Saturday, July 30, 2016

بازی وبلاگی نظام مشکل‌دار پزشکی ایران شماره دو

از اونجایی که استقبالی از شماره یک این بازی نشد، خودم شماره دو رو می‌نویسم :) عرضم به حضور شما این که داستان دوم برمیگرده به تصادف دایی من تو کرج و انتقالش به بیمارستان تصادفات اونجا. ظاهرا جوانی که تصمیم داشته با سرعت بالای صد کیلومتر توی خیابون چهل و پنج متری مهرویلا داشته لایی میکشه، دایی ما رو که داشته از خیابون رد میشده رو نمیبینه و میزنه بهش. از اونجایی که نمیدونستن بیمار رو چکار کنن، چون همراهی نداشته به بیمارستان سوانح و تصادفات میبرن و میندازن گوشه اورژانس
اون یکی دایی بنده چند ساعتی بعدش مطلع میشه و میره اونجا. میبینه دایی تصادف کرده آه و ناله میکنه و کسی بالای سرش نیست. با دو تا پرستار صحبت میکنه و میبینه جواب نمیده، یه چند تا اسکناس به عنوان پیشکش میده به اونها. شرایط بهتر میشه و چند تا عکس و اینها میگیرن و معلوم میشه که دو تا پاش شکسته؛ یکی از پنج جا و یکی از هشت جا
خلاصه بعد از یکی دو روز که مشخص میشه ضربه مغزی در کار نیست، به اتاق منتقل میشه. اتاق ها سه نفره، چهار نفره و ده نفره بودند. برای اینکه معلوم بشه اتاق سه نفره خالی هست یا نه، باید چند تا اسکناس در جیب پیراهن آقای پذیرش گذاشته میشد
جریانت چون زیاده، هر دفعه یکی شون رو میگم
شب اولی بود که من پیش دایی مونده بودم. چون اتاق عمومی بود، روی صندلی پلاستیکی چرت می‌زدم که دیدم صدای ناله از اتاق بقلی میاد و یکی هی داد میزنه پرستار پرستار. رفتم ببینم چی شده. دیدم یه نفر داره خودش رو زمین میکشه. گفتم چی شده آقا؟ گفت دارم میمیرم از تشنگی، آب میخوام. رفتم به پرستار که پشت باجه نشسته بود گفتم یکی از بیمارها شما رو صدا میکنه، آب لازم داره. گفت ای بابا چقدر سر و صدا میکنن مزاحم همه هم میشن. این معتاد هم هست، کاری بهش نداشته باشین!! حالا طرف تصادف کرده، سرم به دستش آویزون و یه دست و یه پاش تو گچه

وقتی ما اصرار داریم طرف ایرانیه !!!

از وقتی که جریان تیراندازی تو مرکز خرید المپیای مونیخ رو شنیدم، با علاقه بیشتری اخبار آلمانی زبان رو دنبال می‌کنم. چند تا روزنامه‌ای که دم دستم هست رو بیشتر از بقیه خوندم، همین طور چند تا روزنامه سطح بالاتر اتریش. تا اینجا که من دیدم تقریبا تأکیدی روی ایرانی - آلمانی بودن این شخص نشده و از اون جالب‌تر تو این منابع همیشه نوشته میشه: داوید اس. اصلا این که نوشته بشه علی یا سنبلی رو کامل بنویسن دیده نمیشه. در مقابل، اکثر منابع فارسی زبان اینترنتی که من می‌بینم اصرار دارن که بگن علی سنبلی

