Saturday, November 17, 2012

حسام سماواتیان – فیلسوفی که با دوربین می نویسد

حسام از عکاسانی است که برایش عکس دغدغه ای فراتر از ثبت لحظه ها است. به همین دلیل، در نمایشگاه هایی که حسام در آن شرکت می کند، نظر من به عنوان بیینده غیرحرفه ای عکاسی به فلسفه پشت عکس ها جلب می شود. آخرین کاری که از حسام دیدم، حسام به مفهوم اصلی فوتوگرافی (عکاسی) برمی گردد. فوتوگرافی را اگر بخواهیم ترجمه تحت اللفظی کنیم، می شود نقاشی یا ثبت با نور. در کار حسام، سوژه وارد اتاقی تاریک می شود و با فشار دادن شاسی فلاش روشن می شود و سوژه (که در اینجا همزمان هم عکاس و هم سوژه است) خود را آینه می بیند. خاطره ای برای عکاس – سوژه شکل می گیرد. در اصل، عکسی ثبت می شود و این بار نه بر روی نگاتیو و نه بر روی حافظه های دیحیتالی؛ بلکه بر روی خاطره عکاس – سوژه. در اینجا خاطره ای به واسطه نور ثبت شده است و این یعنی فوتوگرافی. حسام با این کارش مفهوم اصیل فوتوگرافی را به ما یادآوری کرده است و با آشنایی زدایی از عکاسی عادت واره شده ما، مفهومی نو می آفریند

جالب تر این که ما وقتی وارد اتاق تاریک ساخت حسام می شویم (مفهوم اتاق تاریک باز هم ما را به روزهای اولیه عکاسی برمی گرداند)، حالت کسی را داریم که می خواهد وارد دنیای تاریک دنیای درون خود شود. نور فلاش مانند نوری است که گاهی ما به درون خود می تابانیم و ناخودآگاه خود را هر چند کوتاه می بینیم. آیا عکاسی همین نقش را در دنیای ما دارد؟ آیا عکاسی ناخودآگاه جامعه را به ما نشان می دهد و نوری کوتاه به ناخودآگاه جامعه ما می اندازد؟

حسام در نمایشگاه پیشین خود با استفاده از تغییر در فرکانس رنگی عکسی را سه بار ظاهر کرده بود. در این سری عکس ها، من به یاد سوال ساده ای افتادم؛ آیا همه ما اشیا (چیزها) را همان گونه می بینیم که دیگران می بینند. این پرسش از ابتدای پیدایش فلسفه، دغدغه اصلی فیلسوفان بوده است و هر یک به آن پاسخی داده اند. هم چنین، اگر به کار دیگر حسام در همان نمایشگاه دقت کنیم، حسام با تغییر محل استقرار بیننده نقطه دید را تغییر می دهد و در نتیجه پاسخی ساده به این سوال می دهد: از هرجا به سوژه نگاه کنیم، آن را به شکلی متفاوت می بینیم

به هر حال، خلاصه کنم: به نظرم حسام سماواتیان فیلسوفی است که با دوربینش می نویسد
 
 

Monday, November 05, 2012

فضای کافکایی قدرت

"محاکمه" کافکا، داستان کارمندی است که مشخص نیست به چه دلیل محاکمه می شود. نکته جالبی که کافکا بر آن تأکید دارد و آن را فضای کافکایی می نامم، نامشخص بودن اتهام و دلیل محاکمه مرد است که به اعدام ک. منجر می شود. فضای کافکایی با مفهوم قدرت ارتباط نزدیکی دارد؛ صاحبان قدرت ابتدا تمامی جنبه های قدرت را در اختیار خود می گیرند و پس از آن، با استفاده از آن به اعمال قدرت می پردازند. در فضای کافکایی ما، ک. نمی داند که به چه دلیل محکوم است، اما در فضای حاکم بطور خودخواسته به محکموتیش تن می دهد. در اصل، صاحب قدرت صاحب حق مطلق است و قضاوتش آینه تمام نمای عدالت. بنابراین، بی قدرت هرگونه قضاوتی را دربست می پذیرد و آن را عین حق می داند.

تجربه من در روابط خانوادگی مرا به یاد همین فضا می اندازد. مادر من وقتی از دست من ناراحت است و با من حرفی نمی زند؛ وارد همین رابطه می شود. او به من نمی گوید من چه کرده ام که به موجب آن محکوم هستم. از آنجایی که او حق مطلق است، من باید به قضاوت و جریمه پس از آن رضایت دهم.


در روابط دوستی دختران و پسران هم بسیار دیده ام این جریان را. یکی دیگری را ترک می کند تا قدرت خود را نشان دهد. در اینجا هم بدون گفتگو در شرایطی برابر، یکی از طرفین به دیگری اطلاع می دهد که دیگری را ترک می کند و در اینجا خود را محق به قضاوت، تصمیم گیری و اجرای حکم می داند. تجربه ای که در همه دوستی ها ممکن است اتفاق بیفتد. آگاهی و رهایی لحظه ای است که حق مطلق بودن دیگری – حکومت، والدین و دوست – را نپذیریم و اجرای حکم را گردن ننهیم.



Wednesday, September 19, 2012

کریم و تورس

فرناندو تورس بازیکن محبوب و گلزن لیورپولی ها بود. طرفدار هم زیاد داشت. تیم های زیادی می خواستند او را به تیم خود اضافه کنند. سرانجام با قیمتی گزاف به چلسی پیوست. قرارداد 50 میلیون پوندی بود و کل جریان برای لندنی ها 58 میلیون آب خورد و این یعنی رکورد جدید در فوتبال انگلستان. با این انتقال تورس تبدیل به ششمین بازیکن گران دنیای فوتبال شد. فصل شروع شد و کابوس تورس شروع شد. بازیکنی که در 102 بازی اش برای لیورپول 65 گل زده بود، در یک فصل بازی نتوانست به تعداد انگشتان دست گل بزند.
وقتی انگیزه تورس را از این انتقال پرسیدند؛ فاصله گرفتن از کورس قهرمانی را دلیل اصلی ترک لیورپول دانست. همین اتفاق برای کریم انصاری فرد سایپا افتاده است. کریم که در سایپا گلزنی تمام عیار بود، در پرسپولیس به بازیکنی کم اثر و بی رمق تبدیل شده است. تورس پس از پیوستن به چلسی جایگاهش در تیم ملی را از دست داد، همان داستانی که در مورد کریم تکرار می شود. 
این تشابهات می تواند برای مربیان و مسوولان آموزنده باشد. لندنی ها یک سال از تورس حمایت کردند تا او به شرایط خوب برگردد و به نظر می رسد امسال با تورس جدیدی مواجهیم که مانند گذشته گلزن و پرتلاش است. حال باید دید که شرایط برای کریم انصاری فرد چگونه پیش خواهد رفت


