Thursday, July 21, 2016

قانون یعنی من؛ به بهانه رفتار یک بام و دو هوا در فوتبال

از آنجایی که در چند نوشتار پیشین به مفهوم مسأله ساختاری اشاره کردم و با توجه به اتفاقات اخیر فوتبال کشور دوست دارم کمی آن را باز کنم. یکی از مشکلات ساختاری کشور آن چیزی است که می توان آن را قانون گریزی یا تفسیرهای شخصی قانون دانست. کارکرد قانون این است که رفتار جامعه با فرد - به خصوص حین ارتکاب خطا – یکسان و استاندارد می شود.
اتفاقی در کشور ما افتاده است، این است که قانون یکسان برای همه افراد اجرا نمی شود و همین یکی از پس آمدهای عدم توسعه و هم زمان یکی از عوامل عدم توسعه است. اولین پیامد چنین رویکردی بی اعتبار شدن قانون نزد مردم است. چرا در فوتبال ما شاهد رفتار متفاوتی با بازیکنان و طرفداران تیم های سرخابی هستیم، در حالی که قانون باید برای همگان یکسان باشد.
همین نگاه باعث می شود تفسیر رفتارها کاملاً شخصی شود. به عنوان مثال، می توانم به تفاوت رویکرد کیروش با فدراسیون فوتبال و بازیکنان نگاه کرد. وقتی چند تن از بازیکنان به دلایلی از بازی در تیم ملی انصراف دادند، کیروش به سخت ترین شکلی آنها را تنبیه کرد. در مقابل، خود کیروش چندین بار استعفا داده است و به راحتی به کارش ادامه می دهد. اگر انصراف و استعفا ناپسند است، چرا برای عده ای مشکلی ایجاد نمی کند و برای عده ای مشکل زاست؟
منظور من از طرح این موضوع خرده گرفتن از رفتار و عملکرد شخص خاصی نیست، بلکه طرح بحث برای آسیب شناسی رفتاری است که «من» را جایگزین قانون می کند و پایه ایجاد رفتار استبدادی است. رفتاری که استبداد را دامن می زند، ناشی از به حاشیه رفتن قانون است. وقتی اجازه تفسیر شخصی از قانون داده شود، دیگر استبداد جایگزین می شود. یکی از آفت های چنین شرایطی محو خرد جمعی خواهد بود.
جالب اینجاست که در کوتاه مدت چنین رفتاری جواب می دهد. شیوه مدیریت علی پروین در یک دهه الهام بخش و موفق بود، اما به ناگهان فرو می پاشد و نمی تواند ادامه پیدا می کند.

بازی وبلاگی نظام مشکل‌دار پزشکی ایران

این روزها بحث عملکرد پزشکان معالج عباس کیارستمی سر و صدای زیادی کرده است. به فکر افتادم پیشنهاد دهم که هر کدام از ما خاطره‌ای در مورد عملکرد نامطلوب نظام پزشکی ایران، اعم از پزشک و پرستار و بیمارستان و ...، بنویسیم و بدین ترتیب ناگفته‌هایی که کمتر در عرصه عمومی مطرح می‌شود در قالب یک بازی وبلاگی بنویسیم
انگیزه خود من از نوشتن این داستان‌ها موضوعاتی است که مدت‌هاست اذیتم می‌کند و از یک سو ناراحت‌کننده است و از سوی دیگر می‌تواند دست‌مایه فیلم‌های کمدی بشود. شخصا معتقدم چنین داستان‌هایی می‌تواند کمک کند تا پزشکان از آن برج عاجی که نشسته‌اند پایین بیایند

اولین خاطره من برمی‌گردد به حدود ده دوازده سال قبل. مادربزرگ من در کرج زندگی می‌کرد. دایی زنگ زد که مامان اصلا واکنشی نشان نمی‌دهد و هر چه صدایش می‌کنیم جواب نمی‌دهد. به سرعت از تهران راه افتادیم و وقتی رسیدیم دیدیم که اصلا واکنشی از سوی مادر دیده نمی‌شود. به اورژانس زنگ زدیم. وقتی آمدند حدس زدند سکته مغزی کرده است. با آمبولانس رفتیم بیمارستان. وقتی وارد اورژانس شدیم، یک لحظه شوکه شدم. اورژانس حدود ده تخت سفری داشت که روی هر یک از آنها یک مریض را خوابانده بودند. از آنجایی که تخت خالی موجود نبود مادر را با همان برانکاردی که از آمبولانس آورده بودند، در گوشه‌ای گذاشتند و رفتند. پزشک جوانی بالای سر مادر آمد. او هم تشخیص داد که سکته مغزی کرده است. ما همه هول شده بودیم. سکته مغزی در آن سن و سال به معنی از کار افتادن دست کم چند اندام بدن بود. به بخش مراقبت‌های ویژه زنگ زدند، گفته شد که تخت خالی نیست و مریض فعلا در اورژانس بماند. مریضی که مشکوک به سکته مغزی بود را باید در اورژانس درمان می‌کردند، آن هم بر روی برانکارد
وقتی با عصبانیت در این مورد سوال کردیم که چرا بیمار را به بیمارستان دیگری نبرده‌اند، پاسخ جالبی شنیدیم. به ما گفته شد چون بیمار سن بالا دارد و احتمالا سکته کرده است، بیمارستان‌های خصوصی از پذیرش او طفره می‌روند تا آمار مرگ و میر در بیمارستان بالا نرود! باید خوشحال باشیم که این بیمارستان دولتی هم بیمارمان را پذیرش کرده است
وضعیت کلی بیماران اسفناک بود. از میان ده دوازده نفری که در اورژانس بودند، یکی هرگز از یادم نمی‌رود. مردی حدودا پنجاه شصت ساله بود که دختر کوچکی در کنارش بود. مرد خیلی بی‌قراری می‌کرد و مدام از سوند خودش می‌نالید. پرستاران هم اصلا توجهی نمی‌کردند و می‌گفتند که این موضوع طبیعی است. حدود یک ساعت از ورود ما گذشته بود که مرد ناگهان سوند را کشید. تمامی محتویات کیسه سوند در فضای اطراف خالی شد. همه جای اطراف تختش کثیف شده بود و بوی ادرار اورژانس را برداشت. تمایلی ندارم صحنه را توضیح بدهم، فقط حال آدم بد می‌شود
دو ساعتی گذشت تا تختی خالی شد و مادر را روی آن گذاشتند. خوشبختانه نتیجه آزمایش‌ها نشان داد که قند مادر افت کرده است و مشکلش ناشی از آن است. وقتی خبر را شنیدیم، فقط درخواست کردیم هر چه سریع‌تر ما را ترخیص کنند تا دیگر آنجا نباشیم

