Wednesday, May 23, 2012

ممنوعیت بازیکن خارجی؛ آیا فوتبال ایران به سمت سازندگی می رود؟

به نظرم یکی از وظایف کسانی که به خارج از ایران می روند، این است که تجربیات خود را برای بهبود شرایط در اختیار همگان قرار دهند. این که بنشینیم و از شرایط بد ایران بگوییم دردی را دوا نمی کند؛ یا آن که خود را فارغ از هر گونه مسوولیتی احساس کنیم، کمی دور از انصاف است؛ چرا که هزینه های تحصیل ما در آن کشور تأمین شده است و دست کم باید به شکلی دین خود را ادا کنیم. در این نوشتار تجربه ام را در مورد ساختار ورزشی فوتبال در اتریش بازگو می کنم.
یکی از مواردی که باعث شد دلایل پیشرفت فوتبال اروپایی ها را درک کنم، فرصتی بود که کمک داوری در لیگ محلی وین و داوری مسابقات جوانان و نونهالان برای من به وجود آورد. اتریش یکی از لیگ های ضعیف اروپایی را دارد؛ به طوری که در بوندس لیگای اتریش تنها 10 تیم حضور دارند و مانند کشورهایی مانند اسکاتلند تیم ها 4 بار با هم در طول فصل بازی می کنند. اما همین کشور با لیگ حرفه ای ضعیف خودش، در سطح محلی ساختاری منسجم و بسیار قوی دارد که اجازه رشد و نموی پدیده های جدید را فراهم می کند. لیگ حرفه ای بوندس لیگا را که کنار بگذاریم به سطح پایین تر ابرلیگا، لیگ محلی، و در نهایت لیگ شهری می رسیم. در همین لیگ شهری، تیم ها در رده های نونهالان تا جوانان لیگ خاص خود را دارند و بازی ها با نظم کامل برگزار می شود. در تمامی رده ها چهار سطح داریم: سطح آ، ب، سی و بهترین سطح ممکن که با نام لیگ اتحادیه فوتبال وین برگزار می شود. بنابراین یک باشگاه در رده زیر 8 سال، زیر 10 سال، زیر 11، 12، 13، 14، 15، 16 و 18 تیم دارد. تا 15 سالگی تیم ها مختلط هستند و دختران در کنار پسران بازی می کنند و از 15 سالگی تیم ها جدا می شوند. ارزیابی تیم ها برای حضور در لیگ بر مبنای نتیجه گیری کلیه رده هاست. بنابراین یک تیم نمی تواند با نتیجه گیری در رده زیر 11 سال امیدوار باشد که در سال آینده در لیگ سطح بالاتری حاضر باشد؛ در اصل، تمامی رده ها باید قوی باشند. حسن چنین سیستمی در آنجاست که باعث می شود باشگاه تمامی رده ها را تقویت کند و مثلا تنها در فکر تقویت زیر 18 سال ها نباشد.
تمامی بازیکنان حاضر در این سطح دارای کارت بازی حرفه ای و اطلاعات کامل در سیستم آن لاین هستند. بنابراین برای چک کردن یک بازیکن کافی است که در بانک داده ها نام او را بیابیم و سپس می توانیم در مورد باشگاه ها، پست بازی، گل های زده و کارت های دریافتی اطلاعات کافی داشته باشیم. اطلاعات تمامی بازی ها در سیستم آن لاین وارد می شود. داور بازی موظف است نیم ساعت پیش از بازی کارت های بازیکنان و چیدمان تیم را چک کند تا بازیکن غیرمجاز و محروم در ترکیب تیم ها نباشند. چند دقیقه پیش از بازی سیستم را قفل می کند تا کسی تغییری در تنظیمات به وجود نیاورد. پس از بازی هم نیم ساعت فرصت دارد که اتفاقات بازی را وارد سیستم کند و با امضای الکترونیکی مسوولان دو تیم و داور بازی این اطلاعات ثبت می شود. بدین ترتیب تمامی اطلاعات بازی ها در سیستم آنلاین وجود دارد.
برای این که چنین روندی قابل اجرا باشد، میزبانان بازی ها وظیفه دارند تا رایانه و اینترنت را در اختیار داور بازی قرار دهند. در ضمن وظیفه برقراری نظم بر عهده میزبان است؛ در نتیجه داور بازی پیش از آغاز انتظامات بازی را هم چک می کند. چنین ساختاری اجازه می دهد تا بازی ها با نظم کامل برگزار شود و نونهالان و جوانان مرتب بازی کنند، اطلاعاتشان ثبت شود و پس از آن میوه های این لیگ ها در اختیار تیم ها قرار می گیرد تا از آنها استفاده شود.
در کنار این سیستم، نظام استعدادیابی ارزشمندی برای ستاره ها وجود دارد. همان سیستمی که باعث شد پدیده ای به نام داوید آلابا به فوتبال اتریش و اروپا معرفی شود. هر ساله اردویی برای بازیکنان مستعد در سطح نونهالان برپا می شود تا بهترین های کشور آموزش های خاصی ببینند؛ چرا که این بازیکنان در آینده بازیکنان تیم ملی خواهند بود.
این سیستم تیم هفتاد و سوم جهان است. در مقابل، ایران تیم پنجاه و دوم جهان است. در ایران وقتی لیگ حرفه ای با نظم انجام می شود، همه تعریف و تمجید می کنند، در حالی که ساختار ورزشی اتریش باعث شده است تا لیگ های نونهالان کشور هم با نظم و ترتیب انجام شود و با این شرایط استعدادها زیر نظر مربیان مراحل را طی می کنند تا به سطح حرفه ای برسند.
حالا به ایران برگردیم؛ این روزها بحث بر سر بازیکن خارجی و ایرانی بسیار زیاد است. اگر قانون تصویب می شود که بازیکن خارجی نباید مورد استفاده قرار بگیرد، بلافاصله این سوال مطرح است که بازیکن ایرانی از کجا می آید؟ چرا باید کیروش باید به دنبال دورگه ها باشد؟ چرا فقط لیگ های حرفه ای دیده می شود و اصلا سایر لیگ ها مورد توجه نیست؟
خلاصه این که قوانین قهری پاسخگوی نیازهای فوتبال ایران نیست، باید فکری به حال زیرساخت ها شود تا امکان رشد بازیکنان نوجوان با آموزش های صحیح فراهم شود.