Monday, September 17, 2012

کمک به آسیب دیدگان زلزله

من هفته آینده به ایران سفر می کنم. از آن جهت که یکی از روستاهای آسیب دیده از زلزله، محل تولد پدربزرگ من بوده است و آنجا آشنایانی دارم، سفری به آنجا می کنم. جویا شدم که نیازهای اصلی آنها چیست و ما چه کمکی می توانیم به آنها بکنیم. هم اکنون مشکل اصلی این دوستان بحث مسکن است و گفتند که مهم ترین نیاز آنها پول برای خرید مصالح ساختمانی است. بنابراین اگر کسی هنوز می خواهد به آسیب دیدگان زلزله کمک کند و روش مناسبی پیدا نکرده است، من با کمال میل کمک های دریافتی را جمع آوری می کنم و مستقیما در اختیار آنها قرار خواهم داد

.

Saturday, September 08, 2012

جای خالی جامعه شناسی ورزش

برنامه این هفته نود قدم بلندی برای بررسی علمی یکی از مباحث تکراری روزهای اخیر ورزش ایران بود. فردوسی پور این بار در برنامه اش از دو استاد دانشگاه برای تحلیل آنچه ناهنجاری نامیده می شود، دعوت کرد. این اقدام مجری و تهیه کننده برنامه که تا کنون معمولا علاقه خاصی به نمایش و بزرگ نمایی یک سری مسائل حاشیه ای فوتبال داشته است، بسیار ارزشمند است و امیدوارم که ادامه پیدا کند.
نکته بارز برنامه، ضعف جامعه علمی ما در حوزه جامعه شناسی ورزش استو همان طور که دیدیم برای بررسی وقایع اخیر فوتبال ما از یکی از استادانی استفاده شده بود که به وضوح در این حوزه مطالعه نداشته است و می توان او را در زمره علاقه مندان طبقه بندی کرد. با این وجود اشاره های خوبی در همین برنامه شد که جای تقدیر دارد.
اولین بحثی که به نظرم بسیار جای تأکید دارد این که فوتبال ما از جامعه ما جدا نیست. اگر دقت کنیم یکی از مسائل اصلی در حوزه مدیریت کشور ناکارآمدی مدیران و کوتاهی دوره مدیریت بوده است. همین مشکل در فوتبال ما دیده می شود. آخرین پدیده مدیران غیرتخصصی رویانیان است که کافی است تا به مصاحبه هایش گوش کنید تا چند روزی شاد باشید. آخرین شاهکارش این است که به راحتی می گوید "ما پرینت تلفن های آنها را داریم:. مدیر باشگاه دارد به عملی غیرقانونی اشاره می کند و اصلا متوجه نیست. گرفتن پرینت تنها با مجوز امکان دارد و مصداق ورود به حوزه شخصی آدم هاست. وی دارد با افتخار از عمل غیرقانونی خود صحبت می کند. یادم می آید رویانیان در فصل گذشته در موردی می گفت که ما از کمیته انضباطی می خواهیم که تنبیه خاطی را به خود ما بسپارد و به عنوان مدیر باشگاه من خودم بازکین را جریمه می کنم. مثال این است که یکی برود همسایه اش را بکشد، بعدش پدر قاتل بگوید من خودم او را تنبیه می کنم، نیازی به قانون و پلیس نیست. به هر حال؛ خلاصه این که ورزش ما آینه جامعه ما با مشکلاتش است و نمی توان آنها را از هم جدا کرد.
آنچه در گفتگوی برنامه نود جا افتاد، و انتظار می رفت وقتی کسی به عنوان استاد دانشگاه می آید صحبت می کند به آن توجه کند، بحث علم است. علم مبتنی بر تحقیق است و نمی توان به راحتی نشست و اظهار نظر کرد. ما اگر رفتار تماشاگران را ناهنجار می دانیم و ناپسند می شماریم، باید این مفاهیم را توضیح دهیم و سپس تحقیق کنیم. مثلا در مورد سنگ اندازی تماشاگران استقلال و پرسپولیس اظهار نظرهای زیادی دیدیم. در برنامه نود انواع دلایل برای سنگ اندازی مطرح شد و از طرف دیگر راهکارهای بامزه ای مطرح شد؛ اما مهم ترین سوال که باید به آن پاسخ داده شود این است که چرا تماشاگران سنگ پرتاب می کنند. در اصل، کار علمی از پرسش آغاز می شود و سپس با توجه به روش های علمی پاسخی برای آن پرسش می یابیم و در نهایت ارائه راهکار پس از این تحقیق است. بنابراین تأکید می کنم که هر عالمی باید به دنبال فاکت های علمی باشد.
در پایان باید اشاره کنم که خوشبختانه انجمن جامعه شناسی ایران بخش جامعه شناسی ورزش دارد و در این حوزه مطالعاتی انجام می شود که امیدوارم در آینده بیشتر شود

Saturday, September 01, 2012

سیگار برای زنان !!!

دو سه روز پیش تو مغازه نشسته بودم که یکی از نمایندگان فروش شرکت گولوآز اومد پیش من. نگاهی به قفسه سیگارها کرد و پرسید همه چی مرتبه؟ گفتم شکر خدا و از این تعارف های ایرانی. بعد پرسید از این سیگارهای نیو جنریشن (نسل جدید در زبان انگلیسی) نمی فروشین؟ گفتم "نه بابا، مشتری نداره". گفت "این سیگارها رو ما برای خانم ها تولید کردیم". تعجب کردم و پرسیدم "چطور". جوابش بامزه بود. گفت که این سیگارهای نازک مارلبرو گولدتاچ رو دیدی، ما به این نتیجه رسیدیم که خانم ها به دلیل رنگ سیاه پاکت سیگار مارلبرو که مردونه هست، ممکنه دوست نداشته باشن. در نتیجه برای این که بازار مارلبرو رو بگیریم تصمیم گرفتیم این سیگارها رو تولید کنیم تا خانم ها هم بیان سیگار نازک بکشن. تو دلم گفتم ریدی بابا، اکثر این خانم ها همچنان مارلبرو میکشن، ربطی به رنگش نداره

