روز پنجم سپتامبر روز مهمی برای آلمانی هاست. دقیقا چهل سال پیش گروه چریکی فراکسیون ارتش سرخ یکی از مهم ترین عملیات تروریستی خود را انجام داد که به نوعی منجر به مرگ موسسان گروه و در اصل نسل اول آنها شد. داستان از این قرار بود که تعدادی از نسل دومی های این سازمان هانس مارتین شلایر - رییس اتحادیه صنعت آلمان - را دزدیدند و در ازای آزادی وی خواهان آزادی نسل اولی ها شدند. علاوه بر این آدم ربایی تعدادی از همکاران فلسطینی گروه یکی از هواپیماهای لوفتانزا را ربودند تا فشار بیشتری بر دولت آلمان وارد کنند. بدین ترتیب وارد دوره ای می شویم که به آن می گویند «پاییز در آلمان»؛ نامی که فاس بیندر به فیلمش داد
پس از کش و قوس های زیاد گروگان های هواپیما آزاد می شوند و اعضای اصلی فراکسیون ارتش سرخ دستگیر می شوند. اما آنچه بسیار بحث به دنبال خود داشت مرگ مشکوک آندرس بادر و گودرون انسلین و جان کارل راسپه در زندان اشتوتگارت بود. روز هجدهم اکتبر - لحظاتی پس از پایان گروگان گیری هواپیما و پیدا شدن جسد شلایر - پلیس آلمان اعلام کرد که بادر و انسلین و راسپه در زندان
خودکشی کرده اند. مرگ هایی که به شدت مشکوک به نظر می رسند
در شماره اخیر هفته نامه اشپیگل به تفصیل در این مورد صحبت شده است، اما چیزی که برای من جالب بود همزمانی پنجم سپتامبر با تجمع حمایت از رضا شهابی است. رضا شهابی عضو سندیکای رانندگان شرکت واحد است که بیش از ده سال پیش فعالیت خود را آغاز کرد. مشکلات عینی باعث شد تا تعدادی از رانندگان شرکت واحد تشکلی مدنی و صنفی شکل بدهند تا خواسته های خود را مطرح کنند؛ اما این انجمن به شدت سرکوب شد. متاسفانه دولت ایران شکل گیری چنین سازمان مدنی را برنتافت و امروز ما به شدت نگران زندگی رضا شهابی هستیم. تفاوت در اینجاست که در جامعه ای مانند آلمان اگر راه مبارزه چریکی بسته شده است، کلیه فعالیت های اتحادیه ای و صنفی آزاد است. امیدوارم که دولت ایران سر عقل بیاید
Tuesday, September 05, 2017
Wednesday, August 23, 2017
درس تاریخ اجتماعی عصرانه؛ نگاهی به سرنوشت منصوریان و برانکو
دیروز در کمتر از چند ساعت دو اتفاق مهم یکی در ورزشگاه آزادی تهران و دیگری در مسقط عمان اتفاق افتاد که به خوبی برای آن که از تاریخ و اجتماع می آموزد مهم بود. علیرضا منصوریان به همراه تیمش به تیم پدیده مشهد باخت و برانکو در عمان بازی دو - هیچ باخته را با دو - دو عوض کرد
برد و باخت در هر بازی وجود دارد، آنچه اهمیت دارد رفتار ما در مقابل باخت است و از آن مهم تر رویکرد ما نسبت به جهان معاصر است. به نظر من، اتفاق دیروز مثال خوبی از تفاوت نگاه ما به جهان پیرامون و نگاه غربی به موضوعات است. منصوریان بازنمای اغراق شده جامعه احساسی در مقابل نگاه منطقی عقلانی معاصر است. در همین جا تاکید می کنم که بحث در اینجا خوب و بد نیست؛ بحث این است که کدام نگاه کاربردی و مناسب زندگی در دنیای مدرن است
منصوریان در تمامی حرکاتش می گوید که من را دوست داشته باشید و من می خواهم محبوب شما باشم. برای این هر کاری می کنم که من مرکز توجه شما باشم. برای این منظور به دیگران (هر آن کس که با ما نیست دیگری است) بی احترامی می کن، حرکات عجیب و غریب انجام می دهد، با گشاده دستی هزینه می کند و در صورت شکست تمامی افراد غیر از خود را ملامت می کند
در مقابل، برانکو با وجود صدماتی که از داوری و سیستم اقتصادی باشگاه خورد، خیلی منطقی و بدور از احساس با شکست ها روبرو شد. واقع بین به مشکلات نگاه کرد و هر روز نسبت به روز گذشته مشکلات و اشکالات تیمش رو کم کرد
مقایسه دیروز از همین منظر جذاب است. منصوریان وقتی تیمش در حال باخت بود شروع کرد به انجام یک سری رسوم و مناسکی که بیش از هر چیزی برای جلب توجه بود تا هر چیز دیگر. برای مقایسه می شود اعمال او را با کارهایی که شمن ها در گذشته انجام می دادند مقایسه کرد. کسی از کار آنها سر در نمی آورد، ولی امکان تفسیرهای گوناگون به این حرکات آنها مفهومی فرازمینی می داد. از طرف دیگر نوعی مظلوم پنداری هم در آن دیده می شود، هم آنچه که در تاریخ ما ریشه دارد و همیشه سعی می کنیم نشان دهیم که به ما ظلم شده است و ما تقصیری در آن نداریم
تفکر غربی در مقابل این نگاه، دیدگاهی است که مسوولیت پذیر است و می داند که باید در مقابل عملکرد خود پاسخگو باید باشد. به همین دلیل، برانکو تا لحظه آخر مبارزه می کند و در مقابل عملکردش پاسخگوست. اگر اشتباه کند معذرت خواهی می کند و سعی می کند مشکل را رفع کند. این نوع فکر باعث می شود که گفتمان غربی اشتباهات خود را تکرار نکند
در نهایت، فکر می کنم که باید تاکید کنیم که نگاه غربی به دلیل تفاوت این آدم ها به لحاظ بیولوژیک نیست، بلکه حاصل ساختار اجتماعی و فرهنگ این جوامع است. در نتیجه اگر یک ایرانی وارد جامعه غربی شود، در آن ساختار می بینیم که رفتار منطقی به همان شکل در آنها دیده می شود
Wednesday, August 09, 2017
در فکر کشتن کشتمش، من اون بد لعنتی رو با اشک و لبخند کشتمش
عنوان بالا بخشی از ترانه مشهور حمید عسکری بود که برای ما مثالی برای پایان دوره عشقهای یکطرفه و مجنونگونه بود. در نگاه کلاسیکی که ما میشناسیم عاشق باید همیشه به پای معشوق افتاده باشد و معشوق هر خطا و بدیای که بکند باز هم عاشق باید همچنان دوست بدارد و عشق بورزد. اگر اشتباه نکنم یکی از اولین شخصیتهایی که به وضوح این نگاه را نقد کرد و حتی مجنون را مازوخیست نامید فروغ فرخزاد بود. در نگاه روانشناسی مدرن هم داستان همین است، کسی که این چنین عشق میورزد آدم بیماری به حساب میآید
این را گفتم تا نکتهای در مورد شرایط فعلی فوتبال ایران بگویم. درست است که عشق و تعصب از قدیم در ایران اهمیت زیادی داشته است و همین دیدگاه به پیراهن ورزشی هم بسط داده شده است، ولی به نظر میرسد باشگاهها از این موضوع سوء استفاده میکنند. بسیاری از باشگاهها پول و حقوق بازیکنان را نمیدهند و انتظار دارند بازیکنان به دلیل عشقشان به باشگاه دم نزنند. این اتفاق در مورد باشگاههای سرخابی پایتخت بسیار تکرار شده است. اما وقتی همین بازیکنان به حمایت احتیاج دارند باشگاه امکانی برای آنها فراهم نمیکند. نمونهها زیادند. به سرنوشت مجتبا محرمی و جعفر مختاریفر از نسل گذشته و طالبلو و روانخواه و خلیلی نگاه کنید. بازیکنانی که عمر و سلامتی خود را برای باشگاه گذاشتند و الان باید تاوان خیلی از این مسائل را بخورند
در نتیجه شکایت برای گرفتن حقوق حق بازیکن است و امیدوارم که این دیدگاه عاشقانه مجنونوار سدی برای گرفتن حقوق آنها نشود
از اوقات فراغت خود لذت ببرید؛ خوانشی مارکسیستی از موموی میشائیل اِنده
هفته گذشته قرار بود در جلسه هفتگی فیلم در مورد فیلم مومو صحبت کنم. فکر کنم رمان مومو را حدود پانزده سال پیش خوانده بودم و همان موقع هم به نظرم نگاهی کاملا انتقادی به جامعه مدرن و سرمایهداری داشت. هفته گذشته وقتی منابع را بررسی کردم، متوجه شدم اِنده در مصاحبههای گوناگون نگرش اقتصادی خود را توضیح داده است، اما دیدگاههای او کمتر در منابع فارسی قابل خواندن و بررسی است. به همین دلیل، به مناسبت سالمرگ اِنده مجموع مباحث مطرحشده را بطور خلاصه جمع بندی کردم تا نگاه اقتصادی-انتقادی اِنده هم معرفی شود.