Monday, May 21, 2012

چرا با سبک بازی چلسی مخالفم

پس از قهرمانی چلسی در چمپیونز لیگ امسال، نوشته های متفاوتی در مورد سبک بازی این تیم منتشر شد. برخی سبک بازی این تیم را تقبیح کردند و برخی دیگر به ستایش سبک دفاعی این تیم پرداختند. من خود از مخالفان این سبک بازی هستم و سعی می کنم کوتاه بنویسم که چرا این نوع بازی را دوست ندارم و ترجیح می دهم که تیم ها بارسایی بازی کنند.
نوع بازی چلسی - به خصوص در مقابل بارسا و بایرن - مبتنی بر دفاع کاملا بسته و استفاده از سه هافبک دفاعی مستقر در مقابل دفاع مرکزی و استفاده از توپ های بلند در هنگام ضدحمله بود. در این سبک بازی، تیم مدافع تمامی فضاهای حیاتی حریف را می بندد و سپس با استفاده از سرعت مهاجمان به دروازه حریف می رسد و گل می زند. هر سه گلی که چلسی به بارسلونا زد  از همین روش بدست آمد. شیوه دیگر گلزنی، استفاده از شروع مجددهاست که مثلا در کرنر یا خطا این تیم گل بزند، همان کاری که در بازی با بایرن انجام داد. 
این شیوه به خصوص در بازی های حذفی کارایی بالایی دارد، چون گل نخوردن اهمیت زیادی دارد و با زدن یک گل تیم می تواند برنده بازی باشد. در صورتی که بازی مساوی شود، دروازه بانی پنالتی گیر مانند پتر چک می تواند سرنوشت ساز باشد.
اشکال این سبک را با مثالی از جامعه شناسی کلاسیک مطرح می کنم. امیل دورکیم - یکی از سه جامعه شناس کلاسیک - در بررسی دزدی و کلا ناهنجاری های اجتماعی می گوید، دزدی در جامعه مضر است، چون این امکان وجود ندارد که همه دزدی کنند. دزد باید شی ای را از دیگری برباید، بنابراین در صورتی که بخواهند دزدی کنند، شی ای برای دزدی وجود ندارد.
جریان سبک بازی چلسی هم همین منوال را دارد. اگر همه بخواهند مانند چلسی بازی کنند، شاهد بازی ای کسل کننده و کم گل و کم تحرک هستیم که از همان ابتدا مشخص است باید منتظر ضربات پنالتی بود و بازی دیدن ندارد. همان اتفاقی که در فینال 2003 اتفاق افتاد و بعد از ده دقیقه مشخص شد که میلان و یوونتوس آمده اند تا در اشتباهی از سوی حریف به گل برسند و در غیر این صورت، همان ضربات پنالتی. بازی صفر صفر تمام شد و میلان قهرمان شد. از آن بازی هایی بود که آدم باید بشاشد به بازی؛ هیچ هیجانی نداشت و اصلا نمی شد دقیقه ای از آن را گلچین کرد تا بعدا دید.
اگر حریفان هم مانند چلسی بازی کنند، همین اتفاق می افتد، به همین دلیل با سبک بازی چلسی مخالفم

Saturday, May 19, 2012

خداحافظ دوست داشتنی ها



وقتی دو سال پیش رائول – بازیکن مورد علاقه من – از رئال جدا شد تا پیراهنش در اختیار کریستیانو رونالدو قرار بگیرد، دریافتم که پایان راه بازیکنان دوست داشتنی دوره من فرا رسیده است؛ نسلی که ما را محسور فوتبال خود کرده بودند و باعث شده بودند تا در میان انبوه تیم های جهان، تنها چندی را دوست داشته باشیم. بازیکنانی که جزئی لاینفک از تیم شان بودند و نمی شد تیم شان را بدون آنها تصور کرد. برای من رئال بدون رائول، یوونتوس بدون دل پیرو، میلان بدون گاتوسو، من یونایتد بدون گیگز و استقلال بدون طالب لو معنی ندارد. در این مدت دوساله، ضربات یکی پس از دیگری وارد شد. دو سال پیش، رائول از رئال کنار گذاشته شد؛ پارسال طالب لو از استقلال رفت و امسال دل پیرو و گاتوسو مجبور به کناره گیری از تیم هایشان شدند. تنها در این مورد می توانم بگویم خداحافظ دوست داشتنی ها.
برخی مدیران از تعصب به پیراهن باشگاه صحبت می کنند و معتقدند که بازیکن نباید پیراهن باشگاه را به راحتی بفروشد. بلافاصله این سوال مطرح است که آیا نباید چنین رویکردی دوسویه باشد. در جهانی که باشگاه یوونتوس ستاره ای مانند دل پیرو را از تیم خود کنار می گذارد؛ چرا باید نسبت به پیراهن باشگاه تعصب داشت. او تمامی رکوردهای باشگاه را در اختیار دارد؛ بیشترین گل زده در تاریخ تیم را دارد؛ رکورد بیشترین بازی در سری آ از آن اوست؛ و پیراهن باشگاه را در سری ب هم همراهی کرد و بهترین گلزن سری ب شد. آلس دل پیرویی که می توانست با هر تیم دیگری فوتبال خود را ادامه دهد، حاضر شد با یوونتوس در سری ب بازی کند. این یعنی وفاداری و تعصب و پاداش آن چیست؟
داستان بر می گردد به تحول سرمایه داری؛ در دوره پیشا سرمایه داری ما نظامی از ارزش های متفاوت نسبت به حال حاضر داریم. در دوره قبل از سرمایه داری، نظام رفاه و حمایت غیررسمی بوده است. اگر کسی در خانه ای کار نمی کرد یا جایی بود، در دوره پس از ازکارافتادگی مورد حمایت خانواده و کارفرما قرار می گرفت. اما در دوره سرمایه داری وضعیت متفاوت است. در این دوره، نظام حمایتی رسمی می شود. در اصل، از آنجایی که کارفرما در پی بیشترین استفاده از نیروی کار است، نظامی رسمی باید از نیروی کار حمایت کند و در نتیجه ی مبارزات و تلاش های بسیار ما هم اکنون شاهد آن هستیم که نظام تأمین اجتماعی (شامل بیمه های درمانی و بازنشستگی) جزئی از طرز فکر مردم شده است. اما هرگز نباید فراموش کرد، به محض این که امکانی برای صاحبان سرمایه فراهم شود، آنها به سرعت دستاوردهای مبارزات کارگری را نادیده می گیرند؛ اتفاقی که هم اکنون به شکلی در سطح جهان دیده می شود.
برمی گردم به آغاز بحث. نمی توان رابطه ای را یک سویه در نظر گرفت. نمی توان در فوتبالی که این رفتار با وحید طالب لو می شود، انتظار داشت که بازیکن نسبت به پیراهن باشگاهش تعصب داشته باشد. الان در دوره ای بسر می بریم که موفقیت تعریف خودش را دارد و با معیارهایی تعریف می شود که در گذشته متفاوت بود. بنابراین در این فوتبال نمی توان به بازیکن خرده گرفت که از تیمش شکایت می کند؛ چون این حق اوست. اگر صاحبان باشگاه ها با بازیکن مانند کالا برخورد می کنند، بازیکن هم حق دارد از حق خود استفاده کند. اشکال آنجاست که صاحبان قدرت و سرمایه آن گونه که می خواهند آزادانه عمل کنند و تبلیغ بر آن باشد که نیروی کار رفتاری منفعلانه داشته باشد.