القصه این که می خواستم بگم جای دوستان خالی که در مورد جریان زنان و مردان تحقیق می کنن بیان ببینن که نقش رنگ این وسط چیه؟ زن با مرد برابره؟ اصلا اینجا دیگه کجاست؟ من کی هستم

Wednesday, August 22, 2012

برخورد به سبک کراننبرگ یا ارگی در دنیای پسا مدرن


یونانیان باستان در لذت به بالاترین حد ممکن رسیده بودند. مهمانی های جمعی برای لذت جمعی جنسی، هم جنس گرایی و فتیشیسم در آن دوره شکلی عادی به خود گرفته بود. کرانبرگ ما را به دوره پسا مدرن می آورد و به کنکاش در امر رابطه جنسی می پردازد. برای بالارد و کرانبرگ، انسان دوره پسامدرن مفهوم لذت جنسی را در بستری نو می جوید و چه فتیشی بالاتر از خودروها در این زمانه. از آنجایی که خشونت بخش دیگر پنهان جامعه پسامدرن ماست، تصادف و برخورد خودروها تبدیل به عاملی برای ارضای میل جنسی می شود. در اصل، زن و شوهری که از برقراری رابطه جنسی لذتی نمی برند، با کمک جمع علاقه مندان تصادف خودرویی لذتی جدید را تجربه می کنند و در پایان فیلم، بر روی چمنزار در کنار خودروی تصادفی خود به عشق پردازی می پردازند.
دلالت های جنسی و صحنه های اروتیک در فیلم بسیار است که نیاز به بررسی بیشتری دارد؛ آنچه برایم در این نوشتار مهم است، تأکید بر فضای پسامدرن فیلم با توجه به نشانگان بی شمار حاضر در فیلم است. اولین مفهومی که باید به آن اشاره کرد، مفهوم سایبرگ در دنیای پسامدرن است. سایبرگ (سایبر ارگانیسم) مفهومی است که به ترکیب انسان-ماشین و جدایی ناپذیری آنها در دنیای فعلی اشاره دارد. ما نمی توانیم یک منشی دفتری را بدون رایانه اش تصور کنیم؛ زیرا رایانه جزیی از ابزار او و در اصل، بخشی از اندام او شده است. به همین دلیل، این شخص یک سایبر ارگانیسم را شکل می دهد. در فیلم کراننبرگ و رمان بالارد هم انسان های داستان ترکیبی از انسان و ماشین هستند. شخصیت های داستان بدون خودروهایشان یا بخش های آهنی وجودشان کامل نیستند و دچار نقص هستند.
دومین مفهومی که در داستان به خوبی به چشم می آمد، نگاه دولوزی به ریزوم بود. ریزوم ها ریشه های گیاهان هستند که با قطع شدن و انتقال امکان ادامه حیات دارند. برای دولوز و گوتاری، دنیای پسامدرن مشحون از ریزوم هاست. در این فضا، رهبری وجود ندارد و با فردیت کامل روبرو هستیم. هر فردی یا تفکری می تواند از جایی به جای دیگر برود و به حیات خود ادامه دهد. تفکر تصادف خودرو با مرگ قهرمان گروه به پایان نمی رسد، بلکه توسط افرادی دیگر و به همان شکل ادامه می یابد. این دقیقا همان چیزی است که دولوز به آن نام ریزوم می دهد (ریزوم در سایت ویکی پدیای فارسی به خوبی باز شده است).
فردیت جهان پسامدرن در فیلم به خوبی نمایان است. فرد در مرکز توجه دنیای پسامدرن قرار دارد. همه چیز به این برمی گردد که فرد چگونه ارضا شود و کلیدی ترین جایگاه به فرد داده می شود. کارگردان و نویسنده اهمیتی به آدم های اطراف قهرمانان داستان نمی دهند؛ گویی آنها جزیره هایی مجزا در میان اقیانوس آدم ها هستند. آنچه اهمیت دارد خواسته های آنهاست؛ یعنی همان اتفاقی که در دنیای پساصنعتی ما برای انسان می افتد.



Saturday, July 28, 2012

در زمان بازیگری مجبور شدم یک دیسکو هم باز کنم - گفتگو با گونتر نتزر

به نظرم یکی از شنیده های تکراری ما در ایران جمله "فقط تو این مملکت ..." است. معمولا کسانی که این جمله را بکار می برند، فکر می کنند که برخی مشکلات تنها در ایران به دلیل ساختار اقتصادی-اجتماعی اتفاق می افتد. به همین منظور بخشی از مصاحبه هفته نامه زایت با گونتر نتزر را به صورت خلاصه و انتخابی در اینجا می آورم که کمی در مورد مسائل فوتبالی فکر کنیم.
گونتر نتزر عضو تیم ملی آلمان در نیمه ابتدایی دهه 1970 بود و با این تیم قهرمان اروپا و جهان در سال های 72 و 74 شد. مهم ترین دوره بازی اش، در باشگاه های بورسیا مونشن گلادباخ و رئال مادرید سپری شده است. پس از دوره بازیگری مدتی مدیر باشگاه هامبورگ بود؛ اما آنچه باعث شهرت وی شد، تأسیس شرکت تبلیغاتی برای مدیریت تبلیغات اطراف زمین و حق پخش تلویزیونی بود. او هم اکنون مدیر شرکت این فرانت اسپرتس و مدیا آ. گ. است.
بخش اول مصاحبه مربوط به افزایش درآمد ناشی از حق پخش تلویزیونی در فوتبال آلمان و تبعات آن است. امسال حق پخش تلویزیونی به 628 میلیون یورو رسیده است. نیازی به تبدیل ریالی نیست برای مقایسه، رقم بسیار بالاست؛ اما نکته جالب این که در اسپانیا و انگلستان رقم بسیار بالاتر از این حرفاست. نکته دیگری که نتزر به آن اشاره می کند؛ مقروض بودن باشگاه های اسپانیایی و انگلیسی به دلیل دستمزد بالای بازیکنان است. نکته بانمک این که نتزر تلویحا لیگ اسپانیا و انگلستان محکوم می کند به ولخرجی های زیاد در عین داشتن قرض زیاد. در حال حاضر، یکی دیگر از اشکالات اصلی قوانین فوتبال مربوط به قوانین انتقال است. از زمانی که امکان انتقال بازیکن به صورت آزاد به وجود آمده است، تعداد زیادی از بازیکنان با استفاده از این قانون قیمت ها را به شدت بالا برده اند. در زمان نتزر، درآمدها آن قدر کم بود که بسیاری بازیکنان مجبور بودند در کنار فوتبال کار دوم داشته باشند. به عنوان مثال، نتزر در زمان بازیگری دیسکو باز کرده بود!، و البته این موضوع نگرانی زیادی در مربیان وی به وجود آورده بود؛ زیرا همه گمان می کردند که او نمی تواند تعادلی بین کارش و فوتبال به وجود بیاورد. با این وجود، در آن زمان نتزر به اوج فوتبالش رسید و با تیم ملی هم به قهرمانی اروپا و جهان رسید.
بحث مهم دیگری که نتزر مطرح می کند، یکی از تلاش های اصلی او و هم نسلانش در زمین فوتبال متقاعد کردن مردم برای این بود که فوتبالیست ها لزوما لات نیستند و همه می توانند وارد زمین فوتبال شوند؛ چرا که بین بازیکنان و مردم فاصله ایجاد می شود و ترس از فوتبالیست ها در بین مردم وجود داشت.
در پایان مصاحبه هم، نتزر در این مورد توضیح می دهد که ایده استفاده از نوارهای اطراف زمین برای تبلیغات متعلق به شرکت سزار لوتی سوئیسی است. گزارشگران زایت از نتزر پرسیدند که آیا درآمد شرکت او هم اکنون بیش از 300 میلیون هست و البته او با خنده از کنار آن می گذرد و می گوید کمتر از این مقدار است. در پایان هم نتزر مخالفت شدید خود را با ایده پخش تبلیغات در وسط بازی اعلام می کند و می گوید که این موضوع به روح بازی صدمه می زند