Thursday, July 21, 2016

قانون یعنی من؛ به بهانه رفتار یک بام و دو هوا در فوتبال

از آنجایی که در چند نوشتار پیشین به مفهوم مسأله ساختاری اشاره کردم و با توجه به اتفاقات اخیر فوتبال کشور دوست دارم کمی آن را باز کنم. یکی از مشکلات ساختاری کشور آن چیزی است که می توان آن را قانون گریزی یا تفسیرهای شخصی قانون دانست. کارکرد قانون این است که رفتار جامعه با فرد - به خصوص حین ارتکاب خطا – یکسان و استاندارد می شود.
اتفاقی در کشور ما افتاده است، این است که قانون یکسان برای همه افراد اجرا نمی شود و همین یکی از پس آمدهای عدم توسعه و هم زمان یکی از عوامل عدم توسعه است. اولین پیامد چنین رویکردی بی اعتبار شدن قانون نزد مردم است. چرا در فوتبال ما شاهد رفتار متفاوتی با بازیکنان و طرفداران تیم های سرخابی هستیم، در حالی که قانون باید برای همگان یکسان باشد.
همین نگاه باعث می شود تفسیر رفتارها کاملاً شخصی شود. به عنوان مثال، می توانم به تفاوت رویکرد کیروش با فدراسیون فوتبال و بازیکنان نگاه کرد. وقتی چند تن از بازیکنان به دلایلی از بازی در تیم ملی انصراف دادند، کیروش به سخت ترین شکلی آنها را تنبیه کرد. در مقابل، خود کیروش چندین بار استعفا داده است و به راحتی به کارش ادامه می دهد. اگر انصراف و استعفا ناپسند است، چرا برای عده ای مشکلی ایجاد نمی کند و برای عده ای مشکل زاست؟
منظور من از طرح این موضوع خرده گرفتن از رفتار و عملکرد شخص خاصی نیست، بلکه طرح بحث برای آسیب شناسی رفتاری است که «من» را جایگزین قانون می کند و پایه ایجاد رفتار استبدادی است. رفتاری که استبداد را دامن می زند، ناشی از به حاشیه رفتن قانون است. وقتی اجازه تفسیر شخصی از قانون داده شود، دیگر استبداد جایگزین می شود. یکی از آفت های چنین شرایطی محو خرد جمعی خواهد بود.
جالب اینجاست که در کوتاه مدت چنین رفتاری جواب می دهد. شیوه مدیریت علی پروین در یک دهه الهام بخش و موفق بود، اما به ناگهان فرو می پاشد و نمی تواند ادامه پیدا می کند.

بازی وبلاگی نظام مشکل‌دار پزشکی ایران

این روزها بحث عملکرد پزشکان معالج عباس کیارستمی سر و صدای زیادی کرده است. به فکر افتادم پیشنهاد دهم که هر کدام از ما خاطره‌ای در مورد عملکرد نامطلوب نظام پزشکی ایران، اعم از پزشک و پرستار و بیمارستان و ...، بنویسیم و بدین ترتیب ناگفته‌هایی که کمتر در عرصه عمومی مطرح می‌شود در قالب یک بازی وبلاگی بنویسیم
انگیزه خود من از نوشتن این داستان‌ها موضوعاتی است که مدت‌هاست اذیتم می‌کند و از یک سو ناراحت‌کننده است و از سوی دیگر می‌تواند دست‌مایه فیلم‌های کمدی بشود. شخصا معتقدم چنین داستان‌هایی می‌تواند کمک کند تا پزشکان از آن برج عاجی که نشسته‌اند پایین بیایند