به هر حال، با رفتن دل پیرو، یوونتوس را به بایگانی کودکی ام می فرستم و ادای احترام می کنم به بازیکنی که جنگید، مبارزه کرد و ما را به وجد آورد. با رفتن رائول، رئال جایگاهی در قلب من نخواهد داشت؛ چرا که در نظام فکری مدیران این تیم بازیکن وفادار اهمیت ندارد و تنها پول اهمیت دارد؛ همان چیزی که مرا از فوتبال حرفه ای امروز دور و منزجر می کند.

Monday, May 14, 2012

تراکتورسازی و فصلی که گذشت


فصلی که گذشت، نقطه عطفی در تاریخ فوتبال تبریز بود. تراکتورسازی با کسب مقام نائب قهرمانی بهترین رتبه یک تیم تبریزی در لیگ را بدست آورد. به همین دلیل می توان گذری کوتاه بر نقاط ضعف و قوت تیم در فصل گذشته داشت.
نقطه قوت اصلی تیم حضور مربی ای به نام امیر قلعه نویی در رأس تیم بود. قلعه نویی در شش فصل اخیر مربی تیم هایی بوده است که مقام های اول تا سوم را داشته اند. او با استقلال اول، دوم و سوم شده است؛ با سپاهان دو بار قهرمان شده است؛ و با تراکتورسازی هم دومی را تجربه کرد. به نظرم با وجود تمام اشکالاتی که به این مربی وارد است، قلعه نویی یکی از بهترین مربیان ایران بوده است و برخلاف مربیانی که مقطعی خوب عمل کرده اند – مانند علی دایی و مجید جلالی – درجا نزده است. تغییر جزیی از روند کاری قلعه نویی در این سال ها بوده است. قلعه نویی در ابتدای حضور خود در تیم ها از سیستم 3-5-2 استفاده می کرد، اما چند سالی به سیستم 4-4-2 روی آورد و در تراکتورسازی تلاش کرد مطابق سیستم نوین فوتبال جهان، از سیستم سه خطی به سیستم چهارخطی برسد؛ تلاشی که در برخی موارد موفق نبود. هم چنان قلعه نویی از معدود مربیان ایرانی است که تیم فنی کاملی دارد و باید به یاد داشته باشیم که برای اولین بار از روان شناس در کنار تیم استفاده کرد. علاوه بر اینها، قلعه نویی در نیم فصل تیم خود را به خوبی ترمیم کرد. امتیازاتی که تراکتور در نیم فصل دوم کسب کرد رشد خوبی نسبت به نیم فصل اول داشت. اوج هنر قلعه نویی در مربی گری میدان دادن بهنگام به فروزان – دروازه بان سوم تیم – و اعتماد به توانایی وی بود. فروزان گلری است که یک سال پیش کسی نام او را نشنیده بود و اگر در این فصل لحظاتی در تیم تراکتور بازی کرد، برایش پیشرفت به حساب می آمد؛ اما هم اکنون فروزان چند بازی ملی در کارنامه خود دارد. همه این پیشرفت ها به نوعی به جسارت مربی تیم بر می گردد که به او میدان داد و دیدیم تراکتورسازی که نیم فصل اول یکی از ضعیف ترین خطوط دفاعی لیگ را داشت، در پایان لیگ یکی از بهترین ها بود. اگر در بازی با پرسپولیس تراکتورسازی آن گل را نمی خورد، هم اکنون بهترین رکورد کل ادوار لیگ در اختیار محسن فروزان بود و نه آرمناک پطروسیان.
تراکتورسازی در ابتدای فصل دو تا از بهترین بازیکنان خود را از دست داد و با رفتن نصرتی و تیموریان مشخص بود که تیم نیاز به بازسازی دارد. با حضور قلعه نویی و مدیریت جعفری تعدادی از بازیکنان خوب به تبریز رفتند و در نیم فصل هم تعداد دیگری از ستاره های ایران بازیکن تراکتورسازی شدند. این روند اگر ادامه دار باشد می توان امیدوار بود که سال آینده تیمی در حد آسیا ساخته شود.
رفتار قلعه نویی با کیانی – یکی از بازیکنان محبوب تبریز – مرا به یاد جریان منچسترسیتی و توز می اندازد. مانچینی و توز انواع تنش ها را تجربه کردند و در نهایت توز به سیتی برگشت و موثر بازی کرد. همین اتفاق برای کیانی و تراکتورسازی افتاد و کیانی بعد از بخشیدگی برای تراکتور بازی کرد. مدیریت تراکتورسازی با این کار توانست هم جلوی بی نظمی در تیم را بگیرد و هم امکان بازگشت کیانی فراهم شد.
در مقابل محاسنی که تیم تراکتورسازی داشت، می توان انتقاداتی هم به آن وارد کرد. یکی از مواردی که همواره برای تبریزی ها اهمیت داشته است، حضور بازیکنان بومی در ترکیب تیم است. یکی از دلایل محبوبیت تیم واسیلی گوجا در میان تبریزی ها، استفاده از بازیکنان بومی در تیم بود. برادران دین محمدی، ذوالمجیدیان، شالچی، مرحوم نیک مهر و کریم باقری در تیم گوجا بازی می کردند. تیم فعلی تراکتور کمتر از گذشته از بازیکنان بومی استفاده می کند. باید پذیرفت که در سطح جهان کمتر تیمی از بازیکنان صرفا بومی استفاده می کند – اتلتیکو بیلبائو استثنائی بزرگ است -، اما انتخاب بین روندی که بارسا طی می کند و فلسفه رئال مادرید انتخابی استراتژیک است. بارسا پشتوانه سازی را به عنوان یکی از اصول اساسی خود انتخاب کرده است و بدین ترتیب لامانسیا پشتوانه تیمی خود را می سازد. در مقابل، می توان همواره از بازیکنان آماده تیم های دیگر استفاده کرد. به نظرم تراکتورسازی می تواند تعادلی در بین این نگاه به وجود بیاورد و مدارس فوتبال خود را تقویت کند و با این کار نیروهای بومی خود را بکار بگیرد و بدین ترتیب بتواند تیمی نزدیک تر به تیم رویایی هواداران بسازد.
یکی از نقاط ضعف تراکتورسازی عدم استفاده از بازیکنان سابق و کادر فعال تیم است. مثال خوبی از چنین ساختاری تیم بایرن مونیخ است که توانسته است تعداد زیادی از بازیکنان سابق خود را وارد ساختار مدیریتی باشگاه کرده است و با این کار از تجربه آنها استفاده می کند و هم چنین احترام تماشاگران را بیش از پیش سبب شده است.
در ایران، تنها سپاهان کرانچار مدرن بازی می کند و سایر تیم ها – من جمله تراکتورسازی – هنوز بدون برنامه بازی می کنند. تشکیل مثلث ها در زمین و بردن بازی به مناطق مختلف زمین از مهم ترین نکات فوتبال مدرن است که فوتبال ایران از آنها بهره نمی برد. تراکتورسازی سال آینده اگر چنین بازی کند، یکی از کامل ترین تیم های ایرانی می شود؛ چرا که در حال حاضر ساختار دفاعی خود را تقویت کرده است و از ضربات آزاد به خوبی استفاده می کند. در اینجا باید به یکی از نکات مثبت تراکتور اشاره کنم و آن هم به خدمت گرفتن بازیکنان خارجی کارامد بود. امسال یکی از سال هایی بود که انصافا اکثر بازیکنان خارجی تازه لیگ قوی بودند. سرآمد آنها برونو سزار برزیلی در سپاهان است. در کنار وی، برادران لوپز که در نفت و تراکتور بازی می کنند، عالی بودند و توزی هم بازیکن موثری برای تراکتور بود.
خلاصه این که عملکرد تراکتورسازی از نظر فنی قابل قبول بوده است و از نظر مدیریتی نیاز به اصلاحاتی دارد، اما در کل می توان سال را برای تراکتوری ها مثبت ارزیابی کرد.