Monday, July 16, 2012

جلال مقدم و فرار سینمای ایران از تله

در بین سینماگران ایران، جلال مقدم کمتر مورد توجه قرار گرفته است، در حالی که یکی از مهم ترین چهره های سینمای موج نوی ایران است. در هفته گذشته و در جلسات هفتگی فیلم خیلی کوتاه در مورد فیلم "فرار از تله" مقدم صحبت کردم و به همین بهانه گفتم شاید بد نباشد که خلاصه ای از آن را در اینجا بیاورم.
ورود مقدم به سینمای ایران با نگارش فیلمنامه "جنوب شهر" فرخ غفاری در سال 1337 است. فیلم را می شود یکی از اولین . مهم ترین فیلم های موج نوی سینمای ایران دانست. فیلمی که از استودیوهای سینمایی خارج می شود و به موضوعات اجتماعی واقعی می پرداخت. در فیلم خبری از قهرمانان سنتی فیلم های پیشین نیست و کوچه پس کوچه های آن میزبان فیلم و تماشگران هستند. همکاری مقدم و غفاری در فیلم بسیار مهم "شب غوزی" ادامه می یابد که برداشتی آزاد از یکی از داستان های هزار و یک شب است. به نظرم فیلم یکی از ده فیلم مهم سینمای ایران است.
تجربه ابتدای مقدم در فیلمسازی به اواسط دهه 1340 و فیلم "خانه خدا" برمی گردد که روایتی دیدنی از حج را به تصویر می کشد. پس از آن، مقدم با فیلم "پنجره" تجربه ای موفق از پیوند سینمای روشنفکری و گیشه دارد؛ تجربه ای که با بهترین فیلمش "فرار از تله" به اوج می رسد.
به نظرم، "فرار از تله" قابل مقایسه با فیلم نوار در سینمای جهان است. فیلم را در این ژانر سینمایی نمی گنجد، اما کارکردی مشابه دارد. نکته کلیدی در فیلم نوار، گذر از سینمای از خیر و شر و معرفی کاراکترهای خاکستری در سینماست. از طرف دیگر ، فیلم نوار به شکلی جدی از در مخالفت با سینمای مسلطی در آمد که همه چیز را رنگی و زیبا تصویر می کرد و دنیای خوش انسانی را نمایش می داد که گویی مشکلی در آن وجود ندارد. فیلم نوار به زندگی گانگستری پرداخت و حوزه ای را زیر ذره بین برد که برای تماشاگران کمتر آشنا بود. شخصیت های داستانی مقدم در "قرار از تله" هم چنین هستند. آنها خوب خوب یا بد بد نیستند و محیطی که مقدم تصویر می کند، لزوما خوش و راحت و گوگولی مگولی نیست.
از سوی دیگر، باید به بحث تقابل ساختار و فرد اشاره کنم. ساختار جامعه مرتضی را به سمت دزدی می برد یا آنکه خوش انتخاب می کند. چنین پرسشی از ابتدای شکل گیری فلسفه مطرح بوده است و هنوز هم می توان در مورد آن گفتگو کرد. کاری که جلال مقدم در فیلم به خوبی انجام می دهد. به همین دلیل، فیلمش را یکی از فیلم های مهم پیش از انقلاب می دانم.
به هر حال، فقط گریزی کوتاه به بحث داشتم و یادی کردم از یکی از آدم های مهم سینمای ایران که متأسفانه کمتر شناخته شده است

Thursday, July 12, 2012

بازی وبلاگی تحریم می کنم

جادی عزیز مرا به بازی وبلاگی دعوت کرده است و بنابراین من هم وارد بازی می شود و هر چند با تاخیر نوشتاری کوتاه می نویسم. در این بازی، هر کسی آنچه را که می خواهد تحریم کند می نویسد.

برای من یکی از عذاب آورترین وقایع این بود که کسی با ایجاد احساس عذاب وجدان در من کارش را پیش ببرد، بنابراین من در ابتدا ایجاد عذاب وجدان را برای پیش بردن مقاصد خود را تحریم می کنم. مثال خوبی که همیشه در ذهنم هست این جمله کلیدی است که والدین ما به ما می گویند فلان کار را نکردی، پس ما را دوست نداری. بعد، برای آن که نشان دهیم آنها را دوست داریم، گاه بر خلاف میل باطنی کاری را انجام می دهیم. این مورد در زندگی زوج ها هم دیده می شود

دومین چیزی که تحریم می کنم این شکل مطلق نگری است که باورهای شخصی خودش را جهانی و همگانی تصور می کند و نسخه ای برای همه می پیچد. این نسخه پیچیدن پدر صاحب بچه را در می آورد. طرف فکر می کند که نوع رابطه جنسی تنها یک شکل است، نوع رفتار تنها یک صورت دارد و هیچ شکل دیگری ندارد و هزاران مورد مشابه. همین مورد را می توان به همسانی با جامعه هم بسط داد. بارها به من گفته شده است که لباس شیک بپوش تا سر کار خوب بروی، رشته برق را ادامه بده تا پولدار شوی یا آن که برو آمریکا تا خوشبخت شوی. با این کار نسخه ای که خودشان می خواهند برای من می پیچند. من دوست دارم که به عقاید دیگران و خواسته های متنوع انسان ها احترام بگذارم و حوزه شخصی آنها را واقعا شخصی در نظر بگیرم و برایشان نسخه نپیچم.