اولین خاطره من برمی‌گردد به حدود ده دوازده سال قبل. مادربزرگ من در کرج زندگی می‌کرد. دایی زنگ زد که مامان اصلا واکنشی نشان نمی‌دهد و هر چه صدایش می‌کنیم جواب نمی‌دهد. به سرعت از تهران راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم که اصلا واکنشی از سوی مادر دیده نمی‌شود. به اورژانس زنگ زدیم. وقتی آمدند حدس زدند سکته مغزی کرده است. با آمبولانس رفتیم بیمارستان. وقتی وارد اورژانس شدیم، یک لحظه شوکه شدم. اورژانس حدود ده تخت سفری داشت که روی هر یک از آنها یک مریض را خوابانده بودند. از آنجایی که تخت خالی موجود نبود مادر را با همان برانکاردی که از آمبولانس آورده بودند، در گوشه‌ای گذاشتند و رفتند. پزشک جوانی بالای سر مادر آمد. او هم تشخیص داد که سکته مغزی کرده است. ما همه هول شده بودیم. سکته مغزی در آن سن و سال به معنی از کار افتادن دست کم چند اندام بدن بود. به بخش مراقبت‌های ویژه زنگ زدند، گفته شد که تخت خالی نیست و مریض فعلا در اورژانس بماند. مریضی که مشکوک به سکته مغزی بود را باید در اورژانس درمان می‌کردند، آن هم بر روی برانکارد
وقتی با عصبانیت در این مورد سوال کردیم که چرا بیمار را به بیمارستان دیگری نبرده‌اند، پاسخ جالبی شنیدیم. به ما گفته شد چون بیمار سن بالا دارد و احتمالا سکته کرده است، بیمارستان‌های خصوصی از پذیرش او طفره می‌روند تا آمار مرگ و میر در بیمارستان بالا نرود! باید خوشحال باشیم که این بیمارستان دولتی هم بیمارمان را پذیرش کرده است
وضعیت کلی بیماران اسفناک بود. از میان ده دوازده نفری که در اورژانس بودند، یکی هرگز از یادم نمی‌رود. مردی حدودا پنجاه شصت ساله بود که دختر کوچکی در کنارش بود. مرد خیلی بی‌قراری می‌کرد و مدام از سوند خودش می‌نالید. پرستاران هم اصلا توجهی نمی‌کردند و می‌گفتند که این موضوع طبیعی است. حدود یک ساعت از ورود ما گذشته بود که مرد ناگهان سوند را کشید. تمامی محتویات کیسه سوند در فضای اطراف خالی شد. همه جای اطراف تختش کثیف شده بود و بوی ادرار اورژانس را برداشت. تمایلی ندارم صحنه را توضیح بدهم، فقط حال آدم بد می‌شود
دو ساعتی گذشت تا تختی خالی شد و مادر را روی آن گذاشتند. خوشبختانه نتیجه آزمایش‌ها نشان داد که قند مادر افت کرده است و مشکلش ناشی از آن است. وقتی خبر را شنیدیم، فقط درخواست کردیم هر چه سریع‌تر ما را ترخیص کنند تا دیگر آنجا نباشیم

این خاطره اولیه را گفتم تا دست‌گرمی باقی خاطرات باشد. تمایلی ندارم به شیوه بازی‌های وبلاگی نام کسی را ببرم که چیزی بنویسد. اگر کسی دوست دارد خودش بنویسد و کامنتی بگذارد که چنین کاری را انجام داده است

Tuesday, July 19, 2016

Saturday, July 16, 2016

مرحوم مریلین مونرو هم یه نموره شکم داشت

شایا خیلی در مورد چاق شدن و نگرانیش از این موضوع صحبت میکنه. منم خیلی دوست دارم که تأکید کنم موضوعِ ارتباط لاغری و زیبایی خانم‌ها یه مسأله تاریخیه و کلا شامل مرور زمان میشه. مثلا به نقاشی‌های قدیمی دوره باروک توجه کنیم، زنان اصولا دارای اندام پُرتری بودند و اصلا زیبایی‌شناسی اون دوره بر مبنای اونچه که ما امروز میگیم پُرملات شکل گرفته بود. مثالِ مشهورش اصطلاح هیکل روبِنسی یا زن روبنسی هست که بر مبنای کارهای نقاش دوره باروک به نام پیتر پل روبنس به وجود اومده و نشون دهنده زنانی هست که یه پر چربی بیشتر از اندازه‌های فعلی دارن. در اصل، هیکل اروتیک اون زمان همین طوری بوده
در مورد خود ایران هم همین طور بوده، کافیه به زنای دوره قاجار نگاه کنیم و در تصاویر ببینیم که دختران لَوَند اون زمان یه ته سیبیلی داشتند و ابروی پیوسته‌ای و صورت پر
چیزی که باعث شد همه این داستان‌ها تو ذهنم مرور بشه مجله پی‌ام هیستوری جدید بود. مجله‌ای که ادعا میکنه بزرگ‌ترین مجله تاریخی اروپاست، شماره‌ای رو به موضوع هالیوود اختصاص داده و در مورد چند تا از غول‌های بازیگری هالیوود نوشته. یکی از این غول‌ها کسی نیست جز نُرما جین بِیکر یا همون مریلین مونروی خودمون. داشتم زندگی ایشون رو میخوندم که دیدم به اصطلاح اونها «بمب سکسی» اون زمان و زمان حال یه نموره شکم داشته. دیدم حیفه که این عکس رو با بقیه به اشتراک نذارم