بورسیا دورتموند؛ فصل جدید فوتبال آلمان و شاید اروپا


بورسیا دورتموند پایان دهه 1990 را به یاد داریم که با مربیگری هیتزفیلد یکی از بهترین یوونتوس های تاریخ را زمین گیر کرد و قهرمان اروپا شد. یک دهه پس از آن دورتموند، تیم دیگری زاده شد که بایرن مونیخ بزرگ را دو فصل متوالی زیر سیطره خود آورد و کاری کرد که دورتموند هیتزفیلد نتوانسته بود انجام دهد، قهرمانی دوگانه لیگ و جام حذفی. شاید دیگر افتخاری که اگر از قهرمانی ها مهم تر نباشد، به همان اندازه اهمیت دارد، کسب پنج پیروزی متوالی برابر مونیخ و زدن پنج گل در فینال حذفی به این تیم است. سوالی که در اینجا قابل طرح است این که مگر این تیم چه خاصیتی دارد که چنین دیوانه کننده پیش می رود.
دورتموند فعلی تیمی فاقد سوپراستار و مبتنی بر کار گروهی است. سال گذشته نوری شاهین ستاره تیم بود و با مبلغی قابل توجه به مادرید رفت. مصدومیت جلوی پیشرفت و درخشش شاهین را گرفت، اما پس از رفع مصدومیت، شاهین نتوانست بازی های خود را تکرار کند. برخی آن را به مصدومیت او ربط می دهند و برخی معتقدند که بازی نوری شاهین در دورتموند حاصل کار تیمی سایر بازیکنان هم بود. بنابراین شاهین خارج از دورتموند بازیکنی عادی است. همان نکته ای که در مورد ژاوی و اینیستا و مسی خارج از بارسا گفته می شود. در مورد باریوس هم اتفاقی مشابه افتاد؛ او در فصل گذشته بهترین گلزن دورتموند بود و این فصل دچار افت شد. دورتموندی ها به راحتی بازیکنانی جدید جایگزین کردند و توانستند همچنان روند گلزنی تیمی را ادامه دهند.
حسن دورتموند این است که ستاره ندارد و همه تیم با هم بازی می کنند. نمی توان ادعا کرد که کدام بازیکن بهترین است. همه خوب بازی می کنند. همه تیم دفاع می کند و همه تیم حمله می کند. به جرأت می توان فوتبال آنها را با "توتال فوتبال" هلندی های دهه 1970 مقایسه کرد. دورتموند تیمی است که تمامی بازیکنان آن در پرسینگ شرکت می کنند و در هر جای زمین که باشند، روی پای بازیکن حریف می روند و اجازه بازیسازی را می گیرند.
در کنار این بازیکنان، مربی وجود دارد که علاوه بر توانایی های فنی به لحاظ احساسی هم بسیار قابل است. او دوست بازیکنان است و می داند در چه زمانی چگونه تیم را تشویق کند و چگونه روحیه بدهد. بهترین مثال چنین برخوردی روحیه دادن به دروازه بان دوم استرالیایی تیم در فینال جام حذفی بود. دروازه بان باید جایگزین گلر اصلی می شد و یورگن کلوب به بهترین شکل ممکن به او روحیه می داد. تصاویر تلویزیونی گویای شکل رابطه مربی با بازیکنان بود. نکته ای که شاید برای مربیان شوک دهنده ما قابل آموزش باشد. رفتار این مربی نشان دهنده ظهور مربیان جوانی است که فاصله استاد – شاگردی را کم کرده اند و دوستی را جایگزین آن کرده اند. رفتار یورگن کلوب و پپ گواردیولا بسیار شبیه همدیگر است؛ البته به نظر من کلوب بیشتر با بازیکنان دوست است.
خلاصه این که دورتموند قدرت جدید آلمان است. سبک بازی این تیم مبتنی بر تکنیک فردی نیست و تمامی بازیکنان بسیار ساده بازی می کنند و در یک روح تیمی خواسته های مربی را اجرا می کنند. تیمی که از همه جای زمین پرسینگ می کند و از همه فضاهای زمین برای حرکت به سمت دروازه حریف استفاده می کند. به نظر می رسد اگر دورتموند سال آینده در اروپا موفق باشد، شاهد تغییراتی در طرز تفکر مربیان و مدیران باشگاه ها باشیم.