این خاطره اولیه را گفتم تا دست‌گرمی باقی خاطرات باشد. تمایلی ندارم به شیوه بازی‌های وبلاگی نام کسی را ببرم که چیزی بنویسد. اگر کسی دوست دارد خودش بنویسد و کامنتی بگذارد که چنین کاری را انجام داده است

Tuesday, July 19, 2016

Saturday, July 16, 2016

مرحوم مریلین مونرو هم یه نموره شکم داشت

شایا خیلی در مورد چاق شدن و نگرانیش از این موضوع صحبت میکنه. منم خیلی دوست دارم که تأکید کنم موضوعِ ارتباط لاغری و زیبایی خانم‌ها یه مسأله تاریخیه و کلا شامل مرور زمان میشه. مثلا به نقاشی‌های قدیمی دوره باروک توجه کنیم، زنان اصولا دارای اندام پُرتری بودند و اصلا زیبایی‌شناسی اون دوره بر مبنای اونچه که ما امروز میگیم پُرملات شکل گرفته بود. مثالِ مشهورش اصطلاح هیکل روبِنسی یا زن روبنسی هست که بر مبنای کارهای نقاش دوره باروک به نام پیتر پل روبنس به وجود اومده و نشون دهنده زنانی هست که یه پر چربی بیشتر از اندازه‌های فعلی دارن. در اصل، هیکل اروتیک اون زمان همین طوری بوده
در مورد خود ایران هم همین طور بوده، کافیه به زنای دوره قاجار نگاه کنیم و در تصاویر ببینیم که دختران لَوَند اون زمان یه ته سیبیلی داشتند و ابروی پیوسته‌ای و صورت پر
چیزی که باعث شد همه این داستان‌ها تو ذهنم مرور بشه مجله پی‌ام هیستوری جدید بود. مجله‌ای که ادعا میکنه بزرگ‌ترین مجله تاریخی اروپاست، شماره‌ای رو به موضوع هالیوود اختصاص داده و در مورد چند تا از غول‌های بازیگری هالیوود نوشته. یکی از این غول‌ها کسی نیست جز نُرما جین بِیکر یا همون مریلین مونروی خودمون. داشتم زندگی ایشون رو میخوندم که دیدم به اصطلاح اونها «بمب سکسی» اون زمان و زمان حال یه نموره شکم داشته. دیدم حیفه که این عکس رو با بقیه به اشتراک نذارم

مریلین مونرو هم شکم داشت - یافته سینا انصاری

Monday, June 13, 2016

ما مدرن های سنتی

قصه از آنجا شروع می شود که در فوتبال ما همزمان نگاه مدرن حرفه ای در کنار نگاه سنتی مبتنی بر معرفت قرار گرفته است. نگاه مدرن حرفه ای ادعا می کند که فوتبال یک حرفه است و مانند تمامی مشاغل قوانین اقتصادی بر آن حاکم است. در چنین سیستمی باشگاه کارفرماست و بازیکن استخدام شده باشگاه. بنابراین باشگاه حق استخدام، اخراج و انتقال بازیکن را دارد. طبیعی است که در چنین نظامی بازیکن هم حقوقی دارد؛ من جمله این که حقوق دریافت کند ، از بیمه استفاده کند، اختیار بدن خود را داشته باشد و از مزایای اقتصادی بهره مند شود. برای آن که مثالی در مورد رویکرد بازیکنان بزرگ به موضوع حرفه داشته باشیم می توانیم به شکل گیری اتحادیه بازیکنان حرفه ای اشاره کنیم. در سال های گذشته زمانی که بازیکنان بزرگی چون مارادونا و کانتونا به این نتیجه رسیدند که بازیکنان در این نظام مانند برده شده اند؛ پیشنهاد تشکیل اتحادیه بازیکنان حرفه ای را دادند و همین موضوع باعث بهبود شرایط قرارداد و انتقال بازیکنان شد.
در مقابل این ایده، نگاه سنتی وجود دارد که با مفاهیمی چون معرفت، عشق و عرق به پیراهن سر و کار دارد. مثال جالب آن مصاحبه اخیر علی پروین در مورد قرارداد بستن با بازیکنان پرسپولیس در سال های گذشته بود. در اصل، در این حالت قرارداد بازیکن و باشگاه نه به عنوان یک قرارداد حرفه ای و شغلی بلکه به عنوان یک کار دلی و عشقی مطرح می شد. 
نکته اما آنجاست که شرایط اخیر فوتبال ایران ترکیب عجیبی از این دو نگاه شده است. از یک سو، باشگاه ها ادعای قرارداد حرفه ای با بازیکنان دارند و در نتیجه توقع دارند که بازیکن همواره در اختیار باشگاه باشد و در هنگام اخراج و انتقال دست باشگاه باز باشد تا منتفع شود. در مقابل، هنگام پرداخت حق و حقوق نگاه سنتی حاکم می شود و بازیکن باید با تعصب برای باشگاهش بازی کند.
آنچه برایم جالب بود رفتار اخیر علی منصوریان بود که در یک اقدام حرفه ای تعدادی بازیکن را از تیم کنار می گذارد و بعد ناگهان نگاه مدرن و حرفه ای اش تغییر می کند و برای جذب وحید امیری دست به دامن بحث مرامی می شود و انتظار دارد شاگردش مجددا معرفت به خرج بدهد

Saturday, June 11, 2016

دل شکسته و استامینوفن

قبل و بعد از فیلم سینا دوستان زیادی با من در مورد عشق و علاقه و زخم های ناشی از جدایی صحبت کردند. به نظرم، خود من در گذشته به بخش ذهنی عشق توجه زیادی داشتم و کمتر به اثرات هورمون و نیازهای فیزیکی در پدیده ای به نام عشق توجه می کردم. به همین دلیل، مدتی هست که توجه بیشتری به نقش هورمون و نیازهای جنسی دارم و در تحلیل ها استفاده می کنم. به همین دلیل، خواندن این ترجمه را به دوستانی که تجربه جدایی تلخ دارند توصیه می کنم


Wednesday, September 23, 2015

The abuser blames the child, and the child accepts the blame ...