مریلین مونرو هم شکم داشت - یافته سینا انصاری

Monday, June 13, 2016

ما مدرن های سنتی

قصه از آنجا شروع می شود که در فوتبال ما همزمان نگاه مدرن حرفه ای در کنار نگاه سنتی مبتنی بر معرفت قرار گرفته است. نگاه مدرن حرفه ای ادعا می کند که فوتبال یک حرفه است و مانند تمامی مشاغل قوانین اقتصادی بر آن حاکم است. در چنین سیستمی باشگاه کارفرماست و بازیکن استخدام شده باشگاه. بنابراین باشگاه حق استخدام، اخراج و انتقال بازیکن را دارد. طبیعی است که در چنین نظامی بازیکن هم حقوقی دارد؛ من جمله این که حقوق دریافت کند ، از بیمه استفاده کند، اختیار بدن خود را داشته باشد و از مزایای اقتصادی بهره مند شود. برای آن که مثالی در مورد رویکرد بازیکنان بزرگ به موضوع حرفه داشته باشیم می توانیم به شکل گیری اتحادیه بازیکنان حرفه ای اشاره کنیم. در سال های گذشته زمانی که بازیکنان بزرگی چون مارادونا و کانتونا به این نتیجه رسیدند که بازیکنان در این نظام مانند برده شده اند؛ پیشنهاد تشکیل اتحادیه بازیکنان حرفه ای را دادند و همین موضوع باعث بهبود شرایط قرارداد و انتقال بازیکنان شد.
در مقابل این ایده، نگاه سنتی وجود دارد که با مفاهیمی چون معرفت، عشق و عرق به پیراهن سر و کار دارد. مثال جالب آن مصاحبه اخیر علی پروین در مورد قرارداد بستن با بازیکنان پرسپولیس در سال های گذشته بود. در اصل، در این حالت قرارداد بازیکن و باشگاه نه به عنوان یک قرارداد حرفه ای و شغلی بلکه به عنوان یک کار دلی و عشقی مطرح می شد. 
نکته اما آنجاست که شرایط اخیر فوتبال ایران ترکیب عجیبی از این دو نگاه شده است. از یک سو، باشگاه ها ادعای قرارداد حرفه ای با بازیکنان دارند و در نتیجه توقع دارند که بازیکن همواره در اختیار باشگاه باشد و در هنگام اخراج و انتقال دست باشگاه باز باشد تا منتفع شود. در مقابل، هنگام پرداخت حق و حقوق نگاه سنتی حاکم می شود و بازیکن باید با تعصب برای باشگاهش بازی کند.
آنچه برایم جالب بود رفتار اخیر علی منصوریان بود که در یک اقدام حرفه ای تعدادی بازیکن را از تیم کنار می گذارد و بعد ناگهان نگاه مدرن و حرفه ای اش تغییر می کند و برای جذب وحید امیری دست به دامن بحث مرامی می شود و انتظار دارد شاگردش مجددا معرفت به خرج بدهد

Saturday, June 11, 2016

دل شکسته و استامینوفن

قبل و بعد از فیلم سینا دوستان زیادی با من در مورد عشق و علاقه و زخم های ناشی از جدایی صحبت کردند. به نظرم، خود من در گذشته به بخش ذهنی عشق توجه زیادی داشتم و کمتر به اثرات هورمون و نیازهای فیزیکی در پدیده ای به نام عشق توجه می کردم. به همین دلیل، مدتی هست که توجه بیشتری به نقش هورمون و نیازهای جنسی دارم و در تحلیل ها استفاده می کنم. به همین دلیل، خواندن این ترجمه را به دوستانی که تجربه جدایی تلخ دارند توصیه می کنم


Wednesday, September 23, 2015

The abuser blames the child, and the child accepts the blame ...