Monday, April 23, 2012

بارسلونا باخت

این نوشتار رو برای دوستی در فیسبوک نوشتم و هوس کردم که اینجا هم کپی کنم. این دوست عزیزم از باخت بارسا خیلی ناراحت بود

در اصل، اینجا وظیفه تو به عنوان یه فوتبال بین حرفه ای سنگین تر میشه. این که به یاد همه بیاری، اگر جاودانگی ممکن بود، برزیل 1970 نمی مرد، آژاکس و هلند ابتدای دهه 1970 و بایرن مونیخ دهه 1970 نمی مرد، برزیل تله سانتانا نمی مرد، آ ث میلان آریگو ساچی نمی مرد. همه اونها باید می مردن تا فوتبال پوست بیندازه و جلو بره. اگر دفاع خطی دهه 1980 با سیستم دفاعی ایتالیایی نابود شد، از دلش آلمان دهه 1990 به دنیا اومدو نگران نباش، بارسلونای پپ هم داره پوست میندازه، اگر نتونه بر سیستم دفاعی و روان شناسی کثیف مورینیو غلبه کنه، پوست میندازه و اون وقت باید منتظر تغییرات باشیم. یادت باشه مورینیو الان داره 8 سال تلاش میکنه تا بر این سیستم پیروز بشه و همه امکانات رو داره، پول و ترفندهای روان شناسی و مطبوعات مادرید و چندین بار موفق شده. ما شاهد جنگ خیر و شر هستیم و شیطان هم حق داره پیروز بشه. باز هم میگم: به ماتریس خوش آمدید :)


Friday, March 23, 2012

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou) / ق. دوم

سرمایه داری انسان را به توانایی ها و قابلیت های مادی محدود کرده و تقلیل داده است. پس از "مرگ خدا" (اشاره به نوشتار نیچه در "چنین گفت زرتشت" - سینا) خدای دیگری جانشین شده است. هم اکنون باید مصرف کننده و رقابت گر باشیم؛ در اصل باید خدایی و تسلط سرمایه داری و ارزش های آن را بپذیریم. بدیو معتقد است که سرمایه داری بیماری موقت انسانی است؛ زیرا انسان را به رقابت منفعل تقلیل داده است و فلسفه می تواند کمک کند تا این بیماری و سرطان شناسایی شود و از آن مهم تر نشان دهد که انسان ها دارای احساس و خلاقیت هستند.
کمونیسم تفکری بود که در قرن نوزدهم همزمان با سرمایه داری متولد شد و هدفش رسیدن به جامعه ای برابر بود که در آن مالکیت خصوصی و سرمایه نقشی نداشته باشد. کمونیسم در قرن بیستم به وسیله دولتی استبدادی و تروریست به قدرت رسید. اکنون وقت آن است که کمونیسم بدون فراموش کردن تجربیات قرن بیستم به ایده اصلی خود بازگردد. می توان سه مرحله برای تحول کمونیسم می توان بیان کرد:
1- نگاه یوتوپیایی در قرن نوزدهم
2- نگاه دولتی در قرن بیستم
3- دوره بازگشت به ایده کمونیسم بدون آنکه دولت دخالتی داشته باشد
در این دوره باید سرمایه داری را نقد کرد. سرمایه داری ادعا می کند که انسان ها تنها بر مبنای منافع خود عمل می کنند. اما تاریخ به ما نشان داده است که انسان ممکن است بر مبنای علاقه اش به زیبایی، دگرخواهی یا هر مسأله دیگری رفتار کند و در نتیجه تقلیل انسان به منافع و خودخواهی بیماری سرمایه داری است. فراموش نکنیم که بیشترین خشونت در حال حاضر از سوی سرمایه داری و مالکیت خصوصی اعمال می شود. آنچه بدیو از کمونیسم می فهمد این است که جهان دیگری ممکن است، جهانی که به شکلی دیگر شکل گرفته است

Thursday, March 22, 2012

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou) / ق. اول

تعریف فلسفه در نگاه آلن بادیو / بدیو (Alain Badiou)
اولین بار اسم آلن را از مراد فرهادپور و در سخنرانی اش در دانشگاه پلی تکنیک شنیدم. فرهادپور اشاره کوتاهی به بدیو کرد. کلا هم بدیو چندان در بین ایرانیان شهرتی نداشت و من هم زیاد پیگیر موضوع نشدم. هفته گذشته که آگهی حضور بدیو در آکادمی هنر را دیدم، لحظه ای تردید نکردم که به مناظره بدیو و میهالی وایدا – فیلسوف مجاری – بروم. بحث آنها در مورد نقش فلسفه در سیاست و به خصوص در دوره بحران فعلی و هم چنین آنترناتیو سرمایه داری بود. به نظرم گفتگوها ارزش انتشار دارد. فقط این توضیح را بدهم که سخنرانی را خلاصه می کنم و انتقادات و حواشی وایدا را نادیده می گیرم؛ چون به نظرم نقد قابل تأملی به نظرات بدیو نداشت و بیشتر به طرح پرسش هایی چون چگونه و چرا می خواست بدیو را به چالش بکشد.
فکر می کنم شوخی ابتدایی بدیو جالب بود. چون از او در مورد نقش دولت سوال شد و او به راحتی گفت که به دولت باور ندارد و برای تبلیغ این تفکر به 30 ماه زندان محکوم شده است و اتفاقا برای دفاع از همین نظر نزد ما آمده است.
در نگاه بدیو، فلسفه مستقل از سیاست و اجتماع است؛ اما همزمان از آن تأثیر می گیرد و بر آن تأثیر می گذارد. بدیو که خود را وفادار به سنت افلاطونی است، وظیفه فلسفه را مبارزه اجتماعی و سیاسی می داند. نکته مهم این که جهان سرمایه داری انسان را از یک موجود خلاق به مصرف کننده منفعل تبدیل کرده است و وظیفه اصلی فلسفه مبارزه با آن است. فلسفه در مورد حوزه های دیگر اظهار نظر می کند، مثلا بدیو بیان کرد که خودش مقالات زیادی در مورد ریاضیات و هنر نوشته است؛ بنابراین سیاست هم یکی از حوزه هایی است که مانند سایر حوزه ها مورد توجه فیلسوفان است. در اصل، فلسفه در مورد هر آنچه که باعث شکوفایی سوژه می شود، باید صحبت کند. سوال ابتدایی فلسفه از همان ابتدا این بوده است که سوژه به وسیله سیاست به اوج شکوفایی قابلیت های خود می رسد یا آنکه باعث می شود همه سوژه ها یکسان شوند. در مورد سرمایه داری دوباره می شود تأکید کرد که سوژه را تبدیل به ابژه کرده است و همه تر آن که در فرایند جهانی شدن سوژه / ابژه تبدیل به کالا شده است، کالاهایی که با هم رقابت می کنند و مصرف کننده صرف هستند، حتی مصرف کالاهای غیرمادی هم جزیی از خصوصیات این ابژه شده است. باز هم می شود تأکید کرد که سوال اساسی فلسفه این است که آیا انسان به سمت موجودی خلاق شدن می رود.
در مورد تعریف فیلسوف، بدیو معتقد است که فیلسوف کسی نیست که پاسخ سوالات و مشکلات اجتماعی-سیاسی- اقتصادی را بدهد، بلکه فیلسوف جهت می دهد، پیشنهاد طرح می کند؛ حال می شود جهت دهی و پیشنهادهای فیلسوف را نادیده گرفت. این موضوع اهمیتی ندارد. از زمان سقراط این وظیفه فیلسوفان بوده است که به آدم ها بگوید که آنها توانایی انجام کارهای مختلف دارند. موضوع اساسی این است که فلاسفه خود به این نتیجه برسند که جهان دیگری ممکن است و چنین باوری در مرحله اول نیازمند اقناع ذهنی است. نقطه ضعف اصلی تمامی انقلاب ها در سرزمین های عربی و شورش های اسپانیا و ایالات متحده این است که خودشان به جهان دیگر اعتقاد ندارند و در نتیجه شورش منفی هستند (منظور شورشی است که نمی داند چه می خواهد - سینا). بنابراین آنها به دنبال تغییر روابط انسانی نیستند و در نتیجه روابط پیشینی را تکرار می کنند

