و کالایی باارزش (4).
پس از اشاره به کلیات فیلم زمان کولی ها می توان بررسی دقیق تری به عناصر فیلم داشت؛ به خصوص که بسیاری از این عناصر در سایر فیلم های کوستوریتسا تکرار می شود

عناصر مهم در فیلم های کوستوریتسا

پرواز

کوستوریتسا در مصاحبه ای می گوید: "استادی در پراگ داشتم که همیشه می گفت تفاوت فیلم خوب و بد در آنجاست که در فیلم خوب، به نظر می رسد شخصیت ها از جاذبه فرار می کنند. پس گفتم چرا [در فیلم ها] کاری نکنم که مردم پرواز کنند". به همین دلیل، پرواز بخشی جدانشدنی از فیلم های کوستوریتسا ست. در زمان کولی ها هم در یکی از مهم ترین سکانس های فیلم – روز سنت ژرژ – پرهان رویای پرواز همراه با بوقلمون خود می بیند. هم چنین در پایان فیلم، عروس احمد هنگام شلیک به پرهان می گوید: "تو رو می کشم؛ حتی اگر پرنده بشی". و هنگامی که پرهان را می کشد، به نظر می رسد پرهان دارد پرواز می کند.

عروسی

عروسی برای مردم بالکان اهمیت زیادی دارند. اهمیت عروسی بیش از تدفین است و درآن تمامی حاضران باید برقصند؛ بنابراین عشاق، همسایه ها دوست و دشمن، و غریبه ها با هم می رقصند. به همین دلیل، عروسی در فیلم های کوستوریتسا نقشی کلیدی دارد. اتفاقات مهم در عروسی ها می افتد؛ مثلا در زمان کولی ها احمد در عروسی اش کشته می شود. پرهان در عروسی اش تصمیم می گیرد که پسرش را بفروشد. مادر پرهان در رویای پرهان با لباس عروسی ظاهر می شود. هنگام تولد پرهان کوچک، عذرا لباس عروسی بر تن دارد. بنابراین عروسی در ترمینولوژی کوستوریتسا اهمیت زیادی دارد و جالب این که همواره عروسی ها سرانجامی شوم و عجیب دارند. احمد در عروسی اش کشته می شود. پرهان – با وجود تمایل عذرا – از همبستری شدن با او خودداری می کند و در نتیجه عذرا تنها به این بسنده می کند تا نام پرهان را زیر پستان خوش فرمش نقاشی کند. فیلم با عروسی شروع می شود و شاید کسانی که با روایت گویی کوستوریتسا آشنایی داشته باشند، می دانند که باید انتظار درام داشته باشیم.

حیوانات

حیوانات در تمامی فیلم های کوستوریتسا حضور دارند. در زمان کولی ها هم بوقلمون یکی از شخصیت های داستان است. کارکرد بوقلمون در فیلم از چند جنبه قابل بررسی است.
می توان بوقلمون را صدای وجدانی دانست که به صورت جادویی به تجسد در آمده است. در لحظاتی که پرهان باید تلنگر بخورد بوقلمون این نقش را دارد. به خصوص در صحنه ای که خانه مادربزرگ در رویای پرهان به آتش کشیده می شود؛ شاهد آن هستیم که بوقلمون در ابتدای صحنه حضور دارد و سکانس با صدای پرهان که صدای بوقلمون در می آورد شروع می شود. پس از آن رویا یا بهتر بگوییم کابوس پرهان به نمایش در می آید.
فرصیه دیگری می توان در مورد بوقلمون مطرح کرد. مطابق نگاه سرخ پوست های گواتمالایی هر کسی یک ناهوال دارد؛ یعنی حیوانی که وظیفه حفاظت از فرد را بر عهده دارد. مطابق این نگاه وقتی که فرد رنج می کشد، به صورت این حیوان در می آید. بوقلمون پرهان همین نقش را دارد. به همین دلیل، در پایان فیلم وقتی پرهان کشته می شود بوقلمون در میان ابرها دیده می شود؛ گویی باز هم برای حفاظت پرهان آمده است.
برداشت دیگری که می توان از حضور بوقلمون در فیلم داشت، به نماد بوقلمون برمی گردد. بوقلمون نماد قربانی است. در بیشتر فرهنگ ها برای رستگاری نیاز به قربانی نیاز است. کسی باید قربانی شود تا دیگری به رستگاری برسد. در زمان کولی ها هم بوقلمون کشته می شود تا پرهان به مرحله جدیدی وارد شود. بوقلمون قربانی شده است تا پرهان به مرحله بالاتر وارد شود.
در نهایت این که برای تولتک ها – فرهنگی باستانی در آمریکای مرکزی بین 800 تا 1000 میلادی – بوقلمون ها نماد تندر و توفان هستند. در این فیلم هم در موارد بسیاری با باران شدید و توفان روبرو هستیم. گرچه با توجه به دوری کوستوریتسا از این فرهنگ و دشواری کدبرداری به نظر نمی رسد چنین نمادی مد نظر کارگردان بوده باشد.

مذهب

نگاه کوستوریتسا به مذهب نگاهی کنجکاوانه و گاه همراه با تمسخر است. آلن فینکل کراوت کوستوریتسا را به شیطان تشبیه کرده است؛ از نظر وی کوستوریتسا همواره سوالاتی در مورد مذهب مطرح می کند؛ ولی به شکلی مضحک (8). نمادهای مذهبی در فیلم زمان کولی ها نقش مهمی دارند. یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین سکانس های فیلم به جشن سنت ژرژ بر می گردد.