در نهایت، شاید بهتر باشد که بگویم شاید بهتر باشد تا تحریم کردن را تحریم کنیم، چرا که تحریم کردن به معنای حذف گفتگو با دیگران به منظور تنبیه افراد است. 

همین

Monday, June 18, 2012

این بهتر است یا آن یکی؟ نگرشی تحلیلی به بازیکنان فوتبال


احتمالا اکثر فوتبال دوستان با این سوال مواجه شده اند که پله بهتر است یا مارادونا؟ کرایوف بهتر بوده است یا پلاتینی؟ سبک بازی بکن باوئر تأثیر بیشتری بر بازی داشته است یا بارزی؟
چنین سوالاتی به نوعی غیر قابل پاسخ هستند. پله و مارادونا در پست های مختلفی بازی می کردند و در نتیجه مقایسه آنها ناممکن است. بکن باوئر و بارسی متعلق به دو زمان کاملا متفاوت هستند، همان طور که کرایوف و پلاتینی یک دهه با هم فاصله دارند.
در مواردی مانند مقایسه مسی و سی رونالدو کار کمی ساده تر است؛ زیرا هر دو پست هایی مشابه دارند و در یک بازه زمانی بازی می کنند. در این مورد هم باید به این نکته اشاره کرد و سبک بازی این دو بازیکن متفاوت است و چندان ساده نیست که این دو را با هم مقایسه کنیم.
راه کار علمی که پیشنهاد شده است و طبیعتا مانند بسیاری روش های علمی ورزشی از آلمان می آید، تحلیل رایانه ای بازیکنان در موارد مختلف است. مقاله ای که هفته گذشته در مجله سود دویچه چاپ شده است، تلاش کرده است با این روش دو پست بازی آلمان ها در جام 1988 با دو پست فعلی آلمان ها مقایسه کند. مهاجم سال 1988 ژرمن ها روی فولر بود و از تیم فعلی کلوزه انتخاب شده است. یورگن کولر از تیم 1988 و بادشتوبر از تیم فعلی مقایسه شده اند.
مطابق آمار، بادشتوبر 77 درصد درگیری ها را برنده شده است و کولر 46 درصد را. بادشتوبر در طول نود دقیقه 94 بار به توپ ضربه زده است و کولر 39 ضربه. دقت پاس های بادشتوبر 93 درصد بوده است و دقت ضربات کولر 80 درصد. در 9 بازی بررسی شده، بادشتوبر خطایی انجام نداده است، در حالی که کولر 11 خطا در 4 بازی داشته است. در خط حمله، کلوزه 47 درصد موقعیت های گل را تبدیل به گل کرده است و فولر 22 درصد را. کلوزه در 6 بازی 9 گل زده است و فولر در 4 بازی 2 گل. دقت شوت های کلوزه 58 درصد بوده است و برای فولر آمار 44 درصد است. کلوزه در 90 دقیقه 41 بار به توپ ضربه زده است و فولر 29 ضربه.
به نظرم در همین جا باید بگویم که سه اشکال به بررسی حاضر وارد است: اول این که زمان و سبک بازی آلمان ها در آن زمان متفاوت بوده است. دوم این که سال 1988 زمان جهش تیم جوان آلمان بود و فولر و کولر در ابتدای فوتبال خود بودند، در حالی که بادشتوبر و کلوزه در اوج فوتبال خود هستند. سوم این که آمار ارائه شده برای فولر و کلوزه مربوط به بازی جام ملت های اروپایی است که تیم ها بسیار قوی هستند، در حالی که آمار مرتبط به بادشتوبر و کلوزه بازی های بسیار ساده تری است. با این وجود، فکر می کنم که ایده کلی به خوبی مشخص است. تیمی از آنالیزورها حرکات بازیکنان در بازی را وارد نرم افزار می کنند و سپس با کمک نرم افزار کلیه اطلاعات مورد نیاز را استخراج می کنند.
کارشناسی که آمار بالا را استخراج کرده است دیرک ایفسن نام دارد. ایفسن مسوول شرکت داده های ورزشی اوپتا است. وی چنین توضیح می دهد که مطابق آمار کلوزه بهتر از فولر و بادشتوبر بهتر از کولر عمل کرده است. حال این سوال مطرح است که آیا تیم فعلی آلمان بهتر از تیم سال 1988 بازی می کند؟ ایفسن می گوید که مطابق آمار بله و نه؛ چرا که آمار بیانگر همه چیز نیستند.
در آلمان چندین شرکت مسوولیت تحلیل بازی ها فوتبال در اقصی نقاط دنیا را بر عهده دارند. مهم ترین آنها اوپتا، مستر کوچ، دلتاتره و ایمپایر هستند. ایمپایر در تمامی ورزشگاه های بوندس لیگای 1 و 2 دو دوربین زیر سقف کار گذاشته است و با این دوربین ها می تواند تمامی حرکات بازیکنان در زمین را با دقت تمام مشاهده کند. بدین ترتیب در پایان بازی مسافت دویده شده هر بازیکن و جاگیری های او در حین بازی مشخص می شود. شرکت اوپتا با بکارگیری سه کارمند در طول هر بازی حرکات بازیکنان را با ماوس رایانه شبیه سازی می کند. هر کارمندی می تواند تا 2000 حرکت توپ را ثبت کند. بدین ترتیب، ایفسن – در مقام مدیر شرکت اوپتا – می تواند تحول بازی فرانک ریبری از سال 2005 تا کنون را با استفاده از 180 فاکتور مختلف نشان دهد. هم چنین وی می تواند تعداد پاس های رو به عقب فیلیپ لام را در سال گذشته نشان دهد و به صورت آمار ارائه کند.
باشگاه های ثروتمند مانند بورسیا دورتمند از روش های تحلیلی در هنگام تمرین استفاده می کنند. هر بازیکنی یک فرستنده جی پی اس و دستگاهی در لباس یا کفش خود دارد و بدین ترتیب کارشناسان می توانند حرکات، ضربان قلب و تنفس بازیکنان را زیر نظر بگیرند. یوگی لو – مربی تیم ملی المان – از کارشناسان مدرسه عالی ورزش کلن استفاده می کند و با استفاده از مهارت های آنان بازیکنان را تحلیل می کند.
در مقابل مربیان معتقد به آمار و ارقام، مربیانی هستند که اصولا اعتقادی به این روش های نوین علمی ندارند. مطرح ترین این مربیان مارکوس بابل و توماس شاف هستند. به اعتقاد آنان، تجربه مربی و گاه احساس بهتر از هر روش علمی به مربیان کمک می کند. به عنوان مثال، کمتر تحلیل آماری روی تیم هایی مانند دانمارک یا اوکراین وجود دارد و در نتیجه اصولا مربیان نباید فقط به آمار تکیه کنند. از سوی دیگر، نیمی از گل های فوتبال بر اساس شانس و اشتباهات مدافعان به ثمر می رسد، آیا می توان بر روی چنین داده هایی تمرکز کرد؟ نتیجه یک بازی فینال ممکن است با خودخواهی روبن یا پنالتی میلیمتری شواین اشتایگر تعیین شود، آمار در این مورد چه کمکی به ما می کنند. اگر تیمی 90 درصد جنگ های دوطرفه را برنده شود، ولی بازی را یک بر صفر ببازد. مطابق نرم افزارهای فوتبالی، دورتموند، بارسا و اسپانیا باید تمامی بازی ها را ببرند. در این میان، ناگهان چلسی امسال یا یونان 2004 تمامی پیش بینی ها را از نو می نویسند؛ نکته ای که شاید جذابیت فوتبال باشد.
به هر حال، این نوشته چکیده ای از بحث مقاله مجله سود دویچه بود که به نظرم جالب بود؛ چرا که توسط کارشناسانی نوشته شده بود که در مهد فوتبال علمی هستند.