Thursday, March 15, 2012

عدالت و قوه قضاییه

فرض کنید در کشوری دور از ایران شخصی متهم به ارتکاب جرمی باشد. شخصی او را دستگیر می کند و از او بازجویی می کند. سپس علیه او اعلام جرم می کند و در نهایت همان شخص قضاوت می کند و مجازات او را تعیین می کند. برای آنکه کار هم زیاد سخت نباشد، خودش بر مبنای احساسش در آن لحظه میزان جرم را تعیین کند. نظر شما در مورد چنین نظام قضایی چیست؟ آیا می تواند به درستی عدالت را اجرا کند؟
یادم می آید در پایان نامه ای که نوشتم که احساس می کنم کسی به تخمش حساب نکرد :)، به این موضوع اشاره کردم که شرط پیشین توسعه اصلاح قوه قضاییه کشور است؛ که به نظر نمی رسد به این زودی ها انجام شود. بهانه یادآوری این داستان، برنامه نود این هفته بود.
عادل فردوسی پور یکی از چهره های مهم فوتبال ایران است و این که چرا دوست دارم برنامه اش ادامه پیدا کند را در مقاله ام برای روزنامه اعتماد حدود سه سال پیش نوشتم. اما اتفاقی که به تدریج برای فردوسی پور افتاده است، همان اتفاقی است که برای بسیاری نخبگان و در مکانیسمی مشابه برای دیکتاتورها می افتد. وقتی کسی در زمینه ای نخبه باشد، خودبخود دیگران برای او احترام زیادی قائل می شوند (البته دشمن هم پیدا می کند) و از سوی دیگر نوعی برتری بر دیگران پیدا می کند. نتیجه آنکه به این گمان می رسد که محق است در مورد تمامی مسائل اظهار نظر کند و حرفش درست است. همان طور که گفتم این مکانیسم به شکلی دیگر در مورد دیکتاتورها اتفاق می افتد.
فردوسی پور این هفته برنامه ای در مورد فوتسال نشان داد و در ابتدا تأکید کرد که کسی باید به این فوتبال رسیدگی کند. پس از آن بازیکنانی را متهم به کم کاری کرد. در عین حال توهین های مستقیم مسوولان دو تیم را به شکلی گزینشی پخش کرد. به شخصه منزجر شدم از حرف هایی که مربیان در مورد همدیگر زدند. اوج شاهکار فردوسی پور هنگامی بود که لب خوانی بازیکنان را پخش کرد. عملی که به این راحتی نمی توان ثابت کرد، با لب خوانی احتمالی بازیکنان می خواست ثابت کند. در نهایت هم با لحنی که بیننده را به این نتیجه می رساند که حتما تبانی شده است، گفت که اگر تبانی شده است باید هر چهار تیم را محروم کرد و تیم حفاری را قهرمان لیگ اعلام کرد. این روند دقیقا همان چیزی است که در ابتدای نوشتار اشاره کردم. بازپرس و دادستان و قاضی همه یک نفر هستند. اثبات تبانی روندی طولانی دارد و نیاز به تحقیقات زیاد دارد و مجازات آن هم مشخص است و در قانون آمده است، جناب فردوسی پور شما که قاضی نیستید از همان ابتدا متهم را مجرم می کنید و حکم مجازات تعیین می کنید.
برای رسیدن به عدالت خوب است که احساس را کنترل کنیم؛ کاری که فردوسی پور فراموش کرده است و پیشتر در مورد جریان شیث و نصرتی به آن اشاره کردم. البته همان طور که حدس می زنید این اشکال به فردوسی پور وارد نیست و دیگرانی هم هستند که در همین روند قضایی کار می کنند و تصمیمات مهم زیادی می گیرند

Monday, March 12, 2012

رادیو زنده است

با ورود تلویزیون رادیو جایگاه خود را از دست داد. بسیاری از مردم ترجیح می دادند که برای سرگرمی و اخبار از تلویزیون استفاده کنند. طبیعتا وقتی امکانات سرگرمی جدیدی مانند سایت های اینترنتی و بازی های رایانه ای به بازار آمد، رادیو بیش از پیش مهجور ماند. اما برای این روزها، رادیو - البته نه شکل سنتی آن یکی از مهم ترین سرگرمی های من شده است. بعد از آن که دوستان خوبم رادیو فنگ را تولید کردند و من روزهای شنبه با ولع بسیار منتظر آن هستم، جادی عزیز هم رادیو گیگ را راه اندازی کرده است و به کارهای هفتگی من، یک کار دیگر اضافه شده است :) باید به آن گوش کنم، وگرنه خوابم نمی برد.
این دوستان به ما یادآوری می کنند، فقط شکل آن عوض شده است.