اِنده نگارش مومو را در سال ۱۹۶۶ آغاز کرد و در سال ۱۹۷۳ به پایان برد. کتاب در سال۱۹۷۴ جایزه بهترین کتاب
جوانان آلمان را بدست آورد. پس از آن به زبانهای مختلف ترجمه شد و تا کنون میلیونها جلد از آن به فروش رفته است.
اهمیت نوشتههای انده در آنجاست که داستانهای سورئال و فانتزی را به خوبی با واقعیت درمیآمیزد. در اصل، داستانهای اِنده («مومو» و «داستان بیپایان» مطرح ترین آثار او هستند) به نظر فانتزی هستند، اما جهان واقع را به خوبی موشکافی می کنند. در نتیجه انده با کمک گرفتن از جذابیتهای دنیای فانتزی دنیای واقع را به شکلی بهتر به ما می شناساند. نکته مهم این بود که انده تلاش میکرد نشان دهد دنیای درونی و ذهنی که مولد فانتزی و خیال است، با دنیای واقعیت و فاکتهای بیرونی در تضاد نیستند و حتا این دو دنیا با هم مرتبط هستند.
پیامهای انتقادی داستان مومو برای من تشابهات فراوانی با «عصر جدید» چاپلین دارد. در عصر جدید، چاپلین دو مفهوم کلیدی در ادبیات مارکسیستی را به تصویر میکشد: ۱. اهمیت کنترل زمان نیروی کار در جامعه سرمایهداری و ۲. رابطه کارگر با ابزار تولید (و خود و دیگری و طبیعت). همان طور که همیشه در نگاه مارکسیستی تاکید شده است، سرمایهدار برای رسیدن به سود حداکثر باید از نیروی کار ی خود کار بیشتری بکشد؛ چون با توجه به ثابت بودن سرمایه ثابت در فرایند تولید تنها میتواند از طریق استثمار نیروی کار سود بیشتری بدست بیاورد. با توجه به این موضوع، افزایش زمان کار برای سرمایهداری اهمیت زیادی دارد. چاپلین چندین بار در طول فیلم این مسأله را به تصویر میکشد. سکانس مشهور آزمایش دستگاهی که وظیفه دارد به کارگران در حین کار غذا بدهد و سکانسی که چاپلین به دستشویی میرود و ناگهان چهره مدیر بر مانیتور بزرگی ظاهر میشود تا به او نهیب بزند که وقت کار است، دو نمونه مشهور برای این موضوع هستند که برای سرمایهدار سود در آنجاست که کارگر زمان بیشتری کار کند. در مورد رابطه کارگر و ابزار تولید هم چاپلین از مثالهایی استثنایی و ملموس استفاده میکند. شغل چاپلین در فیلم سفت کردن پیچ است. ما و چاپلین نمیدانیم محصول نهایی چیست و چرا پیچها سفت میشود. این همان از خودبیگانگی با محصول در ادبیات مارکس است. کارگر با محصول کار خود بیگانه است؛ چون اصلا نمیداند که چه چیزی در چه فرایندی تولید میشود. او فرصتی برای گفتگو با همکار کناری خود ندارد، پس در طول زمان با جامعه خود هم بیگانه میشود. نمیتواند تأثیر انسان بر طبیعت را ببیند، پس با طبیعت هم بیگانه میشود و در انتها با خود بیگانه میشود.
فیلم عصر جدید بطور کلی از مفهوم زمان بسیار استفاده میکند و در جایجای فیلم بر آن تأکید میکند. در نام فیلم هم میبینیم که times استفاده شده است. در اینجا میتوان به توضیح مارکس در جلد اول سرمایه ارجاع داد که "Moments are the elements of profit” و به همین دلیل در نگاه مارکس، نظام سرمایهداری تلاش میکند که یه لحظه هم هدر نرود و از تکتک لحظات کار نیروی کار استفاده شود.
موموی میشائیل اِنده بیش از چاپلین با مفهوم زمان در جامعه سرمایهداری در چالش است. اول این که در مومو اِنده زمان را جایگزین سرمایه میکند. با این کار داستان انباشت را در سرمایهداری نشان میدهد. با خواندن مومو به خوبی می توان داستان شکل گیری سرمایه داری را دید و انده برای سادگی مفهوم سرمایه را با زمان جایگزین کرده است.
دوم این که ما در کودکی با مفهوم زمان آشنا می شویم. بچهها یاد میگیرند که برای چه کسی صبر کنند و برای چه کسی صبر نکنند. کِی بازی کنند و کِی به مدرسه بروند. در اصل، مفهوم زمان و اهمیت آن در فرایند اجتماعی شدن به ما آموخته می شود. در نتیجه، ما در کودکی می آموزیم برای چه کاری زمان بیشتر و با اولویت بیشتری در نظر بگیریم.
سوم این که انده در مومو به ما دزدی زمان در جامعه سرمایه داری را نشان می دهد. این که چگونه در جامعه امروز زمان از فرد دزدیده می شود تا فرد از خودش دور و بیگانه شود. در اصل، فرد برای خود وقت و زمان ندارد. تنها در حال دویدن برای چیزی است که او را از خودش بیگانه می کند.
برای آن که بهتر با فیلم مومو ارتباط برقرار کرد، باید با عقاید اقتصادی انده آشنا شویم. در کل، انده منتقد جامعه سرمایهداری است و میتوان چکیده اعتقاداتش در مورد اقتصاد را در مستند «آخرین پیام اِنده» دید. به نظر انده وظیفه کشورهای پیشرفته کمک اقتصادی به کشورهای فقیر نیست، باید مفهوم سیستم اقتصادی و سرمایهگذاری منتقل شود. البته در همین جا باید ذکر کرد انده با وجود نقد جدی به جامعه سرمایه داری منتقد نگاه مارکسیستی-لنینستی یا مارکسیستی ارتدوکس هم هست. انده معتقد است مارکس سرمایهداری متشکل از شرکتهای خصوصی را با سرمایهداری دولتی عوض میکند و در نتیجه نمیتواند رهاییبخش باشد. نکته در اینجاست که در چنین حالتی با «استبداد پول» روبرو هستیم. پول برای دوره معاصر مفهومی استعلایی پیدا کرده است. از آنجایی که پول از بین نمیرود و زنگ نمیزند جایگزین مفهوم کیمیا در قرون وسطا را پیدا کرده است. راهکار انده این است که با تخیل می توان جهانی نو ساخت.
انده نقدی که به نظام مدرن وارد میکند، مهم بودن بُعد اقتصادی در آن است. به جای اینکه اقتصادی بخشی از زندگی ما باشد، تمام آن شده است. در این نظام اقتصادی پول ارزش نهایی شده است. در اصل، از تمامی ابعاد زندگی انسانی اقتصاد مهمترین شده است و در میان ابعاد اقتصادی پول نقش اصلی را دارد.
شعار اصلی انده در این حالت این است که پول باید خدمت کند، نه این که حکومت کند. در این راستا، انده تحت تاثیر سیلویو گزل (Silvio Gesell) قرار گرفته است. گزل برای جامعه معاصر مفهومی به نام پول مستهلک شونده (Aging Money) معرفی می کند. از نظر گزل پول باید در طول زمان ارزشش را از دست بدهد. پول باید در پایان فرایند اقتصادی از بین برود.
نظریه دیگری که انده در مومو آغاز می کند و در داستان دیگرش به نام «ایستگاه کَتِدرال» ادامه می دهد، تشبیه سرمایهداری به دین است. مفهومی که در اصل متعلق به والتر بنیامین است و ریشه در تفکرات ماکس وبر دارد. در این نگاه به دو دلیل سرمایه داری به مثابه دین پنداشته می شود:
۱. در سرمایهداری با ساختاری فرقه ای (Cultic) روبرو هستیم
۲. نظام ایجاد احساس گناه در سرمایهداری بسیار قوی است
در اصل، سرمایه داری مانند یک مذهب عمل می کند و همان کارکردها را دارد.
مفهوم دیگری که با زمان ارتباط دارد و در نگاه رادیکال بسیار مورد انتقاد قرار گرفته است، مفهوم کار ساعتی (Sundenlohn) است. یکی از روشهای استثمار نیروی کار قراردادهای ساعتی کار و عدم پذیرش مسؤولیتهای کارفرما در قِبال کارگر است. به همین دلیل است در سرمایهداری قماری فعلی به شدت قراردادهای کاری ساعتی و کوتاهمدت رواج پیدا کرده است. مضاف به این که در مومو با سوالی کلیدی روبرو هستیم: «آیا میشود زمان را فروخت؟» انده سؤالی بنیادین مطرح میکند که ما در قبال زمانی که میدهیم / کار میکنیم / پول درمیآوریم، چه چیزی بدست میآوریم. با فروش این زمان چه چیز مهمتری بدست میآوریم.