مراسم سنت ژرژ

سنت ژرژ یکی از شهدای مهم دنیای مسیحییت به شمار می آید (مطابق ادعای فرهنگنامه ویکی پدیا، سیت ژرژ همان جرجیس پیامبر است). در مورد سنت ژرژ گفته می شود که او در قرن سوم میلادی می زیسته است. وی تصمیم می گیرد که به عنوان سرباز به خدمت شاه در بیاید؛ اما با توجه به قانون سال 302 باید تمامی سربازها وفاداری خود را به خدایان رومی اثبات کنند. ژرژ که مسیحی معتقدی بوده است، از این کار سر باز می زند و اعلام می کند که مسیحی است. از آنجایی که سربازی شجاع بوده است، به او خانه و زمین و منصب پیشنهاد می شود، اما رد می کند. به همین دلیل به مرگ محکوم می شود. ژرژ خود را برای مرگ آماده می کند و اموال خود را به فقرا می بخشد. در نهایت ژرژ با تحمل مشقات و شکنجه های زیاد کشته می شود. ظاهرا با دیدن این تحمل ملکه الکساندرا و آتاناسیوس – روحانی پاگان - متقاعد می شوند که به مسیحیت ایمان بیاورند. جسد وی به لیدا در فلسطین منتقل شد تا به خاک سپرده شوند. محل دفن او یکی از زیارتگاه های مسیحیان پس از آن تاریخ شده است و به دلیل اهمیت وی، یکی از روزهای بهار به نام وی جشن گرفته می شود.
در فرهنگ کولی های منطقه بالکان روز سنت ژرژ اهمیت زیادی دارد و حتی مسلمان ها این روز را جشن می گیرند. کولی ها مجموعه مراسمی در این روز انجام می دهند که ترکیبی از رسوم هندوها، پاگان ها و مسیحیان است (پاگانیسم اشاره به تمامی ادیان غیر ابراهیمی دارد و برای مسیحیان مترادف کافر شمرده می شود. در کل بیشتر به ادیانی گفته می شود که ریشه یونانی – رومی دارند و برچندخدایی استوار هستند). یکی از جنبه های مهم روز سنت ژرژ بحث پاترون هاست. در نگاه صرب های کاتولیک هر فرد یک پاترون نگهبان دارد و هر پاترون روز اسلاوا (روز جشن) دارد – که ظاهرا رسمی پاگانیستی است و در این روز هر خانواده پاترون خود را گرامی می دارد. پاترون ها نقش میانجی فرد، ملت، مکان، خانواده یا قبیله را در بهشت دارند و از آنجایی که به درجات متعالی رسیده اند؛ در باور عمومی می توانند نیازها و خواسته های افراد را برآورده کنند.
در زبان کولی ها به این جشن این روز ادرلزی می گویند که ریشه در واژه هیدیرلز ترکی دارد. برای ترک ها این نام از ترکیب نام دو پیامبر هیزیر و ایلیاس گرفته شده و بیانگر آغاز تابستان است. در نگاه ساکنان آناتولی، هیزیر و ایلیاس دو پیامبر و دو دوست بودند که از آب رود جاودانگی نوشیدند و سپس قسم خوردند که هر سال در 5 می همدیگر را ملاقات کنند و با این کار طبیعت را دوباره متولد کنند. هیزیر محافظ گیاهان و فقراست و باعث فراوانی و وفور می شود. ایلیاس محافظ آب ها و حیوانات است و هر جا که وارد می شود باعث سلامتی می شود. مردم کولی بر این باورند که در این شب آرزوها به حقیقت می پیوندد و بیماران شفا می یابند.
در فیلم زمان کولی ها، پرهان و عذرا در این شب با هم همبستر می شوند و نطفه فرزند پرهان در این شب بسته می شود. از سوی دیگر، کوستوریتسا چهار عنصر اصلی را در سکانس زیبای جشن سنت ژرژ به تصویر می کشد. شاید این تصویر کشیدن چهار عنصر تکمله ای به داستان مادربزرگ و پنج فرزند زمین باشد. یکی دیگر از اشارت مهم، زندگی سنت ژرژ و مبارزه وی با اژدهاست. به نظرم نکته مشترکی که می توان بین پرهان فیلم زمان کولی ها و سنت ژرژ یافت، همین اشتراک آنها در مبارزه با اژدهاست. پرهان هم با احمد که نماد اژدهاست مبارزه می کند و در همین مبارزه کشته می شود.

سکه بر روی چشم

قرار دادن سکه بر روی چشم مرده رسمی یونانی است. مطابق این رسم هر مرده ای باید به پاروزن دنیای دیگر پولی بپردازد تا وی را به سمت بهشت ببرد. نام پاروزن خارون (چارون) است و تنها سکه طلا قبول می کرده است. در صورتی که مرده نتواند این پول را پرداخت کند، از رسیدن به مقصد و در نتیجه آرامش ابدی محروم می شود. بنابراین خانواده با قرار دادن سکه بر روی چشم مرده امیدوارند که مرده به آرامش برسد. نکته جالب این که دو شخصیت افسانه ای توانستند بدون پرداخت سکه از رود عبور کنند. هرکول با ترساندن خارون و اورفه با استفاده از موسیقی دلنشینش بدون پرداخت پول از رودخانه عبور کردند.
در سکانس پایانی شاهد آن هستیم که پرهان کوچک سکه ها را از روی چشم پدر بر می دارد. این عمل را می توان به دو گونه تفسیر کرد.
از یک سو، می توان این گونه برداشت کرد که پرهان نمی خواهد مرگ پدر را بپذیرد یا آن که می خواهد نشان دهد پدرش نیازی به این سکه ها برای رسیدن به آرامش ابدی ندارد. از سوی دیگر، می توان به داستانی اودیپوسی اشاره کرد. این برداشت که به نظر می رسد به واقعیت نزدیک تر باشد، تمی تکرارشونده در فیلم های کوستوریتسا ست. رابطه پدر – فرزند در فیلم های ابتدایی کوستوریتسا رابطه ای مبتنی بر غیاب است. در دوفیلم وقتی بابا به مأموریت رفته بود و زمان کولی ها ما با پدر غایب روبرو هستیم، پدر پرهان سربازی اسلوانیایی است که هرگز دیده نمی شود و خود پرهان هم نمی تواند فرزندش را بزرگ کند. در اصل، برای پسرش غایب است. در نتیجه فرزندان مانند داستان اودیپ قصد همسانی با پدر دارند و می خواهند جانشین پدر شوند؛ همان طور که اودیپ جانشین پدر می شود. در داستان، پرهان کوچک در نهایت همان پرهان پدر می شود؛ با همان توانایی ها و اطرافیان.
این همسانی با پدر، یکی از عواملی است که باعث شده است برخی منتقدان زمان کولی ها را مشابه فیلم پدرخوانده بدانند. عناصر مشترکی که در هر دو فیلم وجود دارد باعث شد تا در سال 1990 ریچارد کورلیس مقایسه کاملی بین این دو فیلم انجام دهد. هر دوی فیلم ها به شکل گیری شبکه مافیایی تبهکار می پردازند. در هر دوی آنها شخص تبهکار نقش پدر گروه را دارد. کما این که پرهان بارها در فیلم احمد را مانند پدر خود می خواند. البته باید توجه کرد که پدرخوانده در قالب رئالیسم گوتیکی می گنجد. در حالی که زمان کولی ها بیشتر رئالیسم جادویی است.