Wednesday, August 26, 2015

Counterattacks and Isolation

Our counterattacks isolate us. We become so invested in appearing to be perfect that we stop caring who gets hurt in the process. We continue to counterattack, no matter how much it costs other people. These are bound to be some negative effects. Eventually people leave us or retaliate in some way.

Our counterattacks also get in the way of real intimacy. We lose the ability to trust, become vulnerable, and connect at a deeper level. We have metsome patients who would rather lose everything - including their marriage, a relationship with someone they love - than risk become vulnerable.

Saturday, August 22, 2015

Lifetraps and Escap!

"It is natural that Escape becomes one of the ways we cope with lifetraps. When a lifetrap is triggered, we are flooded with negative feelings - sadness, shame, anxiety, and Anger. We are moved to escape from that pain. We do not want to face what we really feel because it is too upseting to feel it." (Reinventing Your Life. written by Jeffrey E. Young and Janet S. Klosko)

Monday, April 13, 2015

درد را به معرفت تبدیل می‌کنیم


 

بعد از این که فیلم را شروع کردیم، خیلی‌ها از من پرسیدند چرا این فیلم را می‌سازی. جواب سوال را در کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفی یافتم. وقتی آلن دو باتن در مورد دردهای شوپنهاور صحبت می‌کند، جمله‌ای می‌گوید که خلاصه همه داستان است: درد را به معرفت تبدیل می‌کنیم.

درد – این ناگزیر ناخوشایند – که بسیاری از آن گریزانند می‌تواند منبع معرفت شود، اگر درکش کنیم و تحلیلش.

 

این بخش از نوشته دو باتن در مورد شوپنهاور به دلم نشست:

«ما نسبت به موش‌های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آنها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می‌توانیم به تأتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب‌ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت‌هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می‌دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می‌بینیم نسخه‌های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی مجسم و تعریف می‌شوند. فلسفه و هنر به دو شیوه متفاوت به ما کمک می‌کنند تا به قول شوپنهاوردرد را به معرفت تبدیل کنیم.

شوپنهاور گوته را به این علت می‌ستود که بسیاری از دردهای عشق را به معرفت تبدیل کرده بود. مشهورترین اثر او رمانی بود که در بیست و پنج سالگی منتشر کرده بود. رنج‌های ورتر جوان عشق نافرجام یک مرد جوان به یک زن جوان را بازگو می‌کرد، ولی در عین حال امور عشقی هزاران نفر از خوانندگانش را هم توصیف می‌کرد. آثار هنری بدون آنکه ما را بشناسند با ما سخن می‌گویند.

خوانندگان اثر گوته نه فقط خودشان را در رنج‌های ورتر جوان باز می‌شناختند، بلکه در نتیجه مطالعه آن کتاب خودشان را هم بهتر می‌فهمیدند؛ زیرا گوته مجموعه‌ای از لحظات زودگذر و آزارنده عشق را شفاف کرده بود، لحظاتی که خوانندگانش قبلا آنها را تجربه کرده بودند، گرچه ضرورتا به عمق و ژرفایشان پی نبرده بودند. او برخی از قوانین عشق را معرفی کرد، یعنی آنچه شوپنهاور ایده‌های ذاتی روان‌شناسی رومانتیک می‌خواند. برای مثال، او به بهترین نحو رفتار ظاهرا مهربانانه – ولی با وجود این به شدت بی‌رحمانه – فرد غیرعاشق با فرد عاشق را درک کرده بود.

مطالعه داستان سوزناک عشقی سبب می‌شود خواستگاری که جواب رد گرفته، حال و روز بهتری پیدا کند؛ زیرا دیگر او یگانه کسی نیست که در تنهایی و پریشانی رنج می‌برد بلکه جزیی از مجموعه گسترده انسان‌هایی است که در طول تاریخ عاشق دیگر انسان‌ها شده‌اند، چون به حکم سائقه دردناک خود می‌خواستند نوع بشر را تکثیر کنند. از تلخی رنج او اندکی کاسته می‌شود، رنج او بیشتر قابل درک می‌شوذ و کم‌تر بدبختی منحصر به فرد شخصی شمرده می‌شود.

ما باید در فواصل دوره‌های حفاری در تاریکی همواره بکوشیم تا اشک‌های خود را به معرفت تبدیل کنیم.»

 

در مورد نیچه هم آلن دو باتن بسیار جالب می‌نویسد:

«نیچه به رغم تنهایی، مهجوریت، فقر و بیماری هولناکش رفتاری را که مسیحیان را به آن متهم کرده بود از خود نشان نداد؛ علیه دوستی موضع نگرفت و به مقام، ثروت یا رفاه حمله نکرد. او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود؛ ولی هرگاه شکست خورد، مخالف چیزی نشد که زمانی به آن مشتاق بود. او به چیزی متعهد ماند که به نظرش مهم‌ترین ویژگی انسان شریف بود: این که کسی باشد که هرگز انکار نمی‌کند.