به افتخار جادی عزیز و رادیو گیگش

Friday, March 02, 2012

ترسم نرسی به کعبه

ایران با قطر بازی دارد؛ اما هم و غم گزارشگر بازی و تعدادی از بازیکنان این است که بحرین صعود نکند. ما هنوز در پی انتقام آن بازی هستیم که ده سال پیش برگزار شد و آنها ما را بردند. به جای آن که از فوتبال مان لذت ببریم، کار تاکتیکی کنیم، ضعف های دفاعی مان را بشناسیم، دردمان این است که بحرین بالا نرود.
نمی دانم خاتمی در انتخابات مجلس شرکت کرده است یا نه؛ اما حواشی آن به شدت برایم برجسته شده است. عده ای از دوستان او را بزدل و ترسو و ... می نامند. این اشکال ماست؛ نمی توانیم از زندگی لذت ببریم؛ چون هنوز در پی انتقام و هم رای کردن دیگران با خودمان هستیم.
این درد ماست؛ دردی که حتی اگر ببریم، حتی اگر انتخاباتمان آزاد باشد، اقتصاد خوبی داشته باشیم، کارلوس کیروش مربی مان باشد، نمی گذارد از زندگی لذت ببریم: می خواهیم انتقام بگیریم و می خواهیم آدم ها آنی باشند که ما می خواهیم.
از زندگی لذت ببرید؛ باور کنید اگر این کار را بکنید بزرگ ترین ضربه را به دیکتاتورها زده اید - این خندانک را هم به افتخار جادی اضافه می کنم
:)

Friday, February 24, 2012

ادبیات خاص آقای خاص

مورینیو را آقای خاص می خوانند و این نام گویای بسیاری مسائل در مور مورینیو ست؛ اما علاقه مندم از این نام فاصله بگیرم و تحلیلی از رفتار آقای خاص داشته باشم که چندا ربطی به آقای خاص بودنش و عام است. بهانه این نوشتارم هم جمله تمسخرآمیز مورینیو در مورد داوران بازی گذشته رئال است که تلویحا هم جنس گرایان را مورد توهین قرار می دهد.
مورینیو از آن دسته مربیانی است که همیشه موفق هستند. کافی است به سال های فعالیت او نگاه کنیم تا ببینیم که در سطح باشگاهی در کشورهای پرتغال، انگلیس، ایتالیا و احتمالا امسال در اسپانیا قهرمان لیگ شده است. در ایتالیا و اسپانیا جام حذفی را فتح کرده است و هر دو جام معتبر اروپایی را در کارنامه ورزشی خود دارد. مورینیو در راه کسب این افتخارات، علاوه بر دانش فنی از عوامل دیگری استفاده می کند که با بسیاری معیارها چندان اخلاقی نیست، اما چون در جامعه ای زندگی می کنیم که در آن موفقیت مفهومی کلیدی است کمتر مورد بررسی قرار می گیرد. یکی از ترفندهای مهم مورینیو کارهای روان شناسانه او بر روی بازیکنان خود، بازیکنان و مربیان حریف و از همه مهم تر داوران است.
اگر دقت کنیم می بینیم که بازیکنان تیم های مورینیو با جان و دل بازی می کنند، بازیکنان تیم های حریف عصبی هستند و داوران مظنونان همیشگی بازی های مورینیو هستند. مورینیو به خصوص این ترفندها را در مقابل تیم هایی که از آنها ضعیف تر است (بطور خاص بارسلونا) بیش از دیگر تیم ها استفاده می کند. مورینیو آن قدر به داوران بازی های متقابل با بارسلونا تاخت تا داوارن بازی های امسال رئال پنالتی های بیشتری برای این تیم بگیرند و در صحنه های 50-50 به سود رئال سوت بزنند. تأثیر مهم دیگر مورینیو بر بارسلونا تغییر سلوک بارسلونایی ها در بازی های اخیرشان است. مورینیو به بازیکنان رئال دستور داده است که رفتار خشن در دستور کار خود قرار دهند و از رفتار موذیانه پرهیز نکنند. به همین دلیل، می بینیم که په په دست مسی را زیر پا له می کند. ژابی آلونسو مدام مشغول خطا کردن است؛ خطاهایی که اعصاب حریف را به هم بریزد. در کنار این خطاها بازیکنان چهره ای حق به جانب به خود می گیرند و همین باعث می شود تا جو بازی به سوی رئال برگردد. نکته مهم این که این حرکات مانند ویروسی است که دیگران را به خود مبتلا می کند. نتیجه آنکه مسی آرام و کم خطا به سمت په په می رود تا او را با خطا متوقف کند. ویروس اعتراض به داوری به گواردیولای متواضع و آرام منتقل می شود تا او هم در بازی ها اخیر داوری را عامل ناکامی بداند.
برای بسط این دیدگاه کافی است نگاهی به رفتار معترضان در ایران یا کشورهای دیگر داشته باشیم. در کل حکومت مرکزی در پی آن است که نیروهای مخالف را وارد حوزه ای کند که خود در آن قوی تر است؛ یعنی خشونت. همان طور که مورینیو تمایل دارد بازی تیکی تاکای بارسا را وارد حوزه ای کند که خشن و فیزیکی است تا برنده شود، حکومت ایران، آمریکا یا هر کشور دیگری تلاش می کند مخالفان دست به خشونت بزنند تا راه برای توجیه خشونت آنها باز شود.
نتیجه دوم از بحث مورینیو، بحث موفقیت در جامعه سرمایه داری است. جامعه سرمایه داری همان جایی است که "معشوقه یک مرد ثروتمند ارج و قرب بیشتری نسبت به همسر یک کارگر شرافتمند" دارد؛ چرا که موفقیت و پیروزی اخلاق را به پس می راند. بنابراین چندان عجیب نیست که در این جامعه برای موفقیت افراد دست به هر کاری بزنند، هرچند جامعه آن را غیراخلاقی بداند. وقتی ارزش اصلی آن موفقیت بود می شود هر کاری انجام داد و با وجود مخالفت های اولیه آن شخص در فهرست موفق ها وارد می شود و بعد الگو کامل است