موسیقی

موسیقی فیلم یکی از مهم ترین نقاط قوت فیلم است که بر مبنای تم های موسیقی کولی ها ساخته شده است. یکی از ترک های به یاد ماندنی فیلم صحنه ظهور مادر است. این ترک بر مبنای ملودی فولکلور Alo mange liloro (Ederlezi Avela) ساخته شده است. مادر و مادرانگی یکی از عناصر اصلی و پایه ای در فیلم و در فرهنگ کولی هاست. مادر نماد زیبایی، معصومیت و قدرت در لحظات ناامیدی ظاهر می شود و دوگانه حضور – غیابش حالتی روحانی و رازگونه به او می دهد. نکته کلیدی این که سه زن اصلی فیلم هم توسط همین موسیقی به بیننده معرفی می شوند و در صحنه های حضور مادربزرگ، خواهر و معشوقه پرهان همین موسیقی اجرا می شود. تم اصلی موسیقی فیلم هم از همین موسیقی گرفته شده است.
صحنه مرگ پرهان هم بازگشتی به موسیقی سنتی کولی هاست که به صورت سولو اجرا می شود و برگوویچ تلاش می کند با نشان دادن بازگشت پرهان به اصل و نسب کولی خود فیلم را پایان دهد. برخی منتقدین این پایان را به معنای آغاز پرهان ثانی می دانند که در صحنه حضور دارد و گویی صدای او با پرهان پدر یکی می شود (6).
صحنه های رقص گروهی بیشتر تم هایی شبه کولی هستند. در این ترک ها برگوویچ تلاش می کند با استفاده از تم های غیرکولی در فضای کولی ها نزدیکی بین گادیو و کولی را نشان دهد. نکته جالب تفاوت ترک صدای رقص جمعی سکانس رقص پرهان و احمد است. احمد نماد شخصیت ضعیف و بد فیلم است، به همین دلیل، در صحنه رقص او به یاد تنبلی و زن بارگی می افتیم.
یکی از تم های مورد استفاده برگوویچ در فیلم، موسیقی کوستا ست که اصالتا یکی از رقص های دسته جمعی محبوب کولی هاست. این تم بارها و بارها شنیده می شود: بازگشت احمد به گتو، عروسی پرهان و عروسی دوم احمد.
استفاده از موسیقی فیلم در ایتالیا و تا حدودی رنگ جدیدی دادن به موسیقی کولی ها در ایتالیا، یکی دیگر از هنرهای برگوویچ است. به خصوص که وقتی پرهان به قصد دزدی وارد ساختمان می شود، ناخودآگاه به سمت پیانو کشیده می شود تا آن تم را بنوازد. موسیقی که نشان از تحول شخصیت اصلی فیلم در طول زمان دارد. پرهانی که این موسیقی را می نوازد، لباس های شیک ایتالیایی می پوشد و از راه دزدی زندگی خود را تأمین می کند.
نوستالژی عنصر جدانشدنی موسیقی کولی هاست. حسرت سرزمینی که هرگز پیدا نمی شود، رفتن به سوی مکانی که به آن تعلق داریم و هرگز هم به آن نمی رسیم، باعث شده است که شنیدن موسیقی احساسات متفاوتی در شنونده به وجود بیاورد. بازگشت به خانه، بازگشت به هیچ کجا ست. شاید به همین دلیل باشد که با شنیدن موسیقی های برگرفته از موسیقی کولی ها مانند فادو همین حس در ما به وجود می آید.

جمع بندی – " دنیا دیگر تباه شده است، اکنون فقط می‌توان جوک ساخت!”

زمان کولی ها فیلمی در مورد یوگوسلاوی و در مورد کولی هاست. فیلمی که همراه با موسیقی قوی برگویچ تصویرگر زندگی کولی ها و جامعه یوگوسلاوی است. کوستوریتسا در مصاحبه 20 نوامبر 1995 خود با مجله اشپیگل اعلام کرد که نگرش مثبتی به رفتار تیتو نسبت به اقلیت ها دارد (7). در نتیجه فیلم لزوما انتقادی نیست، اما این خصیصه اصلی را دارد که جامعه ای آشوب زده را تصویر کند. همان نگرشی که معمولا به جامعه یوگوسلاوی وجود دارد؛ نگاهی که بعدها در فیلم زیرزمین هم تکرار شد. داستان همزمان به تحول فکری نوجوان کولی هم می پردازد که رویاپردازی را جزئی از هویت کولی می داند و در نهایت هویت از دست رفته خود را که همانا آزادگی کولی وار است، بدست می آورد.

در پایان فکر می کنم که چکیده فیلم همان جمله پرهان است که در نامه ای به مادربزرگش نوشت:

کولی بدون رویا مانند کلیسای بدون سقف و مانند نوشته های یک کتاب بدون حروف است


برای مطالعه بیشتر

  1. http://en.wikipedia.org/wiki/Emir_Kusturica
  2. http://miladroshany.blogfa.com/post-14.aspx - وبلاگ شخصی میلاد روشنی
  3. http://www.scribd.com/doc/54092922/The-Magic-of-Joy-Cinema-of-Emir-Kusturica-From-Realism-to-Magical-Reality
  4. http://bradmilo.tripod.com/research/Articles/balkan_as_a_metaphore_chapter3.htm
  5. http://reocities.com/Paris/5121/timeofthegypsies.htm
  6. Horton, Andrew. Cinematic Makeovers and Cultural Border Crossings: Kusturica’s Time of Gypsies and Coppola’s Godfather and Godfather II
  7. http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-9232916.html
  8. http://www.kustu.com/w2/en:start?redirect=1