در نهایت به نکته پایانی میرسیم که بحث اوقات فراغت در جامعه سرمایهداری است. در اینجا اِنده از چشمه نظریات شیپِن (Shippen) سیراب میشود. فراغت و استفاده از زمانِ تعطیل در تضاد با نگاه غالب در سرمایهداری است. شیپن معتقد است که در نگاه سرمایهدار انسان باید مدام در حال «استفاده» از زمان باشد، و استفاده از زمان یعنی کار کردن؛ در حالی که در اوقات فراغت چنین نیست. در اوقات فراغت فرد در حال بهره بردن از زمان برای خودش است. به همین دلیل در آمریکای شمالی که پیشروی سرمایهداری قماری است، کار کردن در آخر هفته، عدم استفاده از تعطیلات بلندمدت و اضافه کاری بدون حقوق متناسب بسیار متداول است.
اگر بخواهیم عقاید اقتصادی میشائیل اِنده را خلاصه کنیم، باید بگوییم که در نگاه انده فرد باید از زمان برای خودش استفاده کند و سرمایهداری در حال دزدیدن زمان ماست. بنابراین از اوقات فراغت خود لذت ببرید :)
منابع
شکل نوشتار به گونهای نبود که بخواهم به روشهای متداول آکادمیک به منابع ارجاع بدهم. به همین دلیل، منابع را در پایان برای مطالعه بیشتر آوردهام.
بنیان اصلی نوشتار بر این مقاله استوار است:
http://newprairiepress.org/cgi/viewcontent.cgi?article=1886&context=sttcl
برای آشنایی با دیدگاه اقتصادی اِنده مراجعه شود به:
http://userpage.fu-berlin.de/roehrigw/ende/japan/english/
http://userpage.fu-berlin.de/~roehrigw/mittelstaedt/japan-money/Ende_kinen-en.html
برای آشنایی با نظریه بنیامین در مورد شباهت سرمایهداری و مذهب مراجعه شود به:
http://www.rae.com.pt/Caderno_wb_2010/Benjamin%20Capitalism-as-Religion.pdf
http://www.heathwoodpress.com/walter-benjamins-capitalism-religion-chance-freedom/
برای آشنایی با افکار شیپن این کتاب را توصیه میکنم:
http://newprairiepress.org/cgi/viewcontent.cgi?article=1886&context=sttcl
این مقاله هم برای کسانی که خوانشی مارکسیستی از عصر جدید چاپلین را میخواهند:
http://www.theperipherymag.com/modern-times/
Wednesday, July 05, 2017
من و علی کریمی !!!!
این نوشته ام خیلی شخصیه؛ به نوعی نتیجه مطالعات و خودکاوی های طولانی اخیرم هست. به نظرم اگه بعضی وقتا آدم مشاوره خوبی داشته باشه، خیلی میتونه پیشرفت میکنه. من مشکلی داشتم که نشانه هایی داشته و من دیر متوجه شدم. برام جالبه که کریمی هم همین مشکلات رو داره. طبیعتا اصلا منظورم سطح بازی فوتبالمون نیست، بلکه جایگاه اجتماعی ماست
تو روانکاوری خیلی روی این موضوع تاکید میشه که آدم ها به دلیل این که دوست دارن دوره کودکی خودشون رو تکرار کنن. اگر در این دوره به آدم بی توجهی بشه یا اعتماد نشه فرد در بزرگسالی سعی می کنه نشون بده که آدم کاملی بشه
مثل گذشته نیست که می گفتن فلانی به دنیا اومده تا رییس باشه یا کارهای بزرگ انجام بده. الان ما می دونیم یه چیزی به نام ناخودآگاه هست. این ناخودآگاه وقتی فردی در بزرگسالی داره به سمت انجام کاری فوق العاده میره، وارد میشه و همه چی رو خراب می کنه
وقتی علی کریمی داره میره که بزرگترین بشه، همین داستان خرابش می کنه. اتفاقا این طور آدم ها خیلی شورشی میشن؛ چون خیلی راحت پشت می کنن و میرن.
این رو نوشتم چون این الگوی رفتاری رو در خودم و علی کریمی می بینم. جالبه که این موضوع تو تمام موارد زندگی ام دیده میشه. مثلا وقتی تو رابطه دارم به نتیجه می رسم می زنم خرابش می کنم؛ پس وقتی تونستم ازدواج کنم که این داستان رو شناختم و دیدم که ریشه اون داستان کجاست. تا میاد خراب بشه یادم میاد که باید جلوش رو بگیرم. اما این جریان تو ناخودآگاه ما ثبت شده، انگار آدم داره با خودش مبارزه می کنه
Wednesday, April 05, 2017
مارکس، مارکس و مارکس
به سه دلیل ماه گذشته برایم تکرار خاطره مارکس بود. دلیل اول آن اتفاقات زندگی ام بود. همیشه در هنگام فقر مالی به یاد مارکس می افتم. کسی که جهان و طرز فکر ما را متحول کرد؛ ولی به نوعی در فقر مطلق زندگی کرد و از دنیا رفت. هدفی که داشت برایش آن قدر ارزش داشت که از صبح تا شب مطالعه کند و بنویسد
وقتی یکی دو هفته پیش نامه ای به دستمان رسید که اجازه نداریم بیش از این در خانه ای زندگی کنیم که تنها به یک نفر اجاره داده شده است، بطور همزمان مجله پی ام هیستوری ویژه نامه ای در مورد مارکس چاپ کرد. با ولع دوباره زندگی مارکس را در این مجله معتبر آلمانی خواندم. به نوعی چاپ ویژه نامه و اخطاریه صاحب خانه را به فال نیک گرفتم
بعد از خواندن زندگی و کارهای مارکس هوس کردم که سری به کتاب «چرا مارکس حق داشت» بزنم. کتاب آن طور که تصور می کردم فوق العاده نبود، اما تلاش قابل تقدیری بود برای پاسخ دادن به انتقادات فراوانی که به مارکس می شود، ولی به نوعی وارد نیستند
به هر حال از خواندن کتاب لذت بردم و خواندن آن را توصیه می کنم
و در نهایت اینکه احزاب سوسیالیستی و سوسیال دموکرات به شدت طرفداران خودشون رو از دست دادند. آمار انتخابات اخیر هلند نشون میده حزب سوسیال دموکرات بیست و نه کرسی رو از دست داده است یا اینکه در اتریش برای اولین بار حزب سوسیال دموکراسی جزو سه حزب اول نبود. ظاهرا یک بازخوانی دوباره مارکس در دوره اخیر سرمایهداری لازم شده
و در نهایت اینکه احزاب سوسیالیستی و سوسیال دموکرات به شدت طرفداران خودشون رو از دست دادند. آمار انتخابات اخیر هلند نشون میده حزب سوسیال دموکرات بیست و نه کرسی رو از دست داده است یا اینکه در اتریش برای اولین بار حزب سوسیال دموکراسی جزو سه حزب اول نبود. ظاهرا یک بازخوانی دوباره مارکس در دوره اخیر سرمایهداری لازم شده
Wednesday, March 08, 2017
بدسلیقگی بارساییها و عدم نتیجهگیری
بارسلونای امسال مانند سال گذشته به مثلث مشهور خود وابسته است و اکثر گلهای این تیم را سه بازیکن مطرح تیم به ثمر میرسانند. با این همه در بازی با تیمهای قویتر بارسا به مشکل برمیخورد؛ زیرا برای غلبه بر تیمهایی با ساختار دفاعی بهتر باید بیش از سه نابغه در ترکیب تیم داشت. در اصل، در گذشته سه هافبک بارسا چنین نقشی داشتند و در زمانی که کار بازیکنان حمله گره میخورد، آنها به کمک بارسا میآمدند و نقشآفرینی میکردند
نکتهای که باعث تمایز بارسای امسال با گذشته شده است، همین ناتوانی بازیکنان هافبک در ایفای نقش مهمشان در تغییر روند بازی است. حالا چرا در اینجا از واژه بدسلیقگی استفاده میکنم، برای آنکه بارسلونا چند بازیکن آیندهدار خود را از دست داد و آنهایی که میتوانستند جایگزین نسل گذشته بارسلوناییها شوند، امروز در تیمهای دیگر ستاره هستند. تیاگو آلکانترا بازیکن تأثیرگذار بایرن است و فابرگاس در چلسی میتازد. به نظرم پدرو با آنکه مهاجم وینگر است میتوانست گاهی در خط میانی بازی کند
به هر حال چنین رویکردی چندان به نفع بارسا نبوده است
Tuesday, March 07, 2017
لینوکس را دوست دارم چون ...