Wednesday, August 26, 2015

Counterattacks and Isolation

Our counterattacks isolate us. We become so invested in appearing to be perfect that we stop caring who gets hurt in the process. We continue to counterattack, no matter how much it costs other people. These are bound to be some negative effects. Eventually people leave us or retaliate in some way.

Our counterattacks also get in the way of real intimacy. We lose the ability to trust, become vulnerable, and connect at a deeper level. We have metsome patients who would rather lose everything - including their marriage, a relationship with someone they love - than risk become vulnerable.

Saturday, August 22, 2015

Lifetraps and Escap!

"It is natural that Escape becomes one of the ways we cope with lifetraps. When a lifetrap is triggered, we are flooded with negative feelings - sadness, shame, anxiety, and Anger. We are moved to escape from that pain. We do not want to face what we really feel because it is too upseting to feel it." (Reinventing Your Life. written by Jeffrey E. Young and Janet S. Klosko)

Monday, April 13, 2015

درد را به معرفت تبدیل می‌کنیم


 

بعد از این که فیلم را شروع کردیم، خیلی‌ها از من پرسیدند چرا این فیلم را می‌سازی. جواب سوال را در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفی یافتم. وقتی آلن دو باتن در مورد دردهای شوپنهاور صحبت می‌کند، جمله‌ای می‌گوید که خلاصه همه داستان است: درد را به معرفت تبدیل می‌کنیم.

درد – این ناگزیر ناخوشایند – که بسیاری از آن گریزانند می‌تواند منبع معرفت شود، اگر درکش کنیم و تحلیلش.

 

این بخش از نوشته دو باتن در مورد شوپنهاور به دلم نشست:

«ما نسبت به موش‌های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آنها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می‌توانیم به تأتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب‌ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت‌هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می‌دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می‌بینیم نسخه‌های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی مجسم و تعریف می‌شوند. فلسفه و هنر به دو شیوه متفاوت به ما کمک می‌کنند تا به قول شوپنهاوردرد را به معرفت تبدیل کنیم.

شوپنهاور گوته را به این علت می‌ستود که بسیاری از دردهای عشق را به معرفت تبدیل کرده بود. مشهورترین اثر او رمانی بود که در بیست و پنج سالگی منتشر کرده بود. رنج‌های ورتر جوان عشق نافرجام یک مرد جوان به یک زن جوان را بازگو می‌کرد، ولی در عین حال امور عشقی هزاران نفر از خوانندگانش را هم توصیف می‌کرد. آثار هنری بدون آنکه ما را بشناسند با ما سخن می‌گویند.

خوانندگان اثر گوته نه فقط خودشان را در رنج‌های ورتر جوان باز می‌شناختند، بلکه در نتیجه مطالعه آن کتاب خودشان را هم بهتر می‌فهمیدند؛ زیرا گوته مجموعه‌ای از لحظات زودگذر و آزارنده عشق را شفاف کرده بود، لحظاتی که خوانندگانش قبلا آنها را تجربه کرده بودند، گرچه ضرورتا به عمق و ژرفایشان پی نبرده بودند. او برخی از قوانین عشق را معرفی کرد، یعنی آنچه شوپنهاور ایده‌های ذاتی روان‌شناسی رومانتیک می‌خواند. برای مثال، او به بهترین نحو رفتار ظاهرا مهربانانه – ولی با وجود این به شدت بی‌رحمانه – فرد غیرعاشق با فرد عاشق را درک کرده بود.