Saturday, December 24, 2011

موازی کاری به سبک ایرانی

خاطرم هست که زمانی در مورد وزارت رفاه صحبت می شد و ما ارجاع می دادیم به پیش از پیروزی انقلاب دشمن شکن پرشکوه با جلال استقلال آزادی جمهوری اسلامی که آن زمان هم وزارت رفاه تشکیل شد. چون در ایران همیشه موازی کاری وجود دارد، ایجاد یک بوروکراسی مرکزی احساس می شده است و می شود، اما آیا این که این گروه ها می توانند تحت مدیریت واحد عمل کنند یا خیر، بحث دیگری است. پیش از انقلاب، دربار و خواهران شاه و ملکه هر یک برای خود سازمان های رفاهی داشتند. دولت هم سازمان هایی مانند بهزیستی و شیر و خورشید را زیر نظر داشت. البته خود اعلی حضرت که درگیر مسائل کشوری بودند، سازمان هایی غیر مستقیم را اداره می کردند. خلاصه این که همه این سازمان ها باید زیر نظر یک وزارتخانه عمل می کردند، اما خوب سوال این است که آیا زور کسی به خواهر و زن شاه می رسد. پس از انقلاب ظفرگون اسلامی در سال 1357 هم این موازی کاری ادامه داشت. پس از مدتی سازمان هایی مانند بنیاد مستضعفان و بنیاد شهید و کمیته امداد حضرت امام خمینی (ره) زیر نظر رهیر فرزانه تشکیل شد. سازمان بهزیستی ساختار جدیدی یافت و شیر و خورشید شد سازمان هلال احمر. تمامی این سازمان ها خدمات رفاهی ارائه می دادند و می دهند. وقتی چند سال پیش وزارت رفاه تشکیل شد، زورش به هیچ کدام از این سازمان ها نرسید. مگر می شود کمیته امداد را کسی جز ... ها اداره کند. خلاصه این که موازی کاری در ساختار رفاهی ایران مشهود بود و هست.


نکته جالب این که وقتی دوستان قصد سانسور اینترنتی را سازمان دهی کنند؛ به موازی کاری روی آوردند. خاطرم هست که دنبال مرجع سانسور در ایران بودیم. می خواستیم بدانیم که چه کسانی واژه ویمن (زن در زبان انگلیسی) را سانسور کرده اند. خیلی بامزه بود، پس از مراجعه به وزارت مخابرات فهمیدیم که آنها تنها بخشی از سایت های اینترنتی را آنها سانسور می کنند. آنها ما را به بخش اینترنت قوه قضاییه رهنمون کردند. در آنجا با پسر جوانی آشنا شدیم که می گفت مگر شما از فیلتر شکن استفاده نمی کنید و حاج آقانی را شناختیم که مهم ترین خاطره اش از قاضی مقدسی این بود که ایشان می خواستند وزیر مخابرات را توی گونی بیاورند دادگاه. بعد از آن مشخص شد که آنها تنها بخشی از سایت های اینترنتی را سانسور می کنند و مرجع دیگری هم برای سانسور وجود دارد که مصادیق سانسور را مشخص می کند. خلاصه این که در سانسور کردن هم موازی کاری دیده می شود.


اینها را گفتم که یادآوری کرده باشم، این فوتبال ما هم داستانی دارد. شیث و نصرتی یک کاری کردند، باشگاه آنها را محروم کرد، کمیته انضباطی آنها را محروم کرد، کمیته استیناف رای کمیته انضباطی را تغییر داد، حالا کمیته منشور اخلاقی دخول می کند. البته من ترسم از آنجاست که مردم همیشه در صحنه و نیروهای خودسر اقدام کنند

Thursday, December 15, 2011

چرا قانون دست نامریی درست نیست؟

معمولا در اقتصاد آزاد از اصلی به عنوان دست نامریی یاد می شود که مطابق آن وقتی تمامی کنشگران حوزه اقتصاد نفع فردی خود را در نظر می گیرند، برایند کنش آنها به سود جامعه است. نظریه پردازان لیبرال بر این باورند که مکانیسم بازار بسان دستی نامریی همه چیز را به سمت خیر جمعی رهنمون می سازد. انتقاداتی به این نظریه وارد است، از جمله این که بازویی نامریی هم وجود دارد که آن دست را هدایت می کند. به هر حال، آنچه اهمیت دارد این که تجربه نشان داده است عده ای بیش از دیگران از این نفع فردی منتفع می شوند.
قصد ندارم در این نوشتار به بررسی دست نامریی بپردازم؛ بیشتر علاقه مندم اشاره ای به بحث کوتاهی که با دوستی داشتم بپردازم. پس از برنامه این هفته پرگار بی بی سی که به نقش ایرانی های خارج از کشور صحبت می کردیم، دیدم بد نیست که بسیار کوتاه مطلب را باز کنم. این دوست من اصرار خاصی داشت که خروج از ایران و تحصیل و زندگی بیرون از ایران بسیار سودمند است. به نظرم رسید این موضوع دقیقا مشابه بحث دست نامریی است.
در نگاه اول به نظر می رسد که همه از این مهاجرت بهره مند می شوند. شخص مهاجر در کشورهای خارجی می تواند زندگی با آزادی بیشتر و امکانات جدیدی را تجربه می کند که در ایران از آنها بی بهره بود. کشور مهاجرپذیر از حضور نیروی متخصصی بهره مند می شود که برای تربیت آن باید هزینه زیادی می پرداخت. به نظرم نکته کلیدی در نفع طبقه حاکم از این جریان است. دقت کنیم که حکومت فعلی ایران هم به خوبی از این مهاجرت بهره مند می شود. حضور این نیروهای متخصص که معمولا خواسته های متفاوتی از حکومت و کشور دارند؛ فشار زیادی بر روی حکومت وارد می کند، در حالی که خروج این نیروها باعث می شود فشار از روی حکومت برداشته شود.
بنابراین به نظر می رسد این بازی سه سر برنده است: همه منتفع می شوند؛ شخص، کشور مهاجرپذیر و حکومت فعلی ایران. خوب اشکالش در کجاست. خیلی ساده است. با این روند امکان تغییر در بلندمدت از کشور گرفته می شود. فشار بر روی حکومت کاهش می یابد و کنشگران تغییرات کاهش می یابند. تغییرات به خودی خود اتفاق نمی افتند، نیازمند عاملان هستند و برای تغییر در ساختار تغییر از طریق کنشگر اتفاق می افتد. خاطرم هست که پس از وقایع بعد از انتخابات بسیاری از دوستان اعلام می کردند که خوب است برنامه اعتصاب غذا در جلوی سازمان ملل یا نمایش در خیابان برگزار کنیم تا توجه عمومی به مسأله ایران جلب شود. در آن مورد هم گفتم که خوب ما چه کاری می توانیم انجام دهیم که تأثیر آن بیشتر از برنامه های تلویزیون باشد. آن زمان برنامه های مفصل در مورد ایران تهیه شد و همگان دانستند که حکومت ایران بسیار بد است؛ خوب بعد چه اتفاقی می افتد؟ مثلا ما در خیایان نمایش اجرا کنیم که دوباره همه بفهمند که چقدر حکومت ایران بد است.
همه اینها را گفتم که نتیجه بگیرم هر لحظه احترامم به فریبرز رئیس دانا و علی اخوان و همه دوستانی که عافیت در خارج از کشور را رها کردند تا در تغییرات نقشی داشته باشند؛ بیشتر می شود. اینجاست که ارزش سوسیالیست ها مشخص می شود؛ افرادی که از نفع شخصی خود می گذرند تا جامعه بهتری داشته باشیم. کلاهم را به احترام همه این دوستان بر می دارم