به همین دلیل نیچه در مورد تسلی‌های تصنعی و ساختگی می‌گوید: بزرگ‌ترین بیماری بشر از ره‌گذر مبارزه با بیماری‌هایش پدید آمده، و داروهای به ظاهر شفابخش – به مرور – اوضاع را وخیم‌تر از آنی کردند که قرار بود از میان برود. آدمی به دلیل ناآشنایی، داروهای مستی‌آور فوری، یا به اصطلاح آرام‌بخش‌های آنچنانی را به جای نیروهای به راستی شفابخش دریافت کرد؛ حتی به این هم وقعی ننهاد که این تسکین‌ها و تسهیل‌های فوری بیشتر به بهای وخیم‌تر شدن ژرف و فراگیر درد دست می‌داد.

نه هر چیزی که سبب می‌شود احساس بهتری پیدا کنیم خوب است، و نه هر چیزی که ما را می‌آزارد بد است.»

 

فیلم را برای همین ساخته‌ایم؛ همه آدم‌ها ممکن است عاشق شوند، زجر بکشند و سختی ببینند، اما هنر آن است که درد را به معرفت بدل کنیم. مهم این است که بدانیم آدم‌های دیگر هم همین راه را پیموده‌اند و نترسیده‌اند که آزار ببینند. مهم است که کسی را متهم نکنیم و به مقام و ثروت و رفاه و دیگران حمله نکنیم. مهم آن است که بزرگ شویم و بالغ.

Friday, February 27, 2015

امروز با علی

دل خویش را جایگاه رحمت و مهر و لطف برای مردم قرار بده و هم‌چون جانوری درّنده بر ایشان مباش، که خوردنشان را غنیمت بشماری؛ زیرا آنان دو دسته‌اند یا در دینِ تو، با تو برادرند و یا در آفرینش، با تو برابر

این قدر نژاد پرستی و نابرابری داره حالم رو خراب میکنه

Wednesday, August 13, 2014

اقتصاد جهانی و وارادت جنس بنجل


چند روز پیش یکی از دوستان سوال می‌کرد که چرا این تعداد بازیکن بی‌کیفیت خارجی وارد لیگ ایران می‌شود.

به نظرم رسید می‌شود روی این سوال با تأمل بیشتر فکر کرد و کلا آن را گسترش داد.

خوب اولین و منطقی‌ترین و سرراست‌ترین مسأله این است که سطح فوتبال و لیگ ما در همین حد است. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که بازیکنان بزرگ دنیا به لیگی وارد شوند که تیم‌های اصلی آن توان پرداخت دستمزدهای بالا ندارند و بسیاری از این تیم‌ها در پرداخت هزینه‌های ابتدایی تیم‌شان درمانده‌اند و همیشه مقروض‌اند.

اما در همین‌جا ورود می‌کنم به بحث مستتر واردات این بازیکنان و آن هم این که چرا به جای این بازیکنان خارجی از بازیکنان مستعد ایرانی استفاده نمی‌شود.

آنچه اقتصاد کشورهای در حال توسعه را نسبت به کشورهای توسعه‌یافته جدا می‌کند؛ حضور بورژوازی ملی است. بورژوازی در کشورهای توسعه‌یافته علاوه بر آن که به خود سود می‌رساند، جهت‌گیری آن به سویی است که منافع ملی هم تأمین می‌شود. در مقابل، بورژوازی کشورهای در حال توسعه معمولا وابسته به اقتصاد جهانی است و سودش در گروی سودرسانی به خارجی‌هاست؛ به همین دلیل به آن بورژوازی کمپرادور (وابسته) می‌گویند. در اینجا واردکنندگان – که معمولا وابستگی‌های حکومتی هم دارند – از وارد کردن کالاهای خارجی انتفاع می‌برند و برای رسیدن به سود بیشتر، آمادگی نابود کردن تولیدگر داخلی را هم دارند. اگر به تحول بازار ایران (به عنوان مثالی از کشور در حال توسعه) توجه کنیم، جایگزینی کالای بی‌کیفیت خارجی را به خوبی می‌بینیم.

در مورد فوتبالیست‌ها هم همین موضوع صادق است. تیم پدیده مشهد بازیکن سی و یک ساله‌ای به خدمت گرفته است که در هشت ماه گذشته تیمی نداشته است. به این بازیکن ۱۸۰۰۰۰ دلار پرداخت می‌شود. طبیعتا در این سیستم نه فقط این بازیکن منتفع شده است که واسطه مرتبط هم پول خوبی به چنگ زده است؛ چرا که از هیچ پول ساخته است. هیچ بعید نیست که در ایران و در تیم پدیده هم فرد یا افرادی از این انتقال سود برده باشند. در اصل با جایگزینی یک بازیکن خارجی با یک ایرانی، افرادی به سود رسیده‌اند، اما در نگاه کلان این فوتبال ملی است که ضرر می‌کند.

همین را برای سایر عرصه‌های اقتصادی بسط بدهید.

 

Saturday, August 09, 2014

مهربانی


«ما که برای مهربانی آمده بودیم،

ما که برای مهربانی آمده بودیم،

چرا نتوانستیم خود با هم مهربان باشیم»

 

من جنگ‌ها دیدم

من عروسک کودک سرزمینم را بر آب‌های خلیج دیدم

من با سرفه‌های سرباز شیمیایی اشک ریختم

من با تنهایی کودکان رواندا لرزیدم

من با مردمان جنگ‌زده کابوس دیدم

 

من برای لبخندی آمده بودم

      از دهان کودکان دنیا

من برای محبتی گشته بودم

      از دستان مردمان دنیا

 

من رویایی دیده بودم

از صلح و دوستی و صمیمیت

 

اما دوباره پرسیدم

چرا ما که برای مهربانی آمده بودیم

خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم

 

و تو جوابم دادی

«نگران نباش

این حرص آدمی است که راهش را گم کرده است

این خودشیفتگی دل‌های نابالغان راه جفاست

 

ابرها اگر بگذرند،

دوباره آفتاب را خواهیم دید

اگر ما دوباره انسان شویم

اگر از کم بودن نترسی

و اگر تو خودت باشی»