من همیشه یک کاربر ساده لینوکس و ویندوز بودهام و خیلی به دنبال کشفهای جدید در این دو سیستم عامل نبودهام. هر از چندگاهی بنا به داستانهایی که پیش میآید سعی میکنم از امکانات آنها استفاده کنم
چند روز پیش داشتم به شایا برای انجام پروژههای دانشگاه کمک میکردم. برای این منظور باید اندازه چند تا عکس رو عوض میکردم. اولین چیزی که به نظرم میرسید این بود که عکسها رو در یک نرمافزار مثل گیمپ باز کنم و دونه به دونه اندازهها رو عوض کنم. فرایند خیلی طول میکشید، چون در مواردی نیاز بود که دوباره این کارها رو انجام بدم
اما با یه جستجوی ساده با دستورهای لینوکس آشنا شدم و با استفاده از اون با راحتی این کار رو انجام دادم
convert 15.jpg -resize 1500 c15.jpg
این یک دستور نمونه برای تغییر اندازه بود. ما به راحتی بیست عکس رو با همین روش تغییر سایز دادیم. بعد از مدتی مشخص شد که فایلها اشتباه بوده است و ما باید بیست تصویر دیگر را تغییر اندازه بدهیم. با یک کپی پیست ساده دوباره همین کار را انجام دادیم. اینجا بود که گفتم زنده باد لینوکس
این یک دستور نمونه برای تغییر اندازه بود. ما به راحتی بیست عکس رو با همین روش تغییر سایز دادیم. بعد از مدتی مشخص شد که فایلها اشتباه بوده است و ما باید بیست تصویر دیگر را تغییر اندازه بدهیم. با یک کپی پیست ساده دوباره همین کار را انجام دادیم. اینجا بود که گفتم زنده باد لینوکس
Thursday, February 16, 2017
نربرت الیاس و فوتبال
این چند روز به دلیلی داشتم در زمینه ورزش و جامعه شناسی مطالعه ای می کردم و برام جالب بود که دیدم نربرت الیاس در این مورد مطالعات عمیقی داره و در مورد بازی فوتبال معتقده که فوتبال مثل تمدن مدرنه به این دلیل که
هر بازیکنی باید بتواند تفاوت خود را با دیگران نشان دهد و از طرف دیگر باید نسبت به سایر هم تیمی های خود مسوولیت پذیر باشد؛ در نتیجه تعادلی بین رقابت و همکاری در داخل تیم وجود دارد. به خصوص که بازیکن در شرایطی است که باید همواره در برد و باخت بر خودش مسلط باشد. چرا که هر تخطی از قانون - و اخراج از بازی - می تواند به شکست منتهی شود
جالب اینجاست که الیاس فوتبال را نوعی جنگ مدرن قانون مند می داند که نوعی اجبار در تمدن مدرن است. اجبار از این لحاظ که کارکرد کاهش استرس در افراد را دارند. بنابراین حتما وجود دارند و ادامه خواهند داشت
چند منبع برای مطالعه بیشتر
https://gedankenstrich.org/2013/05/norbert-elias-und-der-fusball
Elias, N./Dunning, E. (2003): Sport und Spannung im Prozess der Zivilisation. Gesammelte Schriften Bd. 7. Frankfurt am Main
Elias, N. (1983): Der Fußballsport im Prozess der Zivilisation. In: Lindner, R. (Hg.): Der Satz »Der Ball ist rund« hat eine gewisse philosophische Tiefe. Berlin, S. 12–21
Wednesday, February 15, 2017
چرا استقلال در بلندمدت با منصوریان نتیجه نمی گیرد؟
در این روزها شرایط استقلال بسیار خوب است و بردهای متوالی باعث امیدواری طرفداران این تیم شده است. به خصوص که آنها در بازی تهاجمی بسیار موفق عمل می کنند. اما به نظرم می رسد که به دلایلی چند موفقیت استقلال طولانی مدت و عمقی نخواهد بود. این دلایل چون در ساختار مدیریتی کشور هم دیده شده است، ارزش مرور دارند
پس از انقلاب نیروی جدید و جوان در بسیاری زمینه ها وارد نظام مدیریتی کشور شد. به دلیل انرژی بالای این گروه از یک طرف و امکان تغییرات زیاد در آن شرایط کشور، به سرعت در برخی موارد شاهد پیشرفت بودیم. اما این موضوع به سرعت تغییر کرد. چون این دسته تغییرات مبتنی بر احساسات و هیجانات لحظه ای است، نمی توان به بلندمدت بودن آن دل بست. در استقلال امروز هم همین اتفاق در حال شکل گرفتن است
تیم بر مبنای نیروی جوانی و هیجانی بسیار خوب نتیجه می گیرد و این شرایط در بهترین زمان ممکن روی داده است، اما باید به این موضوع فکر کرد که چرا تیم های بزرگ از ترکیب جوان استفاده نمی کنند و بازیکنان بالای بیست و پنج سال نقش مهمی در آنها دارند. دلیل اصلی امکان هیجانی شدن ضرباهنگ تیم و همچنین عصبی شدن تیم در شرایط مختلف است که نیاز به تجربه در تیم ها را الزامی می کند. جوانان استقلال هنوز تحت فشار عصبی به دلیل انتظارات بالای هواداران نبوده اند، در حالی که از این به بعد آنها فشار بیشتری احساس خواهند کرد و همین باعث افت آنها خواهد شد. در ضمن اکثر این بازیکنان چون بازی نکرده بودند، تحت فشار لیگ فرسایشی ایران نبوده اند. لیگ ایران به دلیل تعطیلات بسیار زیاد نقش منفی در بازیکنانی دارد که بازی می کنند. این بازیکنان فرسوده می شوند و در نیمه دوم لیگ کارایی خود را از دست می دهند؛ چون چرخه صحیحی برای بدنسازی / بازی / استراحت وجود ندارد. به همین دلیل تیمی مانند تراکتورسازی یا پرسپولیس که ترکیب ثابتی یافته اند بیشتر از تعطیلی لیگ متضرر می شوند
نکته دیگر شخصیت منصوریان و رحمتی است. هر دوی این افراد به شدت علاقه مند به شو آف هستند و می خواهند خودشان را نشان بدهند. همین موضوع با روحیه تیمی مورد نیاز تیمی در تضاد است. به نظرم این موضوع هم باعث افت استقلال در بلندمدت می شود
اصرار عجیب ذوبی ها !!!
مدیریت تیم ذوب آهن اصرار عجیبی دارد که مهدی کیانی در بازی با ماشین سازی کارت زرد و سپس کارت قرمز مستقیم گرفته است. در فیلم بازی دقیقا مشخص نمی شود که روند داستان به چه صورت بوده است، چون در لحظه کارت زرد اول تلویزیون مشغول نشان دادن صحنه آهسته بوده است. استناد ذوبی ها از همان ابتدا غیرمعقول به نظر می رسد؛ چرا که داور بازی اعلام کرده است که کارت زرد دوم را داده است
اما برای آن که در مقابل استنادهای عجیب ذوبی ها دلیلی بیاوریم، کافی است به صحنه کارت زرد دوم دقت کنیم. در این صحنه که فیلم برداری شده است، داور در حال درآوردن کارت زرد از جیبش است و در همین اثنا دوستش در جیب دیگرش است تا کارت قرمز را دربیاورد. یعنی داور می داند که می خواهد کارت قرمز بدهد؛ دقیقا حالتی است که داور کارت زرد دوم را می دهد. اگر فرض را بگذاریم بر این که داور به دلیل اهانت می خواهد کارت قرمز مستقیم بدهد این قدر زمان کوتاهی بین دو کارت نیست؛ چون داور نمی داند که بازیکن قرار است به او توهین کند و داور کارت قرمز را آماده داشته باشد
Monday, January 30, 2017
زار ممد و خداداد و رابین هود در یک قاب

وقتی در یک سیستم اجتماعی احساس بیعدالتی به وجود بیاید، افراد رأسا تلاش میکنند تا عدالت را به اجرا دربیاورند و ناامیدیشان از ساز و کار قانونی را بدین شکل نشان میدهند. از این منظر، ما میتوانیم شباهت بین زار ممد در تنگسیر و رابین هود جنگل شروود با خداداد عزیزی را ببینیم. همه این افراد از سیستمی که در اجرای عدالت ناتوان است ناامیدند.
زار ممد همه آنچه را که دارد رها میکند تا برود حقش را بگیرد. رابین هود به مالیاتها اعتراض دارد و از اغنیا میگیرد تا به فقرا بدهد و خداداد هم به ناداوری معترض است. حرکت خداداد – هر چند نادرست و غیرحرفهای – نشان از ناکارآمدی سیستم فدراسیون فوتبال در اجرای عدالت دارد.
شاید جالب باشد که این اتفاقات در نزدیکی تولد پرویز فنیزاده روی داده است که در فیلم تنگسیر – هر چند کوتاه – اما درخشان و بیبدیل نقشآفرینی کرد و خودش قربانی اصلی بیعدالتی تقدیر و جامعه شد.