Monday, December 12, 2011

رئال - بارسا؛ تحلیلی کوتاه

این نوشتار را به دوست خوبم مهیار تقدیم می کنم؛ اکنون افسوس دورانی را می خورم که با وجود اشتراک بسیار کمتر از مصاحبت همدیگر استفاده کردیم. قصد نداشتم که در مورد بازی مطلبی بنویسم، اما گفتگویی کوتاه پس از بازی مرا بر آن داشت که هر چند کوتاه در این مورد بنویسم.
به شدت منتظر آغاز بازی بودم. برای خیلی ها بازی رئال و بارسا بازی ستاره های بزرگ فوتبال جهان است. در یک طرف کاسیاس، سرجیو راموس، پپه، ژابی آلونسو، رونالدو، اوزیل، دی ماریا، کاکا، بن زما و هیگواین ایستاده اند و در مقابل پیکه، پویول، دنی آلوز، ژابی، اینیستا، مسی، فابرگاس و داوید ویا. اما آنچه برای من اهمیت دارد، تقابل دو مربی صاحب سبک دنیاست که در هر بازی ترفند جدیدی رو می کنند. پارسال مورینیو با گماردن سه هافبک دفاعی خشن در میانه زمین تلاش کرد کل نظام بازیسازی بارسا را به هم بریزد و تا حد بسیاری زیادی موفق بود. قبلا هم در اینتر با همین روش، سبک بازی بارسا را بهم ریخته بود و در نتیجه تا حد زیادی به موفقیت این سیستم اطمینان داشت. تفاوت مهم این بود که پارسال مورینیو متوجه شد که سیستم دفاعی اش با توجه به سیستم جدید بارسا قابل باز شدن است و هم چنین بارسایی ها از باخت مقابل اینتر میلان پند گرفته اند و به شدت با ضد حمله های مورینیویی مقابله می کنند. به همین دلیل رئال در بازی های مقابل بارسا موفق نمی شود. همین موضوع باعث تغییر سبک رئالی ها در سال جاری شد. مورینیو تلاش کرد با جمع کردن بهترین عناصر هجومی ممکن تیمی تهاجمی بسازد. نقطه قوت این تیم جدید نوع بازی در کناره های زمین و استفاده از هوش اوزیل / کاکا در میانه هاست. تحلیل بازی های رئال در فصل جدید نشان می داد که آنها بهترین استفاده را از ترکیب بازی مارسلو و دی ماریا می برند. گواردیولا در بازی دیروز کاری کرد که این پیکان از کار بیفتد. دنی آلوز آزادی عمل بسیاری پیدا کرده بود و مانند یک هافبک راست در میانه زمین پرسینگ مارسلو را به عهده داشت و فضای دفاعی پشت را پویول پر می کرد. در اصل یارگیری فشرده ای روی دو ستاره سمت چپ رئال انجام می شد که کار بازیسازی و ارسال را برای آنها بسیار سخت می کرد. برای این که فضای خالی در میانه دفاع بارسا پر شود، ابیدال اصلا بازی هجومی نمی کرد و بیشتر در زمین خودی دفاع می کرد. به نوعی سیستم بازی بارسا در نیمه دوم سه دفاعه بود و نه چهار دفاعه. طبیعتا این سیستم این اشکال را داشت که میانه دفاع بارسا آسیب پذیر شود. به همین دلیل دو سه صحنه دیدیم که بازیکنان رئال در موقعیت استثنایی قرار گرفتند که یک بار با بی دفتی رونالدو و یک بار با درخشش والدس موقعیت ها بی نتیجه ماند.
نکته دیگر این که گواردیولا با دیدن ضعف های خود در بازی سال گذشته، تیم خود را ترمیم کرد. دفاع رئال قدرتی و خشن است، به همبن دلیل بازیکنانی چون داوید ویا و پدرو در درگیری ها کم می آورند؛ بارسا آلکسیس سانچز را خرید. بازیکنی که می دود، درگیر می شود و دفاع حریف را خسته می کند. از آنجایی که چارچوب را می شناسد، از تک فرصت خود بهره می برد و گل می زند. دقیقا این همان بازیکنی است که پپ می خواست. از طرف دیگر، گواردیولا هافبک فانتزی به تیم خود اضافه کرد. اگر پپ می خواست می توانست در بازی های خود با دو هافبک دفاعی مانند کیتا و ماسکرانو بازی کند و کاملا دفاعی شود؛ اما چون فلسفه بارسا ارائه بازی زیباست، پپ فابرگاس را بر می گرداند تا با بازی فانتزی خود هافبک های رئال را زمین گیر کند. سسک خصوصیات دفاعی دارد و در حمله پاس های قطری و عرضی استثنائی می دهد، در صورتی که فرصت پیدا کند در گل زنی هم موفق است. این دقیقا همان بازیکنی است که هر تیمی آرزوی آن را دارد. حالا ترکیب او با ژابی و اینستا مرگبار است. سه بازیکن که تکنیکی، شوتزن، پاسور و گلزن هستند. به نظرم همین ترکییب خطرناک حریفان بارسا و تیم ملی اسپانیا را به خطر می اندازد.
خلاصه کنم، چندان عجیب نیست که دو گل از سه گل بارسا را خریدهای امسال بارسا زدند. چندان عجیب نیست که دی ماریا نمی تواند فشار بازی را تحمل کند و حتی در صورتی که مصدوم هم نبود، تعویض می شد و چندان عجیب نیست که مارسلو اشتباهی عجیب می کند و در گل های دوم و سوم تا حدی مقصر است. اینها همان چیزی است که فوتبال علم محور امروز را تشکیل می دهد.
به هر حال، بیش از هر چیزی منتظرم ببینم که مورینیو در بازی بعدی چه ترفندی از آستین خود در می آورد