Saturday, May 26, 2012

واقعیت و انسان – ما و فوتبال

پرسپولیس سه گل از الاتحاد می خورد؛ ایران در رده بندی فیفا حدود پنجاهم است؛ آقای گل لیگ ایران در سال های اخیر بیشتر خارجی بوده است و امسال هم اگر برونو سزار از ابتدا در اختیار سپاهان بود یا فونیکه سی با مربی تیمش دچار مشکل نمی شد، امسال هم آقای گل غیرایرانی بود؛ لیگ ایران در آسیا چهارمین لیگ معتبر است؛ سال هاست که بازیکنان ایران جایی در تیم های بزرگ اروپایی ندارند؛ بسیاری تیم های ایرانی اصلا ورزشگاه ندارند؛ حمایت تماشاگران از تیم هایشان در حد ده دقیقه ابتدایی بازی و سپس "حیا کن رها کن" پایان بازی است و ...
اینها واقعیت فوتبال ایران است. واقعیت آن چیزی است که در دنیای اطراف ما اتفاق می افتد و ما می توانیم آن را ببینیم و لمس کنیم؛ حالت عینی دارد. آن چیزی که در ذهن ماست، بسیار هم زیباست؛ اما لزوما دیگران آن چیزی را که در ذهن ماست به همان شکلی ما می بینیم نمی بینند. خلاصه کلام این که واقعیت فوتبال ما همین است که تیم های ما در حد آسیا بازی نمی کنند و ما ضعیف تر از تیم های دیگر آسیایی هستیم. این همان نکته ای است که کیروش – به عنوان شخصی بیرون از فوتبال ما که تعصب ندارد – بارها و بارها به ما تذکر می دهد و تلاش می کند انتظارات را به سطح واقعی آن پایین بیاورد.
واقعیت فوتبال ما همین است که بازیکنان خوب فوتبال ما خارجیانی هستند که در تیم های خود چندان مطرح نیستند؛ بازیکنی مانند جان واریو در چهار سال اخیر همیشه در تیم قهرمان بازی کرده است و به جرأت یکی از بهترین های فوتبال ماست، اما اصلا تصور بازی کردنش در تیم ملی برزیل خنده دار است؛ همین نکته در مورد برونو سزار هم هست. گلر دسته چندم اروپایی که به ایران می آوریم، از دروازه بان های پرطرفدارترین تیم ایران بهتر هستند. فونیکه سی داشت شوخی شوخی آقای گل لیگ می شد؛ می دانید چند بازی ملی دارد؟
فراموش نکنیم اگر واقعیت را نبینیم و فقط به ذهنیات خود بسنده کنیم دچار توهم می شویم. اگر می خواهیم ذهنیت خود و آرمان هایمان را به واقعیت تبدیل کنیم، باید برنامه ریزی کنیم؛ باید نقاط ضعف و قدرت خود را شناسایی کنیم؛ باید مطالعه کنیم و عالمانه و منصفانه نقد کنیم. بیایید به جای خیال پردازی مطالعه کنیم و به جای فحاشی نقد منصفانه.