Wednesday, December 07, 2016
شکم معمار یا وسواس رفتاری در جهان سرمایهداری
شکم یک معمار (The Belly of an Architect) فیلم سال ۱۹۸۷ پیتر گریناوی است که برای من مصداق کامل بررسی شخصیت دارای وسواس فکری در دوره معاصر است. در اینجا مفهوم وسواس فکری را معادل واژه Obsession انگلیسی در نظر میگیرم و در متن هر جا وسواس فکری را استفاده میکنم منظورم این واژه است که در روانشناسی به
معنای مشغولیت تام و تمام فکری یک فرد به یک موضوع، شخص یا واقعه است. به همین دلیل معادلهای فارسی چون وسواس، عقده روحی یا فکر دایم برای آن در نظر گرفته شده است، اما من ترجیحا از همان وسواس فکری استفاده میکنم. توضیح بیشتر آنچه که در میان عامه مردم به عنوان بیماری وسواس شناخته میشود، در اصل Obsessive-compulsive disorder است و نیاز به درمان دارد. در حالی که سطحی از وسواس فکری نه تنها بیماری نیست، در جامعه مقبولیت دارد. به عنوان مثال، کسی که لباسهای خود را با دقت و دغدغه فکری همخوان میکند، با شکلی از وسواس عمل کرده است و از فضا در جامعه بسیار هم مورد پذیرش قرار میگیرد.
نکته در اینجا که وسواس فکری وقتی خطرناک میشود که تمام جوانب زندگی فرد را در برگیرد و او را از توجه به مسائل مهمتر بازدارد. به عنوان مثال در فیلم شکم یک معمار توجه زیاد او به شکمش (که زیاد هم بیدلیل نبود) او را از توجه و ستایش همسر جوان و زیبا و باردارش بینیاز میکند.
لزوما وسواس فکری در مورد خود شخص یا بدنش نیست، میتواند نسبت به یک فرد (عشق بیمارگونه)، یک محل (پاتوقسازیهای عجیب و غریب)، یک هدف (پولدار شدن صرف)، یک موضوع (پرونده هستهای) باشد. نکته اینجاست که مانند بیشتر مسائل روانی اینچنینی با لذت و درد همراه میشود و شباهت زیادی به رفتار اعتیادی دارد. وسواس ماسکی آهنی است که فقط اجازه میدهد تنها به یک جهت نگاه کنیم یا مانند جزر و مدی است که ذهن ما را تخریب میکند و تمامی دغدغههای دیگر را پاک میکند. طبیعتا مانند اعتیادهای دیگر وسواس فکری مستیآور و سرخوشکننده است. البته در همین جا میتوان نکته قوت آن را هم دید. وسواس ضمن ایجاد شادی و سرور باعث توانمندی و هدفدار شدن انسان میشود. من خود را شخصی توانا میبینم که هدف مشخصی دارم. «من به دنیا آمدهام که عاشق تو باشم»، یا در سطحی دیگر «من به دنیا آمدهام که شکم کوچکی داشته باشم». نکته اینجاست که میتوان دید برخی از دستاوردها حاصل رفتار وسواسی است. من بدون وسواس نسبت به شکمم نمیتوانم شکم ورزشکاری داشته باشم و آن را ساخته و پرداخته کنم. به همین دلیل، در نگاه مدرن رفتار وسواسی حذف نمیشود، کنترل میشود؛ یعنی فرد نسبت به آن آگاه میشود و با این آگاهی در قبال مسألههای دیگر زندگی واکنش نشان میدهد. انداختن وسواس فکری به مجرای منطقی میتواند باعث آفرینش و پیشرفت شود.
در مقابل، وسواس فکری بدون کنترل مانند اعتیاد رفتار و زندگی ما را نامتعادل میکند. من نسبت به سایر جنبههای زندگی بیتفاوت میشوم. از صبح تا شب ورزش میکنم تا شکم زیباتری داشته باشم. معمار قصه ما از صبح تا شب با شکم خودش و قهرمانان مرد داستانها درگیر و مشغول است. یکی از نتایج این گونه وسواس فکری مصرفگرا شدن است. فرد برای مسائل مرتبط با آنچه وسواس دارد، حاضر است هزینه کند و از هیچ کاری فروگذار نمیکند. در طول زمان هر آنچه غیر از موضوعات مرتبط با وسواسش برایش بیاهمیت میشود و به راحتی اضمحلال آنها را میپذیرد
.
گریناوی در دو فیلمی که من از او دیدهام – به خصوص در شکم یک معمار – به وضوح به بررسی رفتار وسواسی در مورد سکس، غذا و مرگ میپردازد؛ گرچه تا حدی پرووکاتیو است، ولی بیننده با آن ارتباط برقرار میکند. رفتار معمار نسبت به غذا و زنش نسبت به رابطه جنسی مثالی از این گونه رفتار است.
اینکه آیا گریناوی در سایر فیلمهایش هم رفتار وسواسی را محور داستانهای فیلمش میکند و اینکه آیا او منتقد سرمایهداری است، سوالهایی است که شاداب در مقام شاگرد برجسته مکتب گریناوی باید پاسخ دهد. من فقط میتوانم با دو فیلمی که از او دیدهام به توجه او به رفتار وسواسی و تاثیر آن بر جامعه سرمایهداری اشاره کنم.
به نظر من جامعه سرمایهداری از دو جهت با رفتار وسواسی در ارتباط است. اول اینکه مصرف موتور محرک سرمایهداری است و همان طور که اشاره شد رفتاری وسواسی با خودش نوعی مصرفگرایی همراه میآورد. رفتار وسواسی ذاتا مصرفگراست و قوام سرمایهداری منوط به مصرف است. من باید نسبت به داشتن سیکسپک احساسی وسواسی داشته باشم تا حاضر باشم روزانه سه ساعت ورزش کنم، کمربند لاغری بخرم و فلان محصول گرانقیمت کمکالری را تهیه کنم.
دوم اینکه دستاورد در جامعه سرمایهداری اهمیت فوقالعادهای دارد. سرمایهداری به شدت روی دستاوردها تبلیغ میکند. شکم زیبای کریس رونالدو محل درآمد تبلیغاتی اوست. من در جهان سرمایهداری برای بودن باید دستاوردی داشته باشم و این دغدغه من میشود که شبیه رونالدو شوم و این آغاز وسواس فکری است.
Thursday, November 17, 2016
به بهانه سامورایی ملویل
این هفته فیلم سامورایی ملویل را دیدیم. خودبخود علاقهمند شدم در مورد ساموراییها بیشتر بدانم و اینکه چرا اسم فیلم سامورایی است. به نظرم اصل داستان به مفهوم بوشیدو یا مرامنامه ساموراییها برمیگردد. گرچه شاید شخصیت جف کاستلو (آلن دلون) لزوما با تمامی موارد مرامنامه همخوانی نداشته باشد، اما به مهمترین اصل آن بسیار نزدیک است و آن هم
Wednesday, November 09, 2016
صحنه ای از فیلم دار و دسته نیویورکی ها و انتخابات
صحنه ای از فیلم دار و دسته نیویورکی ها هست که هرگز یادم نمیره. عده زیادی مرده اند و یکی از شخصیت های سیاسی بالای سر قبر دسته جمعی ایستاده است. بعد به نفر کناری می گوید ببین چقدر رأی دارد دفن می شود. قصه آرای مردم در دوره نئولیبرال فعلی همین است. آنچه در جریان های اقتصادی دنیا در حال جریان است، سیاست های نئولیبرال است که اولین نتیجه آن ایجاد نابرابری بیشتر است. این سیاستها عملا تعداد زیادی از افراد جامعه را به فقر مطلق و نسبی کشانده است؛ به نوعی آنها را به کشتن داده است. به طرز غریبی افرادی مانند احمدی نژاد و ترامپ و هوفر این کشته ها را به سمت خود می برند و رأی های مرده را جذب می کنند. چندان عجیب نیست که شعارهای انتخاباتی این افراد کاملا اقتصادی است و از سوی طرف مقابل به عنوان فاشیسم معرفی می شود. دقیقا این شعارها از همان جنسی است که سوسیال - ناسیونالیست ها از آنها استفاده کردند و به قدرت رسیدند. اینجا نمی توان تنها نازی ها را محکوم کرد، باید نظامی را محکوم کرد که باعث ایجاد چنین شرایطی می شود تا افراد فرصت طلب (ژیژک خطر ترامپ را فرصت طلبی می داند) به قدرت برسند
شعارهای این افراد بسیار به شعارهای چپ گراها نزدیک است و این موضوع تصادفی نیست. نقل قول زیبایی از ژیژک هست که چپ ها را اکثریت می نامد و آخرین مدافعان شرافت انسانی می داند
شعارهای این افراد بسیار به شعارهای چپ گراها نزدیک است و این موضوع تصادفی نیست. نقل قول زیبایی از ژیژک هست که چپ ها را اکثریت می نامد و آخرین مدافعان شرافت انسانی می داند
"We, the left, or whatever remains of it, are the only true defenders of simple, common decency. We are the moral majority... in practice," Zizek said