Monday, December 05, 2011

سوکراتس - پزشکی دوست داشتنی و فوتبالیستی بزرگ

معمولا تیم هایی که عنوانی بدست نمی آورند در اذهان مردم جایی ندارند؛ اما یکی از مهم ترین استثناها تیم برزیل 1982 و 1986 است. برزیلی ها در هر دو جام حتی به نیمه نهایی هم نرسیدند و در همان مرحله یک چهارم حذف شدند؛ اما هنوز برزیل 82 و 86 یکی از محبوب ترین هاست. هنوز به یاد دارم که علاقه دوره کودکی ام به تیم ملی برزیل، بازی های جام جهانی 1986 و به خصوص بازی برزیل – فرانسه است. دیروز یکی از مهم ترین نمایندگان آن نسل فوتبال برزیل درگذشت.

سوکراتس برازیلیو سامپایو دو سوزا ویرا دو اولیویرا ملقب به سوکراتس کاپیتان برزیل در جام جهانی 1982 و هافبک بازیساز 1986 برزیلی ها بود. بازیکنی که در استفاده از هر دو پا تبحر ویژه ای داشت و پاس های استثنایی اش راهگشای برزیلی ها در بازی ها بود. هرگاه هم که فرصتی می یافت، خودش به دروازه حریف یورش می برد و گل های جاودانه به ثمر می رساند. یکی از زیباترین این گل ها، گل زیبای او به شوروی در جام 82 بود.

برای دیدن گل زیبای سوکراتس به شوروی اینجا کلیک کنید.

سوکراتس در 19 فوریه 1954 در بلم دو پارای برزیل به دنیا آمد. فوتبال حرفه ای اش را با بوتافوگو در سال 1974 آغاز کرد و در سال 1978 به کورینتانس پیوست. در آنجا بود که بازی های چشم نوازش او را تبدیل به جزئی ثابت از تیم ملی کرد. در این مدت، علاوه بر این که توان فنی سوکراتس مورد توجه قرار گرفت، تلاش های او و دوستانش در کورینتیانس برای ایجاد محیطی دموکراتیک باعث شد تا نام باشگاه به عنوان تنها باشگاه دموکراتیک در برزیل تحت سلطه دیکتاتوری ژنرال ها در یادها بماند. او و یارانش در بازی های خود با پیراهنی بازی می کردند که بر روی آن نوشته شده بود دموکراسی. البته این گرایش ها از سوی سوکراتسی که قهرمانان دوره کودکی اش فیدل کاسترو، چه گوارا و جان لنون بودند، چندان عجیب نیست.

علاوه بر موفقیت ها ی ورزشی، سوکراتس در تحصیل هم چهره ای موفق بود. او از معدود ورزشکارانی است که در دوره بازیگری، مدرک پزشکی خود را در سن 25 سالگی از دانشگاه پزشکی ریبیریو پرتو دریافت کرد. حرفه پزشکی اشتغال اصلی سوکراتس پس از بازنشستگی از فوتبال بود.

در فصل 1984-1985، سوکراتس یک فصل برای فیورنتینا بازی کرد. پس از آن دوباره به فوتبال برزیل برگشت و سه فصل برای فلامنگو و یک فصل برای سانتوس بازی کرد. وی در سال 1989 اعلام بازنشستگی کرد. البته در سال 2004، به مدت کوتاهی با باشگاه گارفورد تاون قرارداد داشت و 12 دقیقه برای این تیم بازی کرد.

در عرصه ملی، بین سال های 1979 تا 1986 عضو اصلی تیم ملی برزیل بود و در 60 بازی 22 گل به ثمر رساند؛ اما در این مدت هیچ افتخاری بدست نیاورد. راه او را در تیم ملی برادرش رای ادامه داد و با تیم برزیل در جام جهانی 1994 قهرمان جهان شد.

زندگی شخصی سوکراتس همراه با مصرف زیاد الکل و سیگار بود؛ عواملی که گفته می شود موجبات مرگ زودهنگام وی را در سن 57 سالگی فراهم کردند. در نتیجه می توان او را بسان بازیکنانی چون گارینشا و جورج بست دانست که با سو مصرف الکل خود را به کشتن دادند و این جسارت را داشتند که از زندگی لذت ببرند؛ هر چند دوره آن کوتاه باشد.

پس اجازه بدهید کلاه خود را به احترام بازیکنی بزرگ و پزشکی متعهد برداریم که همزمان از زندگی لذت برد، با فوتبالش چشم ما را نوازش داد و فریاد دموکراسی را وارد زمین فوتبال کرد.

Thursday, November 17, 2011

در یکی از بازی های لیگ دوی ایران، یکی از بازیکنان ذخیره که پشت دروازه مشغول گرم کردن بود، وقتی دید که مهاجم تیم مقابل در حال باز کردن دروازه تیم است؛ وارد زمین شد و قصد داشت که جلوی گل شدن توپ را بگیرد. وی موفق به این کار نشد و توپ گل شد. داور بازی به این بازیکن کارت زرد نشان داد. دوستی به من نامه داد و پرسید که آیا تصمیم داور درست بوده است.
تصمیم داور کاملا درست است. مطابق تفسیر قانون سوم فیفا، ورود بازیکن ذخیره به زمین با مجازات کارت زرد روبرو می شود. دلیل آن هم حرکت غیرورزشی است. داور به محض ورود بازیکن ذخیره می تواند بازی را متوقف کند و علاوه بر دادن کارت زرد، اعلام خطای غیرمستقیم کند یا آن که آوانتاژ بدهد. در این مورد آوانتاژ تصمیمی کاملا صحیح بوده است