Wednesday, May 23, 2012

ممنوعیت بازیکن خارجی؛ آیا فوتبال ایران به سمت سازندگی می رود؟

به نظرم یکی از وظایف کسانی که به خارج از ایران می روند، این است که تجربیات خود را برای بهبود شرایط در اختیار همگان قرار دهند. این که بنشینیم و از شرایط بد ایران بگوییم دردی را دوا نمی کند؛ یا آن که خود را فارغ از هر گونه مسوولیتی احساس کنیم، کمی دور از انصاف است؛ چرا که هزینه های تحصیل ما در آن کشور تأمین شده است و دست کم باید به شکلی دین خود را ادا کنیم. در این نوشتار تجربه ام را در مورد ساختار ورزشی فوتبال در اتریش بازگو می کنم.
یکی از مواردی که باعث شد دلایل پیشرفت فوتبال اروپایی ها را درک کنم، فرصتی بود که کمک داوری در لیگ محلی وین و داوری مسابقات جوانان و نونهالان برای من به وجود آورد. اتریش یکی از لیگ های ضعیف اروپایی را دارد؛ به طوری که در بوندس لیگای اتریش تنها 10 تیم حضور دارند و مانند کشورهایی مانند اسکاتلند تیم ها 4 بار با هم در طول فصل بازی می کنند. اما همین کشور با لیگ حرفه ای ضعیف خودش، در سطح محلی ساختاری منسجم و بسیار قوی دارد که اجازه رشد و نموی پدیده های جدید را فراهم می کند. لیگ حرفه ای بوندس لیگا را که کنار بگذاریم به سطح پایین تر ابرلیگا، لیگ محلی، و در نهایت لیگ شهری می رسیم. در همین لیگ شهری، تیم ها در رده های نونهالان تا جوانان لیگ خاص خود را دارند و بازی ها با نظم کامل برگزار می شود. در تمامی رده ها چهار سطح داریم: سطح آ، ب، سی و بهترین سطح ممکن که با نام لیگ اتحادیه فوتبال وین برگزار می شود. بنابراین یک باشگاه در رده زیر 8 سال، زیر 10 سال، زیر 11، 12، 13، 14، 15، 16 و 18 تیم دارد. تا 15 سالگی تیم ها مختلط هستند و دختران در کنار پسران بازی می کنند و از 15 سالگی تیم ها جدا می شوند. ارزیابی تیم ها برای حضور در لیگ بر مبنای نتیجه گیری کلیه رده هاست. بنابراین یک تیم نمی تواند با نتیجه گیری در رده زیر 11 سال امیدوار باشد که در سال آینده در لیگ سطح بالاتری حاضر باشد؛ در اصل، تمامی رده ها باید قوی باشند. حسن چنین سیستمی در آنجاست که باعث می شود باشگاه تمامی رده ها را تقویت کند و مثلا تنها در فکر تقویت زیر 18 سال ها نباشد.
تمامی بازیکنان حاضر در این سطح دارای کارت بازی حرفه ای و اطلاعات کامل در سیستم آن لاین هستند. بنابراین برای چک کردن یک بازیکن کافی است که در بانک داده ها نام او را بیابیم و سپس می توانیم در مورد باشگاه ها، پست بازی، گل های زده و کارت های دریافتی اطلاعات کافی داشته باشیم. اطلاعات تمامی بازی ها در سیستم آن لاین وارد می شود. داور بازی موظف است نیم ساعت پیش از بازی کارت های بازیکنان و چیدمان تیم را چک کند تا بازیکن غیرمجاز و محروم در ترکیب تیم ها نباشند. چند دقیقه پیش از بازی سیستم را قفل می کند تا کسی تغییری در تنظیمات به وجود نیاورد. پس از بازی هم نیم ساعت فرصت دارد که اتفاقات بازی را وارد سیستم کند و با امضای الکترونیکی مسوولان دو تیم و داور بازی این اطلاعات ثبت می شود. بدین ترتیب تمامی اطلاعات بازی ها در سیستم آنلاین وجود دارد.
برای این که چنین روندی قابل اجرا باشد، میزبانان بازی ها وظیفه دارند تا رایانه و اینترنت را در اختیار داور بازی قرار دهند. در ضمن وظیفه برقراری نظم بر عهده میزبان است؛ در نتیجه داور بازی پیش از آغاز انتظامات بازی را هم چک می کند. چنین ساختاری اجازه می دهد تا بازی ها با نظم کامل برگزار شود و نونهالان و جوانان مرتب بازی کنند، اطلاعاتشان ثبت شود و پس از آن میوه های این لیگ ها در اختیار تیم ها قرار می گیرد تا از آنها استفاده شود.
در کنار این سیستم، نظام استعدادیابی ارزشمندی برای ستاره ها وجود دارد. همان سیستمی که باعث شد پدیده ای به نام داوید آلابا به فوتبال اتریش و اروپا معرفی شود. هر ساله اردویی برای بازیکنان مستعد در سطح نونهالان برپا می شود تا بهترین های کشور آموزش های خاصی ببینند؛ چرا که این بازیکنان در آینده بازیکنان تیم ملی خواهند بود.
این سیستم تیم هفتاد و سوم جهان است. در مقابل، ایران تیم پنجاه و دوم جهان است. در ایران وقتی لیگ حرفه ای با نظم انجام می شود، همه تعریف و تمجید می کنند، در حالی که ساختار ورزشی اتریش باعث شده است تا لیگ های نونهالان کشور هم با نظم و ترتیب انجام شود و با این شرایط استعدادها زیر نظر مربیان مراحل را طی می کنند تا به سطح حرفه ای برسند.
حالا به ایران برگردیم؛ این روزها بحث بر سر بازیکن خارجی و ایرانی بسیار زیاد است. اگر قانون تصویب می شود که بازیکن خارجی نباید مورد استفاده قرار بگیرد، بلافاصله این سوال مطرح است که بازیکن ایرانی از کجا می آید؟ چرا باید کیروش باید به دنبال دورگه ها باشد؟ چرا فقط لیگ های حرفه ای دیده می شود و اصلا سایر لیگ ها مورد توجه نیست؟
خلاصه این که قوانین قهری پاسخگوی نیازهای فوتبال ایران نیست، باید فکری به حال زیرساخت ها شود تا امکان رشد بازیکنان نوجوان با آموزش های صحیح فراهم شود.