Tuesday, August 05, 2014

دلتنگی‌های سینا یا چگونه یاد گرفتم وبلاگ بنویسم و زندگی را دوست بدارم

دوست نازنینی چند روز پیش با من در مورد یک کار فرهنگی در ایران صحبت می‌کرد. ایده‌هایی داشت که در مورد ایران چندان عملی نبود و طبیعتا دردسرش بیشتر از انرژی‌ای بود که برای این کار می‌گذاشت. از من می‌پرسید که به نظر من چکار کند تا دغدغه‌های فرهنگی خودش را مطرح کند. به نظرم رسید که وبلاگ‌نویسی کار خیلی جالبی است. دوست ما در هر جمعی وارد می‌شود، با توجه به دانش گسترده‌ای که در زمینه موسیقی دارد، جمع را مجذوب خودش می‌کند. در نتیجه، به نظرم رسید چه خوب است که این اطلاعات جامع را به صورت نوشتار در یک وبلاگ بنویسد و از این طریق اثربخشی بی‌بدیلی بر حوزه کاری خودش داشته باشد.
بعد از صحبت با این دوست، برای خودم این سوال پیش آمد که اصلا چرا وبلاگ بنویسیم و حتی پایه‌ای‌تر این که وبلاگ چی هست؟
آشنایی خود من با بلاگ (بلاگ مخفف دو واژه وِب و لاگ انگلیسی است) از طریق دوستان وبلاگ‌نویسی بود که در بیرون از فضای مجازی با آنها آشنا شده بودم. در اصل، من اول با امیرپویان و جادی و دکتر احمدنیا آشنا شدم و بعد بلاگ‌های آنها را خواندم. یا مثلا وقتی دیدم که لیشام بلاگ دارد، حتما هر از چندگاهی سری به آن می‌زنم. الان هم بیشتر از هر چیزی وبلاگ‌خوانی سر زدن به دغدغه‌های دوستان قدیمی است تا هر چیز دیگر. اما با صحبت‌هایی که با دوستان می‌کنم می‌بینم خیلی از این وبلاگ‌ها تأثیر اجتماعی قابل توجهی دارند. مثلا بلاگ حامد قدوسی را به واسطه دوستی با او می‌خوانم، اما تحلیل‌های اقتصادی حامد مورد توجه بسیاری هست و خواهد بود.
همین‌جا برای خودم وبلاگ‌ها را تقسیم‌بندی کردم. به نظرم وبلاگ‌ها می‌توانند بازه‌ی گسترده‌ای را در برگیرند؛ از یک سو می‌توانند بازتابنده‌ی خصوصی‌ترین ابعاد زندگی ما باشند مثل وبلاگ جیران که الان کمتر می‌خوانم تا مطالب کاملا تخصصی در یک حوزه خاص؛ مثل بلاگ عالی امیرحسین که اطلاعات وسیعی در مورد کیفیت و ابزار صوتی دارد.
نکته مشترک همه بلاگ‌ها در این خلاصه می‌شود که نویسنده یا نویسندگان در تعدادی پُست، دغدغه‌های خودشان را مطرح می‌کنند.
حالا به سوال اصلی رسیدم که چرا خودم بلاگ می‌نویسم. دیدم که در دوره‌های مختلف زندگی دلایل متفاوتی داشتم. حتی دوره‌هایی بوده که بلاگ‌نویسی باعث شده در زندگی شخصی متضرر بشم و برای دوره‌ی کوتاهی ننویسم، اما بعد از مدتی برگشتم تا بنویسم؛ چرا که نوشتن آرامم کرده بود. حرف‌هایی بوده که نزده‌ام و بعدا از این طریق مطرح کرده‌ام. هم‌چنین نوشتارهایی بوده است که می‌دانستم جایی چاپ نخواهد شد و در اینجا منتشر کرده‌ام. جالب اینجاست که برخی نوشته‌ها بعدا از روزنامه‌ها و وبلاگ‌های دیگر سردرآورده‌اند.
 از قضا بیشتر از هر کسی برای خودم می‌نویسم و احتمالا این پارادوکس بلاگ‌نویسی من هم بوده؛ چون معمولا وبلاگ‌نویسی بُعد اجتماعی گسترده‌ای دارد و دوستی‌های وبلاگی زیادی شکل می‌گیرد و حتی از دنیای مجازی خارج می‌شود و به دنیای واقعی می‌رسد.
اگر اهل این بازی‌های وبلاگی بودم، دوست داشتم که دوستان هم بنویسند که چی شد وبلاگ‌نویسی را شروع کردند.


Tuesday, July 29, 2014

کریمی و مارادونا – اروس و تاناتوس


خیلی جالب بود، دقیقا یک روز قبل از آنکه خداحافظی علی کریمی رسانه‌ای شود، داشتم مارادونا به روایت کوستوریتسا رو می‌دیدم. جالب‌ترین جمله‌ای که کوستوریتسا در مورد مارادونا می‌گوید این است که مارادونا هم‌زمان اوج دو غریزه اروس و تاناتوس (غریزه زندگی و مرگ) است. در مارادونا هر دو به اوج رسانده است. وقتی که با بازی چشم‌نوازش ما را به اوج زندگی می‌برد و اروس فوران
می‌کند، حتی مردانی که به کلوب شبانه رفته‌اند رقص زنان برهنه را نگاه می‌کنند، آنها محو بازی و گل‌های مارادونا هستند. در مقابل، مارادونا با کاری که به خودش کرد، غریزه مرگ را به اوج رساند. وقتی که مارادونا با سوء مصرف مواد مخدر تا دم مرگ می‌رود، یا آنجا که با اخلاق تندش و انتقادهای مداوم تمامی دستاوردهای زندگی را از دست می‌دهد، ما فوران غریزه مرگ را می‌بینیم.