Thursday, November 10, 2011

فقر فرهنگی!!!! به همین راحتی

برنامه این هفته نود، چند حسن داشت. اول از همه این که عادل فردوسی پور بعد از گیر دادن های بی مورد هفته گذشته و تاختنش به کمیته انضباطی که چرا برای حکم دادن این قدر وقت تلف می کنند، خود را جمع و جور کرده بود و تلاش کرد برنامه ای فنی به این موضوع اختصاص دهد. به نظرم این حاصل تلاش های مردمی برای توجه به همه جوانب این مشکل داشت. این در مورد جامعه احساسی ما یک قدم رو به جلو است. دوم این که در برنامه نود تلاش شده بود تا بحثی کارشناسی در مورد این مسائل برگزار شود. همین تلاش هم قابل تقدیر است؛ به خصوص که برنامه نود در دوره های جدید بیش از پیش تبدیل به برنامه ای زرد شده بود که تنها حاشیه های فوتبال را با نگاهی یک سویه از سوی فردوسی پور مطرح می کرد. سوم این که تلاش شده بود تا چند تن از چهره های شناخته شده و موجه فوتبال همزمان در این برنامه حضور داشته باشند.
در مقابل، آنچه نقطه ضعف برنامه به حساب می آید، همان نکته ای است که بارها در برنامه نود مورد نقد قرار گرفته بود؛ یعنی حضور کارشناس. بارها در برنامه نود این سوال مطرح شده بود که چرا در فوتبال ما بیش از هر چیز آدم های سیاسی حضور دارند و نه فوتبالی ها. در این برنامه نود هم قرار بود در مورد ساختارهای اجتماعی - فرهنگی گفتگو شود.این بحث برگزار شد بدون آن که حتی گفتگوی کوتاهی با متخصص علوم اجتماعی انجام شود. جای یک جامعه شناس در این برنامه بسیار خالی بود؛ می پذیرم این حوزه چندان در ایران مورد توجه نبوده است و جز ترجمه استاد نیک گهر منبعی در این مورد وجود ندارد؛ اما دست کم می شد با جامعه شناسان حوزه های دیگری مشورتی کوتاه انجام می شد. مسلما جامعه شناسان هم فکر ما را در این گونه برنامه ها دعوت نمی کنند؛ اما دست کم میشد از اشتباهاتی مانند سوال نظرسنجی پیشگیری کرد. سوالات نظرسنجی پس از مطرح کردن چند مساله عینی - مانند بازیکنان، مسوولان و ... -ناگهان فقر فرهنگی را به عنوان گزینه مطرح می کند. چند اشکال وجود دارد: فقر فرهنگی به چه معناست؟ فقر فرهنگی کل مسائل جامعه را در بر می گیرد و در نتیجه بر عوامل دیگر اثر می گذارد. آیا می شود واژه فقر فرهنگی را بکار برد؟ فرهنگ در اینجا چه معنایی می دهد؟
به هر حال مهم ترین مشکلی که در این برنامه دیدم، نبود کارشناسان علوم اجتماعی بود.

Monday, November 07, 2011

خطای دروازه بان شهرداری یاسوج

راستی چند وقت بود می خواستم بنویسم که حرکات دروازه بان شهرداری یاسوج در بازی جام حذفی با تراکتورسازی تبریز هنگام ضربات پنالتی کلا خطا بود و هر دو ضربه ای که گل نشد باید تکرار می شد. هیچ کس به این موضوع اعتراض نکرد و در برنامه نود هم بررسی کارشناسی نشد.
دروازه بان حق ندارد تا پیش از ضربه بازیکن حریف خط دروازه را ترک کند؛ کاری که گلر شهرداری انجام داد خطا به حساب می آید و ضربات باید تکرار شود

Sunday, November 06, 2011

در ستایش بی ادبی - 3

کارکرد اخلاق در جامعه - در معنایی که این روزها ضد حرکت نصرتی و شیث مطرح می شود - ایجاد هم نوایی است؛ بنابراین چندان عجیب نیست که یکی از عوامل تحکیم روابط موجود در جامعه است. در اصل بحث اخلاق باعث میشه تا انسان ها به یک سری اصولی پایبند بشوند که لزوما باعث بالا رفتن پیوند جمعی نمی شود و در مقابل تنها منافع گروهی را تأمین می کند. مثلا در دوره ای اخلاق زنانه این گونه تعریف می شود که زن موجودی با این خصوصیات اخلاقی است: خود شما می توانید این موارد را فهرست کنید. کارگر خوب با یک سری ویژگی های اخلاقی تعریف می شود و هر حرکتی خارج از آن به عنوان بی اخلاقی تعریف می شود. در نتیجه خوب و بد را کسانی تعریف می کنند که می خواهند از آن سودی ببرند. شاید چندان عجیب نباشد که در رفتار والدین - فرزندی هم الگویی می بینیم که چندان دور از این جریان نیست.
جالب اینجاست که برخی از قربانیان سیستم خود در اشاعه آن نقش دارند. یکی از دلایل مهم آن پنهان کردن آن چیزی است که خود آنها از آن فراری هستند. این را پس از دیدن برنامه نود هفته گذشته باید اشاره کنم. عادل فردوسی پور در زندگی شخصی کاری کرده است که عین بی اخلاقی است و نمی توان از آن دفاع کرد. آن وقت در این برنامه سنگ اخلاق را به سینه می زند؛ زیرا می خواهد خود را اخلاق مدار نشان بدهد و در صورتی که کسی در مورد او گفتگو کند، همه او را سلطان اخلاق فرض کنند. وی در این برنامه چنان به نصرتی و شیث می پردازد که گویی بزرگ ترین جرم ممکن انجام شده است. وقتی در مورد حکم آنها گفتگو می شود و این که کمیته انضباطی هفته آینده اظهار نظر می کند، می گوید چه خبر است، مگر چه حکمی می خواهند بدهند. این در حالی است که هر حکم نیازمند مطالعه و بررسی جوانب است. با این کار فردوسی پور می خواهد خود را اخلاقی نشان بدهد.
در نوشتار بعدی باز هم به مکانیزم اخلاق در جامعه می پردازم