Monday, May 21, 2012

چرا با سبک بازی چلسی مخالفم

پس از قهرمانی چلسی در چمپیونز لیگ امسال، نوشته های متفاوتی در مورد سبک بازی این تیم منتشر شد. برخی سبک بازی این تیم را تقبیح کردند و برخی دیگر به ستایش سبک دفاعی این تیم پرداختند. من خود از مخالفان این سبک بازی هستم و سعی می کنم کوتاه بنویسم که چرا این نوع بازی را دوست ندارم و ترجیح می دهم که تیم ها بارسایی بازی کنند.
نوع بازی چلسی - به خصوص در مقابل بارسا و بایرن - مبتنی بر دفاع کاملا بسته و استفاده از سه هافبک دفاعی مستقر در مقابل دفاع مرکزی و استفاده از توپ های بلند در هنگام ضدحمله بود. در این سبک بازی، تیم مدافع تمامی فضاهای حیاتی حریف را می بندد و سپس با استفاده از سرعت مهاجمان به دروازه حریف می رسد و گل می زند. هر سه گلی که چلسی به بارسلونا زد  از همین روش بدست آمد. شیوه دیگر گلزنی، استفاده از شروع مجددهاست که مثلا در کرنر یا خطا این تیم گل بزند، همان کاری که در بازی با بایرن انجام داد. 
این شیوه به خصوص در بازی های حذفی کارایی بالایی دارد، چون گل نخوردن اهمیت زیادی دارد و با زدن یک گل تیم می تواند برنده بازی باشد. در صورتی که بازی مساوی شود، دروازه بانی پنالتی گیر مانند پتر چک می تواند سرنوشت ساز باشد.
اشکال این سبک را با مثالی از جامعه شناسی کلاسیک مطرح می کنم. امیل دورکیم - یکی از سه جامعه شناس کلاسیک - در بررسی دزدی و کلا ناهنجاری های اجتماعی می گوید، دزدی در جامعه مضر است، چون این امکان وجود ندارد که همه دزدی کنند. دزد باید شی ای را از دیگری برباید، بنابراین در صورتی که بخواهند دزدی کنند، شی ای برای دزدی وجود ندارد.
جریان سبک بازی چلسی هم همین منوال را دارد. اگر همه بخواهند مانند چلسی بازی کنند، شاهد بازی ای کسل کننده و کم گل و کم تحرک هستیم که از همان ابتدا مشخص است باید منتظر ضربات پنالتی بود و بازی دیدن ندارد. همان اتفاقی که در فینال 2003 اتفاق افتاد و بعد از ده دقیقه مشخص شد که میلان و یوونتوس آمده اند تا در اشتباهی از سوی حریف به گل برسند و در غیر این صورت، همان ضربات پنالتی. بازی صفر صفر تمام شد و میلان قهرمان شد. از آن بازی هایی بود که آدم باید بشاشد به بازی؛ هیچ هیجانی نداشت و اصلا نمی شد دقیقه ای از آن را گلچین کرد تا بعدا دید.
اگر حریفان هم مانند چلسی بازی کنند، همین اتفاق می افتد، به همین دلیل با سبک بازی چلسی مخالفم

Saturday, May 19, 2012

خداحافظ دوست داشتنی ها



وقتی دو سال پیش رائول – بازیکن مورد علاقه من – از رئال جدا شد تا پیراهنش در اختیار کریستیانو رونالدو قرار بگیرد، دریافتم که پایان راه بازیکنان دوست داشتنی دوره من فرا رسیده است؛ نسلی که ما را محسور فوتبال خود کرده بودند و باعث شده بودند تا در میان انبوه تیم های جهان، تنها چندی را دوست داشته باشیم. بازیکنانی که جزئی لاینفک از تیم شان بودند و نمی شد تیم شان را بدون آنها تصور کرد. برای من رئال بدون رائول، یوونتوس بدون دل پیرو، میلان بدون گاتوسو، من یونایتد بدون گیگز و استقلال بدون طالب لو معنی ندارد. در این مدت دوساله، ضربات یکی پس از دیگری وارد شد. دو سال پیش، رائول از رئال کنار گذاشته شد؛ پارسال طالب لو از استقلال رفت و امسال دل پیرو و گاتوسو مجبور به کناره گیری از تیم هایشان شدند. تنها در این مورد می توانم بگویم خداحافظ دوست داشتنی ها.
برخی مدیران از تعصب به پیراهن باشگاه صحبت می کنند و معتقدند که بازیکن نباید پیراهن باشگاه را به راحتی بفروشد. بلافاصله این سوال مطرح است که آیا نباید چنین رویکردی دوسویه باشد. در جهانی که باشگاه یوونتوس ستاره ای مانند دل پیرو را از تیم خود کنار می گذارد؛ چرا باید نسبت به پیراهن باشگاه تعصب داشت. او تمامی رکوردهای باشگاه را در اختیار دارد؛ بیشترین گل زده در تاریخ تیم را دارد؛ رکورد بیشترین بازی در سری آ از آن اوست؛ و پیراهن باشگاه را در سری ب هم همراهی کرد و بهترین گلزن سری ب شد. آلس دل پیرویی که می توانست با هر تیم دیگری فوتبال خود را ادامه دهد، حاضر شد با یوونتوس در سری ب بازی کند. این یعنی وفاداری و تعصب و پاداش آن چیست؟
داستان بر می گردد به تحول سرمایه داری؛ در دوره پیشا سرمایه داری ما نظامی از ارزش های متفاوت نسبت به حال حاضر داریم. در دوره قبل از سرمایه داری، نظام رفاه و حمایت غیررسمی بوده است. اگر کسی در خانه ای کار نمی کرد یا جایی بود، در دوره پس از ازکارافتادگی مورد حمایت خانواده و کارفرما قرار می گرفت. اما در دوره سرمایه داری وضعیت متفاوت است. در این دوره، نظام حمایتی رسمی می شود. در اصل، از آنجایی که کارفرما در پی بیشترین استفاده از نیروی کار است، نظامی رسمی باید از نیروی کار حمایت کند و در نتیجه ی مبارزات و تلاش های بسیار ما هم اکنون شاهد آن هستیم که نظام تأمین اجتماعی (شامل بیمه های درمانی و بازنشستگی) جزئی از طرز فکر مردم شده است. اما هرگز نباید فراموش کرد، به محض این که امکانی برای صاحبان سرمایه فراهم شود، آنها به سرعت دستاوردهای مبارزات کارگری را نادیده می گیرند؛ اتفاقی که هم اکنون به شکلی در سطح جهان دیده می شود.
برمی گردم به آغاز بحث. نمی توان رابطه ای را یک سویه در نظر گرفت. نمی توان در فوتبالی که این رفتار با وحید طالب لو می شود، انتظار داشت که بازیکن نسبت به پیراهن باشگاهش تعصب داشته باشد. الان در دوره ای بسر می بریم که موفقیت تعریف خودش را دارد و با معیارهایی تعریف می شود که در گذشته متفاوت بود. بنابراین در این فوتبال نمی توان به بازیکن خرده گرفت که از تیمش شکایت می کند؛ چون این حق اوست. اگر صاحبان باشگاه ها با بازیکن مانند کالا برخورد می کنند، بازیکن هم حق دارد از حق خود استفاده کند. اشکال آنجاست که صاحبان قدرت و سرمایه آن گونه که می خواهند آزادانه عمل کنند و تبلیغ بر آن باشد که نیروی کار رفتاری منفعلانه داشته باشد.

به هر حال، با رفتن دل پیرو، یوونتوس را به بایگانی کودکی ام می فرستم و ادای احترام می کنم به بازیکنی که جنگید، مبارزه کرد و ما را به وجد آورد. با رفتن رائول، رئال جایگاهی در قلب من نخواهد داشت؛ چرا که در نظام فکری مدیران این تیم بازیکن وفادار اهمیت ندارد و تنها پول اهمیت دارد؛ همان چیزی که مرا از فوتبال حرفه ای امروز دور و منزجر می کند.