بنابراین چندان عجیب نیست که این شعارها هنوز هم رای می آورد
ادبیات مشترک در انتخابات آمریکا و ایران
ایده این نوشته برمیگرده به دو روز پیش و وقتی نوشتهای از مهدی عربشاهی خوندم. در اون موقع مطابق پیشبینیها هیلاری کلینتون رأی بیشتری نسبت به ترامپ داشت. بنابراین این نوشته ربطی به نتیجه انتخابات آمریکا نداره. مهدی که یه وقتی هم با هم همکار بودیم تو مدرسه و بعدش به دلیل فعالیتهای سیاسی مجبور به ترک ایران شد و تو آمریکا زندگی میکنه، دلایل خودش برای اینکه چرا به نظرش کلینتون بهتر از ترامپ هست رو نوشته بود. تا اینجا خیلی هم عالی، هر کسی نظرش رو مینویسه. منتهی آخرش این که چه کسی انتخاب میشه رو به شعور مردم ارتباط داده بود. این دقیقا همون ادبیاتی هست که من از اطلاحطلبان در ایران سراغ دارم: استفاده از این حربه که اگه به فلان نامزد انتخاباتی رأی ندی، از سطح شعور مناسبی برخورد نیستی. در اصل، کسانی که ما ازشوت ن انتظار داریم که از روشهای گفتگوی منطقی استفاده کنند، با چنین حربههایی سعی در رأی جمع کردن دارند
البته منظور من لزوما مهدی نیست، فقط میخوام به خودمون یادآوری کنیم که فضای احساس بدور از منطق رو خودمون به وجود میاریم و راه رو برای ورود افراد منطقگریز باز میکنیم
Saturday, October 29, 2016
فروشنده خدمات جنسی در فروشنده اصغر فرهادی
فیلم فروشنده فرهادی رو دیدم و از این نظر که فرهادی بین کارگردانهای ایرانی فیلمساز کمنقصی هست، احترامم بهش بیشتر شد. چند تا نقدی که تو اینترنت دیدم من رو به فکر واداشت که شاید بد نباشه به یکی از تابوهای موجود در جامعه ایران اشاره کنیم که دستمایه فیلم هست و کمتر کسی به اون توجه کرده
فیلم در مورد فحشا و فروش خدمات جنسی هست و از اون مهمتر مشتریان خدمات جنسی. تو ایران کمتر صحبت میشه که چه کسانی مشتری خدمات جنسی هستند، ولی فرهادی جسورانه در این مورد فیلم ساخته و به نظرم این موضوع یکی از محاسن کار فرهادی هست که مثل همیشه دنیای سیاه و سفید برای ما تصویر نکرده. مشتریان خدمات جنسی آدمهای اطراف ما هستند که ممکنه خیلی هم محبوب باشن و کسی فکر نکنه که اونها به فروشنده روابط جنسی مراجعه میکنن. اون مرد پیر یا بابک که خودش تو کار تئاتر هست، مشتری آهو هستند و این موضوع خیلی جالب هست
Thursday, October 13, 2016
کول بودن - آفتاب آمد دلیل آفتاب :)
دیشب در مورد داستان کول بودن نوشتم و امروز که رفتم سر کار دیدم مجله ای منتشر شده برای جوانان به نام
Cool Magazin
بعدش اومدم فصل جدید سریال بیگ بنگ تئوری رو ببینم، دیدم که دقیقا دوباره داستان کول بودن مطرح شده: فلش به شلدون پیشنهاد میده که نوشیدنی انرژی زا بنوشه و شلدون خودداری میکنه. فلش متاسف میشه و میگه "فکر می کردم تو کول هستی" و بدین ترتیب باز هم مفهوم کول در فرهنگ جوانان استفاده میشه
The Big Bang Theory - Sheldon and The Flash
Wednesday, October 12, 2016
کول بودن؛ کلید تحلیل رفتار جمعی جوانان
مجله اشپیگل گاهنامهای دارد به نام اشپیگل - تاریخ (شاید جالب باشد اشاره کنم که اشپیگل در زبان آلمانی به معنای آینه است). این شماره گاهنامه به بررسی دهه ۱۹۶۰ پرداخته است. در دهه شصت میلادی اتفاقات هیجانانگیز زیادی افتاد به دلیل اینکه نسل خاصی وارد عرصه اجتماعی شده بود. نسلی که پس از جنگ جهانی دوم در اروپا متولد شده بود و همراه با ترسهای بیپایان نسل قبلی خود با پویایی اقتصادی روبرو بود. نتیجه آن تلاشهای جدی این نسل برای گذر از اجبارهای اجتماعی رایج از طریق روشهای ممکن بود. انواع روشهای مقاومت در این دوره شکل گرفت، از مبارزههای بیخشونت تا جنبشهای مسلحانه. اعتراضها هم به همین شکل بسیار گسترده بود؛ از اعتراض به جنگ ویتنام گرفته تا حقوق ابتدایی
زندگی؛ از درخواست خوابگاه مختلط گرفته تا اتحاد آلمان. سمبلهای این دهه نیز به همین اندازه همهبعدی هستند و عجیب
بندیت-کون، بیتلز، جیمی هندریکس، آدهنائر، بنو اونهسورگ، ، سارتر، بووار، ویتکنگها، لوترکینگ و کلی اسم دیگر
در این دوره چگوارا روی تیشرت میرود و مائو انقلاب فرهنگی را آغاز میکند. لوترکینگ برای حقوق اجتماعی سخنرانی میکند و بیتلها همه رکوردهای موسیقی را در اختیار میگیرند. البته از آنجایی که بحث اصلی دهه فعلی است، خیلی روی دهه ۶۰ تأکید نمیکنم
برای تحلیل رفتار جمعی جوانان نسل فعلی هم میشود فرضیهای ارائه کرد. رفتار نسل جدید با مفهومی به نام کول بودن در هم أمیخته است. البته جالب اینجاست جوانی که رفتار او ایده این نوشته را در ذهنم به وجود آورد، همین کلمه را هم تغییر میدهد تا به صورت کییول تلفظ کند. تمامی تلاش این گروه برای کول بودن است. به نظرم کلید تحلیل رفتار جمعی نسلی که الان دوره جوانی خود را طی میکند، همین مفهوم است. آنان به دنبال کول بودن هستند و نه چیز دیگر. به همین دلیل، رفتار رأیدهندگان نسل جدید - به عنوان مثال - با نگرش قدیمیتر چندان قابل تحلیل نیست. نوع موسیقی که گوش میکنند، باز هم با همین تحلیل قابل بررسی است. گانگام استایل پرطرفدار میشود، چون به نظر کول میآید
Sunday, October 02, 2016
Thursday, September 08, 2016
آیا دیکتاتور مصلح خوب است؟
از اطرافیان شنیدهام که معتقدند برای ایران دیکتاتور مصلح جواب میدهد و راهکار مشکلات ایران را ظهور یک دیکتاتور میدانند. به شخصه مخالفم و سعی کردم نسخه ورزشی این مطلب رو برای سایت فرهنگستان فوتبال بنویسم
Sunday, September 04, 2016
آهنگساز سوغاتی و دل من رفت
بعیده کسی با ترانه سوغاتی هایده خاطره نداشته باشه. متن ترانه متعلق به اردلان سرافراز که کاملا شناخته شده هست، ولی آهنگسازش رو کمتر کسی میشناسه. محمد حیدری که چند روز پیش رفت. من خودم با شنیدن این آهنگ بارها و بارها اشک ریختم. آهنگهای خاطرهانگیز دیگه حیدری برای من دل من با صدای داریوش، بیا بنویسیم با صدای مهستی و بیبی گل معین بود
Monday, August 29, 2016
آزادی یعنی آزادی پوشش برای دیگری - شما بخوانید همگان
احتمالا در اخبار شنیدهاید که زنی در ساحل نیس با بورکینی مشغول شنا و آفتاب گرفتن بوده است که پلیس وی را جریمه میکند و از او میخواهد که لباسش را در بیاورد. صحنهای که پلیس بالای سر این زن است و وی مشغول در آوردن پیراهنش است، شهرت جهانی یافته است. پیامدهای این داستان جای خود دارد و بسیار به آن پرداخته شده است. آنچه برای من جالب بوده، انعکاس خبر در روزنامههای مختلف بود
تنها روزنامه آلمانی زبان که این خبر را به عنوان تیتر اصلی کار کرد، روزنامه چپگرای تاز چاپ مونیخ بود که با عنوان «آزادی آزادی دگرپوشان است» و برای این ارزشمند بود که در میان این همه روزنامه آزادیخواه و روشنفکری یک روزنامه چپگرا این چنین دغدغه آزادی دارد
Saturday, August 13, 2016
جمعهها با جادی
وودی آلن قبل از اینکه کارگردان سینما بشه، استند آپ کمدین بوده. برای همین تو خیلی از فیلمهاش تیکههای بامزه میندازه. خیلی از این تیکهها جنسی هست و از اون جایی که خیلی از اینها حقیقی هست، توش میشه نکات واقعی دید. بخ نوعی همون کاری که سریالهای پربیننده آمریکایی انجام میدن. مثلا سریالهایی مثل تو اَند اِ هاف من یا بیگ بنگ تئوری علاوه بر این که بامزه هستند، نکات زیادی در مورد رابطه و مسائل جنسی رو مطرح میکنن.