Tuesday, February 21, 2012

کمی ملی گرایی هم لازم است

مدتی قبل مهرداد عمادی در سخنرانی خودش تلاش می کرد راه کاری برای بهبود اقتصاد ایران ارائه دهد. به نوعی بیشتر راه کارهایی که پیشنهاد کرد همان راه کارهای پیشنهادی نئولیبرال هاست که مدت هاست به انواع گوناگون تبلیغ و اجرا می شود. به نظرم رسید تأکید کنم که ملی گرایی بحث فراموش شده این افراد است. وقتی مصدق به قدرت می رسد، در فکر آن است که در چارچوب قانون حرکت می کند و اصلاحات خود را قانونی پیش می برد، اما در نهایت به کشور فکر می کند و راه کارها را بر مبنای ضروریات کشور انتخاب می کند. اما وقتی عمادی صحبت می کرد، به راحتی می گفت باید امکان ورود سرمایه های خارجی فراهم شود، شفافیت اقتصادی وجود داشته باشد و غیره. سپس اشاره کرد که یکی از پیش نیازهای آن بخشش همگانی است که هر ثروتی که هر کسی تا کنون بدست آورده است، به عنوان ثروت شخصی در نظر گرفته شود و کاری نداشته باشیم. ناخودآگاه به یاد مصدق می افتم که دست کم تلاش کرد با ایجاد گروه های تخصصی مالیات های معوقه را بگیرد و با این کار ساختار اقتصادی را اصلاح کند. متأسفانه آن چیزی که در نگرش این دوستان نئولیبرال دیده نمی شود، حداقلی از توجه به پیامدهای سیاست هاست؛ چیزی که باعث می شود آنها بلندگوی صرف سازمان های بین المللی و گاه شرکت های چندملیتی شوند

Friday, February 10, 2012

غیرت، پول، وفاداری، مردانگی، جامعه ما و گذار

این روزها بحث های زیادی در مورد تیم های فوتبال ما و بی پولی وجود دارد. یکی از قربانیان این بی پولی بازیکنان هستند که گاه دستمزدی دریافت نمی کنند و به همین دلیل مجبور هستند که اعتراضات خود را به شکلی بیان کنند. بعضی از آنها در مصاحبه های جنجالی خود مدیریت باشگاه را زیر سوال می برند و به مدیران می تازند؛ برخی ترجیح می دهند تا با اعتصاب و شرکت نکردن در تمرینات صدای اعتراض خود را بلند کنند و برخی نیز ترجیح می دهند روش دیگری را پیش بگیرند. از جمله این که روزهای اخیر شایعاتی مبنی بر کم فروشی ذوب آهنی در بازی با استقلال شنیده می شد. ترجیح می دهم وارد چگونگی اعتراض به عدم دریافت مطالبات نشوم؛ چرا که نیاز به بحث طولانی تری دارد و بحث هایی مانند این که چرا ما اتحادیه بازیکنان نداریم و ... قابل طرح است.
آنچه من برایم اهمیت دارد اظهارات بیرونی در مورد اعتراضات فوتبالیست هاست. به عنوان مثال، چندی قبل آذری - مدیرعامل اسبق ذوب آهن - در نامه ای تند بازیکنان ذوب آهن را محکوم کرد که گذشته خود را فراموش کرده اند و از یاد برده اند که در گذشته چه بوده اند و چه شده اند. تماشاگران هم در چند نوبت بازیکنان را به نداشتن غیرت و پول دوستی متهم کرده اند (از یاد نبرده ایم که تماشاگران ذوب آهن به بازیکنان پول نشان داده اند). بازیکنان قدیمی تیم هایی مثل پرسپولیس و استقلال در اظهاراتی بارها گفته اند که در زمان آنها پولی در فوتبال نبود و این روزها که بازیکنان پول زیادی می گیرند علاقه و عرق به پیراهن تیم خود ندارند. زیاده گویی نکنم؛ خلاصه این که این دسته بر این باورند که فوتبالیست ها قراردادهای گران قیمت دارند و به هر صورت باید بازی کنند؛ همچنین چون غیرت، مردانگی و وفا صفاتی مهم هستند، هر بازیکنی باید در هر شرایطی پایبند به باشگاه خود باشد و حتما بازی کند؛ حالا اهمیتی ندارد که دستمزدی بگیرد یا نه.
بحثی مشابه آن را بوردیو با مطالعات خودش در کابیلای الجزایر مطرح کرد. بوردیو متوجه شد که در اقتصادهای پیشاسرمایه داری (یا بهتر بگوییم غیرسرمایه داری) منطق سرمایه داری لزوما ساری و جاری نیست و کنشگران با منطق خاص جامعه خود فعالیت می کنند. و نمی توان با درنظر گرفتن سود فردی رفتار آنها را توضیح داد. حالا که منطق سرمایه داری در تمامی گوشه های زندگی ما وارد شده است می توان انتظار داشت که رفتارهای مشابهی دیده شود و نمی توان بازیکنان را به این راحتی تخطئه کرد. پارادوکسی که در اینجا مطرح است، این که جامعه در این مرحله گذار چگونه با این رفتارها کنار خواهد آمد و چه فرایندی برای این منظور طی خواهد شد.
بوردیو سی سال بعد از تحقیقات ابتدایی خود به کابیلا بر می گردد و تغییرات جامعه را مورد بررسی دوباره قرار می دهد. بوردیو متوجه شد که ارزش های جدیدی در جامعه به وجود آمده است، ارزش هایی که مطابق منطق سرمایه داری شکل گرفته است؛ اما لزوما مشابه سرمایه داری نیست. اتفاقی که در ایران هم خواهد افتاد، همین است: ارزش های جدیدی ساخته خواهد شد.
برای آن که مثال دیگری بزنم؛ می توانم به شرایط زنان در ایران اشاره کنم. زمانی زنان باید در خانه می ماندند و هر چه بر سرشان می آمد حق برگشتی نداشتند. حالا سوال این است که در جامعه ای مثل ایران - اگر زنی بتواند به لحاظ مادی خود را تأمین کند، و بخواهد - به هر دلیلی - طلاق بگیرد، جامعه چه برخوردی با او خواهد داشت

Thursday, February 02, 2012

برای علی اخوان


علی را چند روز پیش دستگیر کردند؛ دوست داشتم چیزی در این مورد بنویسم، اما چیزی بهتر از واگویه شعر کیفر احمد شاملو به نظرم نمی رسد.


در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندين حجره
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...


از اين زنجيريان يکتن زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است
از اين مردان يکي در ظهر تابستان سوزان نان و فرزندان خود را
بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند کس در خلوت يکروز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند
کساني درسکوت کوچه از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني نيم شب در گورهاي تازه
دندان طلاي مردگان را مي شکستند
من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام
در اينجا چهار زندان است به هر زندان دوچندان نقب
و در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيرنان هستند مرداني که
مردار زنان را دوست مي دارند
دراين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب
زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم ...
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که مي دويند و
مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند , با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين بند شايد با مدادي همچو يادي دور و لغزان
مي گذشتم از طراز خاک سرد پست
جرم اين است جرم اين است