مطالعه داستان سوزناک عشقی سبب می‌شود خواستگاری که جواب رد گرفته، حال و روز بهتری پیدا کند؛ زیرا دیگر او یگانه کسی نیست که در تنهایی و پریشانی رنج می‌برد بلکه جزیی از مجموعه گسترده انسان‌هایی است که در طول تاریخ عاشق دیگر انسان‌ها شده‌اند، چون به حکم سائقه دردناک خود می‌خواستند نوع بشر را تکثیر کنند. از تلخی رنج او اندکی کاسته می‌شود، رنج او بیشتر قابل درک می‌شوذ و کم‌تر بدبختی منحصر به فرد شخصی شمرده می‌شود.

ما باید در فواصل دوره‌های حفاری در تاریکی همواره بکوشیم تا اشک‌های خود را به معرفت تبدیل کنیم.»

 

در مورد نیچه هم آلن دو باتن بسیار جالب می‌نویسد:

«نیچه به رغم تنهایی، مهجوریت، فقر و بیماری هولناکش رفتاری را که مسیحیان را به آن متهم کرده بود از خود نشان نداد؛ علیه دوستی موضع نگرفت و به مقام، ثروت یا رفاه حمله نکرد. او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود؛ ولی هرگاه شکست خورد، مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود. او به چیزی متعهد ماند که به نظرش مهم‌ترین ویژگی انسان شریف بود: این که کسی باشد که هرگز انکار نمی‌کند.

به همین دلیل نیچه در مورد تسلی‌های تصنعی و ساختگی می‌گوید: بزرگ‌ترین بیماری بشر از ره‌گذر مبارزه با بیماری‌هایش پدید آمده، و داروهای به ظاهر شفابخش – به مرور – اوضاع را وخیم‌تر از آنی کردند که قرار بود از میان برود. آدمی به دلیل ناآشنایی، داروهای مستی‌آور فوری، یا به اصطلاح آرام‌بخش‌های آنچنانی را به جای نیروهای به راستی شفابخش دریافت کرد؛ حتی به این هم وقعی ننهاد که این تسکین‌ها و تسهیل‌های فوری بیشتر به بهای وخیم‌تر شدن ژرف و فراگیر درد دست می‌داد.

نه هر چیزی که سبب می‌شود احساس بهتری پیدا کنیم خوب است، و نه هر چیزی که ما را می‌آزارد بد است.»

 

فیلم را برای همین ساخته‌ایم؛ همه آدم‌ها ممکن است عاشق شوند، زجر بکشند و سختی ببینند، اما هنر آن است که درد را به معرفت بدل کنیم. مهم این است که بدانیم آدم‌های دیگر هم همین راه را پیموده‌اند و نترسیده‌اند که آزار ببینند. مهم است که کسی را متهم نکنیم و به مقام و ثروت و رفاه و دیگران حمله نکنیم. مهم آن است که بزرگ شویم و بالغ.

Friday, February 27, 2015

امروز با علی

دل خویش را جایگاه رحمت و مهر و لطف برای مردم قرار بده و هم‌چون جانوری درّنده بر ایشان مباش، که خوردنشان را غنیمت بشماری؛ زیرا آنان دو دسته‌اند یا در دینِ تو، با تو برادرند و یا در آفرینش، با تو برابر

این قدر نژاد پرستی و نابرابری داره حالم رو خراب میکنه

Wednesday, August 13, 2014

اقتصاد جهانی و وارادت جنس بنجل


چند روز پیش یکی از دوستان سوال می‌کرد که چرا این تعداد بازیکن بی‌کیفیت خارجی وارد لیگ ایران می‌شود.

به نظرم رسید می‌شود روی این سوال با تأمل بیشتر فکر کرد و کلا آن را گسترش داد.

خوب اولین و منطقی‌ترین و سرراست‌ترین مسأله این است که سطح فوتبال و لیگ ما در همین حد است. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که بازیکنان بزرگ دنیا به لیگی وارد شوند که تیم‌های اصلی آن توان پرداخت دستمزدهای بالا ندارند و بسیاری از این تیم‌ها در پرداخت هزینه‌های ابتدایی تیم‌شان درمانده‌اند و همیشه مقروض‌اند.