چند روز پیش تو جلسات هفتگی فیلممون داشتیم مرگ و عشق وودی آلن رو میدیدیم. در یکی از صحنهها کنتس بعد از عشقبازی با آلن میگه، تو خیلی کارت خوبه و آلن میگه معلومه، تو تنهایی خیلی تمرین میکنم
به نظرم رسید بحث خودارضایی کمتر مطرح میشه و جای صحبت داره. اما همه این مقدمه رو گفتم که از کار ارزشمند جادی تعریف کنم که اطلاعات کاربردی و خوبی در مورد مسائل جنسی رو در بلاگ خودش مطرح میکنه و همیشه ارزش خوندن داره:
Wednesday, August 10, 2016
Tuesday, August 02, 2016
نظام مشکلدار پزشکی ایران شماره سه
دایی من باید مدت زمان زیادی تو بیمارستان میموند و طبیعتا ما که به عنوان همراه اونجا میموندیم، تعداد زیادی موردهای عجیب و غریب میدیدیم
یه بار یه سرباز آورده بودن که موتور پادگان رو برداشته بود و رفته بود دوری بزنه که تصادف کرده بود. وقتی آوردنش، پای راستش کلا برعکس شده بود؛ یعنی زانو شکسته بود و صد و هشتاد درجه چرخیده بود. من اونجا ایستاده بودم که پرستار من رو صدا کرد. گفت سینا پاش رو بگیر جابجاش کنیم. گفتم بابا من اصلا نمیتونم. اگه اشتباه بگیرم و یه عمر زمینگیر بشه چی؟ پرستار میگفت اشکال نداره، الان نیرو نداریم!!! آخرش یه همراه دیگه اومد و دوتایی سرباز نگونبخت رو جابجا کردن در حالی که اون فقط داشت از درد فریاد میکشید
Saturday, July 30, 2016
بازی وبلاگی نظام مشکلدار پزشکی ایران شماره دو
از اونجایی که استقبالی از شماره یک این بازی نشد، خودم شماره دو رو مینویسم :) عرضم به حضور شما این که داستان دوم برمیگرده به تصادف دایی من تو کرج و انتقالش به بیمارستان تصادفات اونجا. ظاهرا جوانی که تصمیم داشته با سرعت بالای صد کیلومتر توی خیابون چهل و پنج متری مهرویلا داشته لایی میکشه، دایی ما رو که داشته از خیابون رد میشده رو نمیبینه و میزنه بهش. از اونجایی که نمیدونستن بیمار رو چکار کنن، چون همراهی نداشته به بیمارستان سوانح و تصادفات میبرن و میندازن گوشه اورژانس
اون یکی دایی بنده چند ساعتی بعدش مطلع میشه و میره اونجا. میبینه دایی تصادف کرده آه و ناله میکنه و کسی بالای سرش نیست. با دو تا پرستار صحبت میکنه و میبینه جواب نمیده، یه چند تا اسکناس به عنوان پیشکش میده به اونها. شرایط بهتر میشه و چند تا عکس و اینها میگیرن و معلوم میشه که دو تا پاش شکسته؛ یکی از پنج جا و یکی از هشت جا
خلاصه بعد از یکی دو روز که مشخص میشه ضربه مغزی در کار نیست، به اتاق منتقل میشه. اتاق ها سه نفره، چهار نفره و ده نفره بودند. برای اینکه معلوم بشه اتاق سه نفره خالی هست یا نه، باید چند تا اسکناس در جیب پیراهن آقای پذیرش گذاشته میشد
جریانت چون زیاده، هر دفعه یکی شون رو میگم
شب اولی بود که من پیش دایی مونده بودم. چون اتاق عمومی بود، روی صندلی پلاستیکی چرت میزدم که دیدم صدای ناله از اتاق بقلی میاد و یکی هی داد میزنه پرستار پرستار. رفتم ببینم چی شده. دیدم یه نفر داره خودش رو زمین میکشه. گفتم چی شده آقا؟ گفت دارم میمیرم از تشنگی، آب میخوام. رفتم به پرستار که پشت باجه نشسته بود گفتم یکی از بیمارها شما رو صدا میکنه، آب لازم داره. گفت ای بابا چقدر سر و صدا میکنن مزاحم همه هم میشن. این معتاد هم هست، کاری بهش نداشته باشین!! حالا طرف تصادف کرده، سرم به دستش آویزون و یه دست و یه پاش تو گچه
وقتی ما اصرار داریم طرف ایرانیه !!!
از وقتی که جریان تیراندازی تو مرکز خرید المپیای مونیخ رو شنیدم، با علاقه بیشتری اخبار آلمانی زبان رو دنبال میکنم. چند تا روزنامهای که دم دستم هست رو بیشتر از بقیه خوندم، همین طور چند تا روزنامه سطح بالاتر اتریش. تا اینجا که من دیدم تقریبا تأکیدی روی ایرانی - آلمانی بودن این شخص نشده و از اون جالبتر تو این منابع همیشه نوشته میشه: داوید اس. اصلا این که نوشته بشه علی یا سنبلی رو کامل بنویسن دیده نمیشه. در مقابل، اکثر منابع فارسی زبان اینترنتی که من میبینم اصرار دارن که بگن علی سنبلی
Tuesday, July 26, 2016
Thursday, July 21, 2016
قانون یعنی من؛ به بهانه رفتار یک بام و دو هوا در فوتبال
از آنجایی که در چند نوشتار پیشین به مفهوم مسأله
ساختاری اشاره کردم و با توجه به اتفاقات اخیر فوتبال کشور دوست دارم کمی آن را
باز کنم. یکی از مشکلات ساختاری کشور آن چیزی است که می توان آن را قانون گریزی یا
تفسیرهای شخصی قانون دانست. کارکرد قانون این است که رفتار جامعه با فرد - به خصوص
حین ارتکاب خطا – یکسان و استاندارد می شود.
اتفاقی در کشور ما افتاده است، این است که قانون یکسان
برای همه افراد اجرا نمی شود و همین یکی از پس آمدهای عدم توسعه و هم زمان یکی از
عوامل عدم توسعه است. اولین پیامد چنین رویکردی بی اعتبار شدن قانون نزد مردم است.
چرا در فوتبال ما شاهد رفتار متفاوتی با بازیکنان و طرفداران تیم های سرخابی هستیم،
در حالی که قانون باید برای همگان یکسان باشد.
همین نگاه باعث می شود تفسیر رفتارها کاملاً شخصی
شود. به عنوان مثال، می توانم به تفاوت رویکرد کیروش با فدراسیون فوتبال و
بازیکنان نگاه کرد. وقتی چند تن از بازیکنان به دلایلی از بازی در تیم ملی انصراف
دادند، کیروش به سخت ترین شکلی آنها را تنبیه کرد. در مقابل، خود کیروش چندین بار
استعفا داده است و به راحتی به کارش ادامه می دهد. اگر انصراف و استعفا ناپسند
است، چرا برای عده ای مشکلی ایجاد نمی کند و برای عده ای مشکل زاست؟
منظور من از طرح این موضوع خرده گرفتن از رفتار و
عملکرد شخص خاصی نیست، بلکه طرح بحث برای آسیب شناسی رفتاری است که «من» را
جایگزین قانون می کند و پایه ایجاد رفتار استبدادی است. رفتاری که استبداد را دامن
می زند، ناشی از به حاشیه رفتن قانون است. وقتی اجازه تفسیر شخصی از قانون داده
شود، دیگر استبداد جایگزین می شود. یکی از آفت های چنین شرایطی محو خرد جمعی خواهد
بود.
جالب اینجاست که در کوتاه مدت چنین رفتاری جواب می
دهد. شیوه مدیریت علی پروین در یک دهه الهام بخش و موفق بود، اما به ناگهان فرو می
پاشد و نمی تواند ادامه پیدا می کند.