Thursday, November 03, 2011

در ستایش بی ادبی - 2

فکر می کنم برای آن که توضیح بدهم چرا دروغگویی از نظر من ضربه مهلک تری در مقایسه با انگشت کردن به جامعه می زند؛ لازم است مقدمه ای ذکر کنم. مبنای من برای آغاز بحث این است که رویکرد هر فردی می تواند در امتیازدهی و ارزش گذاری وی موثر باشد. برای من نفع جمعی اهمیت بیشتری دارد تا نفع فردی. به همین دلیل از منظری سوسیالیستی به داستان نگاه می کنم. دروغ و تزویر باعث می شود که سطح اعتماد در جامعه پایین بیاید. وقتی شما نمی دانید که طرف مقابل شما دروغ می گوید یا نه، نمی توانید به او اعتماد کنید و این باعث می شود که چسب جامعه شما کار نکند و اعضای جامعه به یکدیگر اعتماد نکنند.
بنابراین در همینجا اشاره کنم به بحثی که دوست ناشناسم معرکه مطرح می کند؛ از این منظر مخالفت با دروغ گویی لزوما ریشه مذهبی ندارد و می تواند ناشی از نظرات صرفا اجتماعی و فلسفی باشد. در همین جا اشاره کنم که بر مبنای نظریات غیر سوسیالیستی هم دروغ گویی بر خلاف مصالح فردی است. در اصل بسیاری لیبرال ها استدلال می کنند که افزایش اعتماد به نفع افراد است و به همین دلیل با آن مخالف هستند. انتخاب بین نگرش جمع نگر و فرد نگر از حوصله این نوشتار خارج است؛ فقط در این حد توضیح بدهم که نظرات فردگرا چون اصالت را به فرد می دهند؛ جایز می دانند که فرد مصالح جمعی را فدای مصالح فردی کند. به همین دلیل است که از این منظر شما وقتی در جامعه فعلی که اصالت با فرد است و ثروت ارزش غایی مجاز هستید که دیگری را فریب بدهید و به ثروت برسید. مثال رشوه و نگرش افراد جامعه ما به رشوه می تواند نقطه آغاز خوبی برای این بحث باشد. آیا همه رشوه دادن را بد می دانند، آیا رشوه دادن فریب دادن است یا ...؟ این بحث در همین جا رها می کنم و به بحث انگشت کردن بر می گردم.
مشکلی که در مورد نظام اخلاقی جامعه وجود دارد و معمولا مغفول می ماند؛ این که نظام اخلاقی برخلاف باور عمومی، لزوما برآیند خواسته های عمومی نیست، بلکه قابلیت جهت دهی دارد. مثالی می زنم، قرار است تعدادی افراد برای سمتی در سازمان بهزیستی استخدام شوند. آیا کسی که استخدام می شود، باهوش ترین فرد است؟ آیا وی باسابقه ترین فرد در زمینه مورد نیاز است؟ آیا ... . چاسخ به این سوالات منفی است. استخدام در سازمان ملل هم همین مشخصات را دارد. بوردیو در مورد دانشگاه های فرانسه هم نشان می دهد که هم نوایی با استادان فعلی یکی از شرایط پذیرش در هیأت علمی دانشگاه است. می خواهم نتیجه گیری کنم که نظام اخلاقی یکی از ساز و کارهای هم نوایی با جامعه است و چون من به تضادهای موجود در جامعه باور دارم - و آنها را لزوما زاید و مزاحم نمی دانم - نمی توانم نظام اخلاقی را بپذیرم.
برای آن که بحث روشن تر شود؛ این طور بیان کنم که تبعیت از نظام اخلاقی باعث می شود، فرد به نظر جامعه و سایر افراد هم نواتر و به قول خومانی تر آدم تر به نظر برسد. وی با این کار تأیید جامعه را بدست می آورد. به همین دلیل کسانی که بیشتر به دنبال کسب رأی جامعه هستند، در مورد مسائلی که بی اخلاقی تلقی می شود بیشتر رگ گردن را ور می آورد و روی را سرخ می کند.
یکی از این آدم ها عادل خان فردوسی پور است. این که چرا چنین هم نوایی اتفاق می افتد و کارکرد آن در جامعه سرمایه داری چیست، در نوشتار بعدی بیشتر توضیح می دهم

Tuesday, November 01, 2011

در ستایش بی ادبی

پس از نگارش نوشتار پیشین در مورد انگشت کردن نصرتی و شیث، چند تن از دوستان مباحثی را طرح کردند که دیدم بد نیست آنها را باز کنم.
به نظرم اگر می خواهیم پدیده ای را بررسی کنیم؛ چه بهتر که برای لحظه ای تمامی اثرات فرهنگی و اررزش های جامعه را کنار بگذاریم و پدیده را بررسی کنیم و سپس چند سوال همراه با چرا از خودمان بپردازیم. در این مورد بیایید فکر کینم و از خودمان بپرسیم چرا انگشت کردن کار بدی است؟ یا در این مورد چرا انگشت کردن در ملا عام کار زشتی است و بلافاصله پس از آن بپرسیم نظام اخلاقی جامعه چگونه به وجود آمده است و دوباره بپرسیم چه کسی تعیین می کند کدام کار بی ادبانه تر است و به طرز عجیبی این اخلاقیات تلاش می کند آدم ها را یک شکل و دارای ارزش های یکسان کند.
وقتی نظام ارزش گذاری را بررسی کنیم، متوجه می شویم هر کسی نظام ارزش گذاری خود را دارد و بر مبنای آن تصمیم می گیرد. مثلا همان طور که نوشتم برای من دروغ گفتن و تزویر بسیار حرکت زشت تری است تا انگشت کردن دیگری. این بدان معنا نیست که راه بیفتیم و هر کس را رسیدیم انگشت کنیم؛ بلکه بحث این است که می تواند شوخی بین دو نفر باشد و به دیگران ربطی ندارد. ممکن است کسی ادعا کند که من از انگشت شدن خوشم نمیاید، این محترم است و جامعه می تواند در مورد آن تصمیم بگیرد. من می توانم با دلایل زیاد ثابت کنم که آثار منفی دروغ گویی بسیار بیشتر از انگشت کردن است.
اینجا دوباره سوالی را مطرح می کنم؛ چرا جامعه نسبت به انگشت کردن چنین واکنشی نشان می دهد و در مقابل دروغ گویی و تزویر واکنشی متفاوت نشان می دهد. هم چنین در مذمت این حرکت هر کسی تلاش می کند از دیگری پیشی بگیرد. به نظر من در اینجا عده ای می خواهند هم نوایی بیشتر خود را با جامعه نشان بدهند. در اصل ما در اینجا با بازتولید اخلاقیات روبرو هستیم.
به نظرم در مورد این مکانیسم باید در نوشتارهای بعدی بیشتر بنویسم