اما در همین‌جا ورود می‌کنم به بحث مستتر واردات این بازیکنان و آن هم این که چرا به جای این بازیکنان خارجی از بازیکنان مستعد ایرانی استفاده نمی‌شود.

آنچه اقتصاد کشورهای در حال توسعه را نسبت به کشورهای توسعه‌یافته جدا می‌کند؛ حضور بورژوازی ملی است. بورژوازی در کشورهای توسعه‌یافته علاوه بر آن که به خود سود می‌رساند، جهت‌گیری آن به سویی است که منافع ملی هم تأمین می‌شود. در مقابل، بورژوازی کشورهای در حال توسعه معمولا وابسته به اقتصاد جهانی است و سودش در گروی سودرسانی به خارجی‌هاست؛ به همین دلیل به آن بورژوازی کمپرادور (وابسته) می‌گویند. در اینجا واردکنندگان – که معمولا وابستگی‌های حکومتی هم دارند – از وارد کردن کالاهای خارجی انتفاع می‌برند و برای رسیدن به سود بیشتر، آمادگی نابود کردن تولیدگر داخلی را هم دارند. اگر به تحول بازار ایران (به عنوان مثالی از کشور در حال توسعه) توجه کنیم، جایگزینی کالای بی‌کیفیت خارجی را به خوبی می‌بینیم.

در مورد فوتبالیست‌ها هم همین موضوع صادق است. تیم پدیده مشهد بازیکن سی و یک ساله‌ای به خدمت گرفته است که در هشت ماه گذشته تیمی نداشته است. به این بازیکن ۱۸۰۰۰۰ دلار پرداخت می‌شود. طبیعتا در این سیستم نه فقط این بازیکن منتفع شده است که واسطه مرتبط هم پول خوبی به چنگ زده است؛ چرا که از هیچ پول ساخته است. هیچ بعید نیست که در ایران و در تیم پدیده هم فرد یا افرادی از این انتقال سود برده باشند. در اصل با جایگزینی یک بازیکن خارجی با یک ایرانی، افرادی به سود رسیده‌اند، اما در نگاه کلان این فوتبال ملی است که ضرر می‌کند.

همین را برای سایر عرصه‌های اقتصادی بسط بدهید.

 

Saturday, August 09, 2014

مهربانی


«ما که برای مهربانی آمده بودیم،

ما که برای مهربانی آمده بودیم،

چرا نتوانستیم خود با هم مهربان باشیم»

 

من جنگ‌ها دیدم

من عروسک کودک سرزمینم را بر آب‌های خلیج دیدم

من با سرفه‌های سرباز شیمیایی اشک ریختم

من با تنهایی کودکان رواندا لرزیدم

من با مردمان جنگ‌زده کابوس دیدم

 

من برای لبخندی آمده بودم

      از دهان کودکان دنیا

من برای محبتی گشته بودم

      از دستان مردمان دنیا

 

من رویایی دیده بودم

از صلح و دوستی و صمیمیت

 

اما دوباره پرسیدم

چرا ما که برای مهربانی آمده بودیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم

 

و تو جوابم دادی

«نگران نباش

این حرص آدمی است که راهش را گم کرده است

این خودشیفتگی دل‌های نابالغان راه جفاست

 

ابرها اگر بگذرند،

دوباره آفتاب را خواهیم دید

اگر ما دوباره انسان شویم

اگر از کم بودن نترسی

و اگر تو خودت باشی»