بازی وبلاگی نظام مشکلدار پزشکی ایران
این روزها بحث عملکرد پزشکان معالج عباس کیارستمی سر و صدای زیادی کرده است. به فکر افتادم پیشنهاد دهم که هر کدام از ما خاطرهای در مورد عملکرد نامطلوب نظام پزشکی ایران، اعم از پزشک و پرستار و بیمارستان و ...، بنویسیم و بدین ترتیب ناگفتههایی که کمتر در عرصه عمومی مطرح میشود در قالب یک بازی وبلاگی بنویسیم
انگیزه خود من از نوشتن این داستانها موضوعاتی است که مدتهاست اذیتم میکند و از یک سو ناراحتکننده است و از سوی دیگر میتواند دستمایه فیلمهای کمدی بشود. شخصا معتقدم چنین داستانهایی میتواند کمک کند تا پزشکان از آن برج عاجی که نشستهاند پایین بیایند
اولین خاطره من برمیگردد به حدود ده دوازده سال قبل. مادربزرگ من در کرج زندگی میکرد. دایی زنگ زد که مامان اصلا واکنشی نشان نمیدهد و هر چه صدایش میکنیم جواب نمیدهد. به سرعت از تهران راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم که اصلا واکنشی از سوی مادر دیده نمیشود. به اورژانس زنگ زدیم. وقتی آمدند حدس زدند سکته مغزی کرده است. با آمبولانس رفتیم بیمارستان. وقتی وارد اورژانس شدیم، یک لحظه شوکه شدم. اورژانس حدود ده تخت سفری داشت که روی هر یک از آنها یک مریض را خوابانده بودند. از آنجایی که تخت خالی موجود نبود مادر را با همان برانکاردی که از آمبولانس آورده بودند، در گوشهای گذاشتند و رفتند. پزشک جوانی بالای سر مادر آمد. او هم تشخیص داد که سکته مغزی کرده است. ما همه هول شده بودیم. سکته مغزی در آن سن و سال به معنی از کار افتادن دست کم چند اندام بدن بود. به بخش مراقبتهای ویژه زنگ زدند، گفته شد که تخت خالی نیست و مریض فعلا در اورژانس بماند. مریضی که مشکوک به سکته مغزی بود را باید در اورژانس درمان میکردند، آن هم بر روی برانکارد
وقتی با عصبانیت در این مورد سوال کردیم که چرا بیمار را به بیمارستان دیگری نبردهاند، پاسخ جالبی شنیدیم. به ما گفته شد چون بیمار سن بالا دارد و احتمالا سکته کرده است، بیمارستانهای خصوصی از پذیرش او طفره میروند تا آمار مرگ و میر در بیمارستان بالا نرود! باید خوشحال باشیم که این بیمارستان دولتی هم بیمارمان را پذیرش کرده است
وضعیت کلی بیماران اسفناک بود. از میان ده دوازده نفری که در اورژانس بودند، یکی هرگز از یادم نمیرود. مردی حدودا پنجاه شصت ساله بود که دختر کوچکی در کنارش بود. مرد خیلی بیقراری میکرد و مدام از سوند خودش مینالید. پرستاران هم اصلا توجهی نمیکردند و میگفتند که این موضوع طبیعی است. حدود یک ساعت از ورود ما گذشته بود که مرد ناگهان سوند را کشید. تمامی محتویات کیسه سوند در فضای اطراف خالی شد. همه جای اطراف تختش کثیف شده بود و بوی ادرار اورژانس را برداشت. تمایلی ندارم صحنه را توضیح بدهم، فقط حال آدم بد میشود
دو ساعتی گذشت تا تختی خالی شد و مادر را روی آن گذاشتند. خوشبختانه نتیجه آزمایشها نشان داد که قند مادر افت کرده است و مشکلش ناشی از آن است. وقتی خبر را شنیدیم، فقط درخواست کردیم هر چه سریعتر ما را ترخیص کنند تا دیگر آنجا نباشیم
این خاطره اولیه را گفتم تا دستگرمی باقی خاطرات باشد. تمایلی ندارم به شیوه بازیهای وبلاگی نام کسی را ببرم که چیزی بنویسد. اگر کسی دوست دارد خودش بنویسد و کامنتی بگذارد که چنین کاری را انجام داده است
Tuesday, July 19, 2016
من فحش میدهم، پس هستم. کالبدشناسی فحاشی ایرانیان به پایه
مطلب جدیدی در مورد فحاشی ایرانیان به پایه نوشتهام که از قضا مورد توجه قرار گرفته است
Saturday, July 16, 2016
مرحوم مریلین مونرو هم یه نموره شکم داشت
شایا خیلی در مورد چاق شدن و نگرانیش از این موضوع صحبت میکنه. منم خیلی دوست دارم که تأکید کنم موضوعِ ارتباط لاغری و زیبایی خانمها یه مسأله تاریخیه و کلا شامل مرور زمان میشه. مثلا به نقاشیهای قدیمی دوره باروک توجه کنیم، زنان اصولا دارای اندام پُرتری بودند و اصلا زیباییشناسی اون دوره بر مبنای اونچه که ما امروز میگیم پُرملات شکل گرفته بود. مثالِ مشهورش اصطلاح هیکل روبِنسی یا زن روبنسی هست که بر مبنای کارهای نقاش دوره باروک به نام پیتر پل روبنس به وجود اومده و نشون دهنده زنانی هست که یه پر چربی بیشتر از اندازههای فعلی دارن. در اصل، هیکل اروتیک اون زمان همین طوری بوده
در مورد خود ایران هم همین طور بوده، کافیه به زنای دوره قاجار نگاه کنیم و در تصاویر ببینیم که دختران لَوَند اون زمان یه ته سیبیلی داشتند و ابروی پیوستهای و صورت پر
چیزی که باعث شد همه این داستانها تو ذهنم مرور بشه مجله پیام هیستوری جدید بود. مجلهای که ادعا میکنه بزرگترین مجله تاریخی اروپاست، شمارهای رو به موضوع هالیوود اختصاص داده و در مورد چند تا از غولهای بازیگری هالیوود نوشته. یکی از این غولها کسی نیست جز نُرما جین بِیکر یا همون مریلین مونروی خودمون. داشتم زندگی ایشون رو میخوندم که دیدم به اصطلاح اونها «بمب سکسی» اون زمان و زمان حال یه نموره شکم داشته. دیدم حیفه که این عکس رو با بقیه به اشتراک نذارم
![]() |
| مریلین مونرو هم شکم داشت - یافته سینا انصاری |
Monday, July 11, 2016
Sunday, June 19, 2016
مطلب جدید من در سایت فرهنگستان فوتبال
مطلب جدیدی نوشتهام برای سایت فرهنگستان فوتبال تحت عنوان از تهران تا فرانسه در جستجوی نزاکت در فوتبال
Monday, June 13, 2016
ما مدرن های سنتی
قصه از آنجا شروع می شود که در فوتبال ما همزمان نگاه مدرن حرفه ای در کنار نگاه سنتی مبتنی بر معرفت قرار گرفته است. نگاه مدرن حرفه ای ادعا می کند که فوتبال یک حرفه است و مانند تمامی مشاغل قوانین اقتصادی بر آن حاکم است. در چنین سیستمی باشگاه کارفرماست و بازیکن استخدام شده باشگاه. بنابراین باشگاه حق استخدام، اخراج و انتقال بازیکن را دارد. طبیعی است که در چنین نظامی بازیکن هم حقوقی دارد؛ من جمله این که حقوق دریافت کند ، از بیمه استفاده کند، اختیار بدن خود را داشته باشد و از مزایای اقتصادی بهره مند شود. برای آن که مثالی در مورد رویکرد بازیکنان بزرگ به موضوع حرفه داشته باشیم می توانیم به شکل گیری اتحادیه بازیکنان حرفه ای اشاره کنیم. در سال های گذشته زمانی که بازیکنان بزرگی چون مارادونا و کانتونا به این نتیجه رسیدند که بازیکنان در این نظام مانند برده شده اند؛ پیشنهاد تشکیل اتحادیه بازیکنان حرفه ای را دادند و همین موضوع باعث بهبود شرایط قرارداد و انتقال بازیکنان شد.
در مقابل این ایده، نگاه سنتی وجود دارد که با مفاهیمی چون معرفت، عشق و عرق به پیراهن سر و کار دارد. مثال جالب آن مصاحبه اخیر علی پروین در مورد قرارداد بستن با بازیکنان پرسپولیس در سال های گذشته بود. در اصل، در این حالت قرارداد بازیکن و باشگاه نه به عنوان یک قرارداد حرفه ای و شغلی بلکه به عنوان یک کار دلی و عشقی مطرح می شد.
نکته اما آنجاست که شرایط اخیر فوتبال ایران ترکیب عجیبی از این دو نگاه شده است. از یک سو، باشگاه ها ادعای قرارداد حرفه ای با بازیکنان دارند و در نتیجه توقع دارند که بازیکن همواره در اختیار باشگاه باشد و در هنگام اخراج و انتقال دست باشگاه باز باشد تا منتفع شود. در مقابل، هنگام پرداخت حق و حقوق نگاه سنتی حاکم می شود و بازیکن باید با تعصب برای باشگاهش بازی کند.
آنچه برایم جالب بود رفتار اخیر علی منصوریان بود که در یک اقدام حرفه ای تعدادی بازیکن را از تیم کنار می گذارد و بعد ناگهان نگاه مدرن و حرفه ای اش تغییر می کند و برای جذب وحید امیری دست به دامن بحث مرامی می شود و انتظار دارد شاگردش مجددا معرفت به خرج بدهد
Saturday, June 11, 2016
دل شکسته و استامینوفن
قبل و بعد از فیلم سینا دوستان زیادی با من در مورد عشق و علاقه و زخم های ناشی از جدایی صحبت کردند. به نظرم، خود من در گذشته به بخش ذهنی عشق توجه زیادی داشتم و کمتر به اثرات هورمون و نیازهای فیزیکی در پدیده ای به نام عشق توجه می کردم. به همین دلیل، مدتی هست که توجه بیشتری به نقش هورمون و نیازهای جنسی دارم و در تحلیل ها استفاده می کنم. به همین دلیل، خواندن این ترجمه را به دوستانی که تجربه جدایی تلخ دارند توصیه می کنم
Subscribe to:
Posts (Atom)