کریمی را اگر معادل آسیایی مارادونا بدانیم، تفاوت فوتبال آسیا و جهان را می‌بینیم. کریمی هم هم‌زمان فوران غریزه اروس و تاناتوس است، اما ملایم‌تر. دریبل‌ها و تکنیک‌هایش به ما زندگی می‌دهد، اروس است، اما نه به اندازه مارادونا. تخریبی که کریمی می‌کند، همان فوران غریزه تاناتوس است. درگیری مداوم با مدیران و مربیان مستبد تیم‌هایی که در آنها بازی کرده است، ما را به یاد درگیری مارادونا با سران فیفا می‌اندازد. خداحافظی احساسی کریمی در سال گذشته هم ما را به یاد حرکات احساسی مارادونا می‌اندازد. یادمان باشد، مارادونا یک بار انگشت میانی‌اش را بالا گرفت و به تمامی حاضران ورزشگاه نشان داد یا وقتی تیم آرژانتین با وجود تمامی انتقادات به جام جهانی ۲۰۱۰ صعود کرد، به تمامی خبرنگاران گفت که «باید این را بخورند».

تفاوت مهم مارادونا در آنجا بود که به ناپولی فقیر در جنوب ایتالیا رفت تا جام قهرمانی را از شمالی‌های ثروتمند بگیرد. به هر حال یادمان باشد که کریمی نسخه آسیایی مارادوناست

Tuesday, July 22, 2014

برزیل باخت !


بعد از این که برزیل تو بازی با آلمان اون طوری له شد، خیلی‌ها مراتب تسلیت خودشون رو اعلام کردن. در میون این دل‌نگرانی‌ها تلفن فرزاد خیلی خاطرات رو زنده کرد و البته بامزگی‌های خودش رو داشت. جام جهانی ۱۹۹۸ هم‌زمان شده بود با امتحانات ما تو دانشگاه. برزیل با نروژ بازی داشت و قبل از جام برزیل یه بار به نروژ باخته بود. برای همین نگران بازی بودم. بازی شروع شد و برزیل خیلی بد بازی کرد و باخت. فردای بازی امتحان ریاضی مهندسی داشتم. میان‌ترم فکر کنم از ۱۰۰ نمره یه چیزی تو مایه‌های ۱۰ گرفته بودم و پایان ترم باید از ۱۰۰ نمره در حدود ۷۰-۸۰ می‌گرفتم تا با کمک تکالیف درس پاس بشه.

بعد از بازی زنگ زدم به فرزاد و گفتم برزیل باخته و منم هیچی نخوندم، حالشم ندارم درس بخونم. خلاصه قرار شد فرزاد ساعت هشت بلند شه بیاد تا ساعت ده که امتحان شروع میشه به من توضیح بده. در اولین حرکت برگه فرمول رو کپی کردیم و بعدش فرزاد هر چی بلد بود رو تو دو ساعت توضیح داد. نتیجه فوق‌العاده بود. درس رو با نمره ۱۲ پاس کردم! عملا همه سوالات امتحان رو درست جواب داده بودم.

بعد از بازی برزیل – آلمان فرزاد مستقیم از موبایلش زنگ زد، چون انتظار داشت سکته‌ای چیزی کرده باشم. خلاصه کلی خاطره شد

Monday, July 07, 2014

مانیفست انسانی


 
هفته گذشته در جمع دوستانه‌ای بحثی درگرفت در مورد اسلام و ادیان و اجتهاد و ... . پس از مهمانی به یاد زمانی افتادم که مانیفست انسانی را نوشتم و به نوعی آن را سرلوحه زندگی‌ام می‌دانم.

برای من مفهوم انسان به ما هُو انسان ارزش اصیل زندگی است. من انسانم، پیش از آن که زن یا مرد باشم. من انسانم پیش از آن که سیاه‌پوست، زردپوست، سرخ‌پوست یا سپیدپوست باشم. من پیش از آن که یهودی، مسیحی، مسلمان، بودایی، دین‌دار یا بی‌دین باشم. من – فقیر یا غنی انسانم. در اصل، انسان بودن ذاتی است که کسی نمی‌تواند از من بگیرد. همراه این ذات انسانی آزادی و رهایش هم می‌آید.

بنابراین به همگان به عنوان انسانی نگاه می‌کنم و موجودیت انسانی را به عنوان ذات مقدم محترم می‌شمارم. از همین منظر، مخالف جمهوری اسلامی هستم؛ چون آزادی‌های انسانی مرا محدود می‌کند یا از من می‌گیرد. ناقد اسلام سنتی‌ای هستم که مرد و زن را به عنوان ابژه‌های جنسی می‌بیند و انسان بودن را نادیده می‌گیرد. با همین نگاه، در مقابل سرمایه‌داری قرار می‌گیرم که من را ابژه مصرف می‌بیند. من بالذات مصرف‌کننده هستم، اما این که چه مصرف کنم و چگونه، حق من است و خود انتخاب می‌کنم.

نگاهم را بسط می‌دهم به همه آنچه در اطراف من می‌گذرد. اگر کسی انتخاب می‌کند که خدایی را بپرستد یا نپرستد یا این که خدا را باور کند یا نکند و اگر باور کرد، چگونه بجویَدَش و بیابَدَش؛ مسأله‌ای است فردی و به هیچ وجه ناقض حقوق انسانی او نیست.

سوال این که پس چگونه انسان‌هایی با این همه تفاوت نگاه و کردار در کنار هم زندگی کنند. پاسخ آن در گروی فهم برساخته اجتماعی است به نام نظم اجتماعی. با این فرض که همگان حقوق انسانی را محترم شمارند، زیست انسانی در کنار یکدیگر میسر می‌شود. تضاد آنجاست که زورمداران مستمسکی را می‌یابند تا با آن دیگران را فروتر از خود بشمارند و سلطه کنند. آنجاست که قدرت‌محوران با تلاش بر استیلای اسلام حکومتی یا تبلیغ ارزشی جامعه سرمایه‌داری خود را در رأس می‌آورند. و اینجاست که من به خودم یادآوری می‌کنم که من انسانم و حق من آزادی و رهایی است و در مقابل زور ایستادن بخشی از زیست من است.