Tuesday, August 05, 2014

دلتنگی‌های سینا یا چگونه یاد گرفتم وبلاگ بنویسم و زندگی را دوست بدارم

دوست نازنینی چند روز پیش با من در مورد یک کار فرهنگی در ایران صحبت می‌کرد. ایده‌هایی داشت که در مورد ایران چندان عملی نبود و طبیعتا دردسرش بیشتر از انرژی‌ای بود که برای این کار می‌گذاشت. از من می‌پرسید که به نظر من چکار کند تا دغدغه‌های فرهنگی خودش را مطرح کند. به نظرم رسید که وبلاگ‌نویسی کار خیلی جالبی است. دوست ما در هر جمعی وارد می‌شود، با توجه به دانش گسترده‌ای که در زمینه موسیقی دارد، جمع را مجذوب خودش می‌کند. در نتیجه، به نظرم رسید چه خوب است که این اطلاعات جامع را به صورت نوشتار در یک وبلاگ بنویسد و از این طریق اثربخشی بی‌بدیلی بر حوزه کاری خودش داشته باشد.
بعد از صحبت با این دوست، برای خودم این سوال پیش آمد که اصلا چرا وبلاگ بنویسیم و حتی پایه‌ای‌تر این که وبلاگ چی هست؟
آشنایی خود من با بلاگ (بلاگ مخفف دو واژه وِب و لاگ انگلیسی است) از طریق دوستان وبلاگ‌نویسی بود که در بیرون از فضای مجازی با آنها آشنا شده بودم. در اصل، من اول با امیرپویان و جادی و دکتر احمدنیا آشنا شدم و بعد بلاگ‌های آنها را خواندم. یا مثلا وقتی دیدم که لیشام بلاگ دارد، حتما هر از چندگاهی سری به آن می‌زنم. الان هم بیشتر از هر چیزی وبلاگ‌خوانی سر زدن به دغدغه‌های دوستان قدیمی است تا هر چیز دیگر. اما با صحبت‌هایی که با دوستان می‌کنم می‌بینم خیلی از این وبلاگ‌ها تأثیر اجتماعی قابل توجهی دارند. مثلا بلاگ حامد قدوسی را به واسطه دوستی با او می‌خوانم، اما تحلیل‌های اقتصادی حامد مورد توجه بسیاری هست و خواهد بود.
همین‌جا برای خودم وبلاگ‌ها را تقسیم‌بندی کردم. به نظرم وبلاگ‌ها می‌توانند بازه‌ی گسترده‌ای را در برگیرند؛ از یک سو می‌توانند بازتابنده‌ی خصوصی‌ترین ابعاد زندگی ما باشند مثل وبلاگ جیران که الان کمتر می‌خوانم تا مطالب کاملا تخصصی در یک حوزه خاص؛ مثل بلاگ عالی امیرحسین که اطلاعات وسیعی در مورد کیفیت و ابزار صوتی دارد.
نکته مشترک همه بلاگ‌ها در این خلاصه می‌شود که نویسنده یا نویسندگان در تعدادی پُست، دغدغه‌های خودشان را مطرح می‌کنند.
حالا به سوال اصلی رسیدم که چرا خودم بلاگ می‌نویسم. دیدم که در دوره‌های مختلف زندگی دلایل متفاوتی داشتم. حتی دوره‌هایی بوده که بلاگ‌نویسی باعث شده در زندگی شخصی متضرر بشم و برای دوره‌ی کوتاهی ننویسم، اما بعد از مدتی برگشتم تا بنویسم؛ چرا که نوشتن آرامم کرده بود. حرف‌هایی بوده که نزده‌ام و بعدا از این طریق مطرح کرده‌ام. هم‌چنین نوشتارهایی بوده است که می‌دانستم جایی چاپ نخواهد شد و در اینجا منتشر کرده‌ام. جالب اینجاست که برخی نوشته‌ها بعدا از روزنامه‌ها و وبلاگ‌های دیگر سردرآورده‌اند.
 از قضا بیشتر از هر کسی برای خودم می‌نویسم و احتمالا این پارادوکس بلاگ‌نویسی من هم بوده؛ چون معمولا وبلاگ‌نویسی بُعد اجتماعی گسترده‌ای دارد و دوستی‌های وبلاگی زیادی شکل می‌گیرد و حتی از دنیای مجازی خارج می‌شود و به دنیای واقعی می‌رسد.
اگر اهل این بازی‌های وبلاگی بودم، دوست داشتم که دوستان هم بنویسند که چی شد وبلاگ‌نویسی را شروع کردند.