 

Saturday, July 05, 2014

امروز هم با حافظ



به کوی میکده هر سالِکی که ره دانست 
دری دگر زدن اندیشه‌ی تبه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
 که سرفرازی عالم در این کُلَه دانست
بر آستانه‌ی میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام مِی اسرار خانقه دانست
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب 
که شیخ مذهب ما عاقلی گُنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن تُرک دل سیه دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مَه دانست
حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان
چه جای محتسب و شِحنه، پادشه دانست
بلندمرتبه شاهی که نُه رواق سپهر
نمونه‌ای ز خَم طاق بارگه دانست

Thursday, July 03, 2014

قلب‌های ما در جام جهانی!

در هر جام جهانی، تیم‌هایی هستند که قلب‌های ما را از آن خود می‌کنند. اگر به گذشته برگردیم، به یاد جام جهانی ۱۹۶۶ می‌افتیم. تیم کره شمالی نام طوفان زرد به خود گرفت و تا مرحله حذفی صعود کرد. حتی آنها سه گل به پرتغال زدند تا به همگان نشان دهند صعودشان به مرحله یک‌‌چهارم نهایی تصادفی نبوده است.
در دهه ۱۹۷۰ این لهستانی‌ها بودند که با تیم دوست‌داشتنی‌شان دل‌ها را ربودند. هم‌چنان که پروی ۱۹۷۸ با کوبیلاس بزرگی کرد. وقتی به جام جهانی ۱۹۸۶ نگاه می‌کنیم، علاوه بر بازی‌های چشم‌نواز تیم‌هایی مانند برزیل و فرانسه و هم‌چنین هنرنمایی مارادونا به یاد بلژیک می‌افتیم. بلژیک ۱۹۸۶ تیمی یک‌دست، بی‌ادعا و فوتبالی خالص بود که چهارم شد. در اولین جام جهانی قرن بیست و یکم، تیم ترکیه تیمی دوست‌داشتنی بود که مقام سومش در جام جهانی همگان را خوشحال کرد.
در جام جهانی امسال، تیم کاستاریکا همگان را مسحور خودش کرده است. آنها از گروهی به عنوان تیم اول صعود کردند که به نام گروه مرگ شناخته می‌شد. سپس ده نفره در مقابل یونان مقاومت کردند تا در ضربات پنالتی آنها را به خانه بفرستند.
ویژگی اصلی آنها یکدستی، دوندگی و سادگی بازی‌شان است. توپ را به راحتی روی زمین به گردش درمی‌آورند و از تمامی نقاط زمین استفاده می‌کنند. تمامی بازیکنان در دفاع و حمله شرکت می‌کنند. لزومی ندارد که مانند تیم‌های احساسی تنها به سانتر کردن توپ بپردازند، از زمین هم به زیبایی گل می‌زنند.
نقطه قوت دیگرشان، مربی فهیم و باشخصیت کاستاریکا ست. او یک جنتلمن به معنای واقعی است؛ در کنار زمین می‌ایستد، در شرایطی که سایر مربیان به شدت پرخاش می‌کنند، به آرامی اعتراض می‌کند. بازیکنان را با آرامش ره‌بری می‌کند و از جنجال‌های متداول پرهیز می‌کند. شاید تقابل وی با مربی عصبی و پرخاش‌گر یونان گویای بسیاری نکات بود.
همین دلایل باعث شده است که با هر کدام از دوستان و آشنایان در مورد جام امسال صحبت می‌کنیم، اشاره‌ای به کاستاریکا داشته باشیم و اینکه چه تیم دوست‌داشتنی و خوبی است.

Friday, June 27, 2014

درس‌هایی از جام جهانی برای ایران

جام جهانی برای ایران به پایان رسید و تنها درس‌های بی‌شمار حضور در جام می‌تواند روزهای بهتر فوتبال ایران را رقم زند. شاید بهترین و شادترین بازی ایران در مقابل آرژانتینی‌های مغرور و پرامید برگزار شد. بازی‌ای که ایرانی‌ها امیدهای زیادی در دل فوتبال‌دوستان زنده کردند. برای اولین بار در فوتبال ایران، شاهد بازی دفاعی گروهی و منسجم تیم ایران بودیم. تیم ملی در آن بازی بسیار هدفمند و حساب‌شده بازی کرد. ساختار دفاعی ایران محدود به بازیکنان خط دفاع و هافبک‌های دفاعی نبود و تمامی بازیکنان در دفاع تیمی شرکت می‌کردند. در کمتر بازی ایران چنین ساختاری را به یاد دارم.
علاوه بر ساختار منسجم دفاعی، ویژگی مثبت فوتبال ایران بازی منطقی در طول جام جهانی بود. معمولا فوتبال ایران را با بازی‌های احساسی و به دور از منطق می‌شناسیم، اما در جام بیستم تیم ایران بسیار منطقی و به دور از احساس بازی کرد.
نقطه ضعف اصلی تیم ایران در جام جهانی به دو مشکل پایه‌ای فوتبال ایران مربوط می‌شد. اول این که بازیکنان ایرانی به لحاظ جسمانی ضعیف‌تر از تیم‌های مطرح هستند. افت محسوس قوای بدنی تیم ایران در دقایق پایانی بسیار مشهود بود و در بازی پایانی مقابل بوسنی که تیم ایران احتیاج به برد داشت بسیار آزاردهنده بود. این مشکل به ساختار آموزشی ورزش ایران برمی‌گردد. ورزشکاران ایرانی در زمان نوجوانی آموزش‌های لازم جهت تقویت قوای جسمانی نمی‌بینند و به همین دلیل توان بدنی کافی برای تورنمنت‌های فشرده را ندارند. از سوی دیگر، آمار بالای مصدومیت بازیکنان ناشی از همین توان پایین است. کیروش به این مشکل واقف بود و ظاهرا اردوی بلندمدت یک‌ماهه تیم ملی پیش از جام جهانی برای برطرف کردن همین مشکل بود. اما ظاهرا در این امر موفق نبود.
ضعف دوم تیم ایران، کم‌توانی در حمله و برنامه‌ریزی برای حمله بود. این مشکل همراه شد با افت وحشتناک ستاره تیم ایران اشکان دژاگه. آمار بسیار پایین گل‌زنی ایران از یک سو ناشی از بازی‌های دفاعی ایران و از سوی دیگر افت بازیکنان تهاجمی ایران بود. مزید بر علت خداحافظی بازیکنان موثری چون جباری و نویدکیا از تیم ملی بود. فقدان این بازی‌سازان قوی موجب شد تا ایران جرقه‌های ناگهانی گل‌زنی هم نداشته باشد و کلا بی‌توان حمله کند.

Monday, June 16, 2014

درس‌هایی از جام حهانی

چند سال اخیر و به خصوص از سال ۲۰۱۳ شاهد تغییر پارادایم در شیوه بازی تیم‌ها هستیم. اگر اسپانیایی‌ها با تیکی‌تاکاشان همگان رو مسحور کردند و استراتژی تصاحب توپ بدل به تفکر غالب شد، روند چمپینزلیگ و شروع جام جهانی نشان داد که تیم‌ها به دنبال تغییرات هستند.
در جام جهانی چند نکته بارز بوده است. اول این که ضربات شروع مجدد یا به قول آلمانی‌ها موقعیت‌های استاندارد اهمیت زیادی دارد و تیم‌ها تمرینات زیادی روی ضربات کرنر و خطاهای نزدیک
محوطه هجده قدم دارند. تعداد قابل توجهی از گل‌های جام از روی این گونه ضربات به دست آمده است. این موضوع به خصوص برای تیم‌های ملی که برخلاف تیم‌های باشگاهی فرصت کمتری برای تمرین و هماهنگی دارند، اهمیت ویژه‌ای دارد. دوم این که برخلاف ایده تیکی‌تاکا که تیم صاحب توپ با گرداندن مداوم توپ در پی یافتن فضایی خالی برای حمله به دروازه حریف است، تیم‌ها تلاش می‌کنند با سرعت بالا و با کمینه حمل توپ به دروازه حریف برسند. به همین دلیل، برخلاف دوره‌های گذشته پاس‌های بلند و ریسکی بسیار بیشتر شده است. دیگر اهمیت ندارد که توپ لو نرود، آنچه اهمیت دارد این که توپ به شکلی به دروازه حریف برسد. حمله می‌تواند از جناحین برنامه‌ریزی شود یا این که پاس تودر در مرکز دفاع حریف باشد، مهم این که زودتر به دروازه حریف برسیم.
 
پیامدهای چنین تفکری فوتبال سریع‌تر، پراشتباه‌تر و پرگل‌تر بوده است. شاید برای خیلی‌ها سوال باشد که چرا تعداد گل به خودی‌ها در جام افزایش یافته است. دلیل اصلی آن، افزایش سرعت بازی و شیوه جدید سازمان‌دهی تیم‌هاست. سرعت گردش توپ بالا رفته است؛ پس مدافعان فرصت کمتری برای جایگیری در نقاط مناسب دارند. از سوی دیگر، چون هدف رسیدن به دروازه حریف با زمان کمتر است، مدافعان هم در بازی‌سازی شرکت می‌کنند و در نتیجه احتمال نبودن در محل دفاعی مورد نظر افزایش می‌یابد. وقتی فشار روی بازیکن بیشتر شود، درصد اشتباه هم بیشتر می‌شود.

Sunday, June 08, 2014

یک هفته با حافظ

حافظ یه سری ابیات داره که خیلی خاصه، اون شیطنت و رندی حافظ رو هم زمان با زیبایی های شعر حافظ میشه توش دید

یکی از اون ابیات که چند روزی هست مشغولم کرده اینه

از خلاف آمد عادت، بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم      

Friday, December 20, 2013

ما و خارجی‌ها !

داستان ماها و خارجی‌ها قصه بی‌بدیلی است. از یک سو، بیگانه‌ترسی به دلایل تاریخی در ایران رواج داشته است. ایران کشوری است که همواره در معرض تاخت و تاز اقوام بیگانه قرار داشته است و به همین دلیل تاریخی، آثار ترس از بیگانه جزئی از روان‌شناسی اجتماعی ایرانیان شده است. طبیعی هم به نظر می‌رسد تا چنین ترسی در میان ایرانیان وجود داشته باشد.
با گذشت زمان این ترس باقی ماند. یکی از دلایلی که انواع اشعار توهین‌آمیز در دوره مشروطه متداول شده بود و خارجیان آماج حملات ایرانیان شده بودند، همین بیگانه‌ترسی و بیگانه‌گریزی بود. در ادامه همین روند می‌توان به شخصیت‌سازی‌هایی مانند «دایی جان ناپلئون» اشاره کرد.
در مقابل، در این دوره گرایش مقابلی وجود دارد که خارجی‌ها را برتر می‌داند و اعمال و رفتار آنها را دربست می‌پذیرد. برای کسانی که خارج از ایران زندگی کرده‌اند، این موضوع شکل دیگری به خود می‌گیرد. خاطرم هست که وقتی برای تحصیل از کشور خارج شده بودم، بسیاری از ایرانی‌ها به من می‌گفتند با ایرانی‌ها ارتباط نگیر. به ایرانی‌ها نمی‌شود اعتماد کرد.
در این نگاه، غیرایرانی‌ها (در اصل، غربی‌ها) انسان‌های نیک‌نهادی هستند که دروغ نمی‌گویند، می‌شود به آنها اعتماد کرد و از هر نظر قابل اتکا هستند. در چنین نگاهی، خارجی‌ها آدم‌های رک و صریحی هستند که نیازی به دروغ ندارند و در مقابل، ایرانی‌ها تعارف می‌کنند و از گفتن حقیقت بازمی‌مانند. این که این موضوع تا چه حد واقعیت دارد و می‌شود به آن استناد کرد، نیاز به تحقیق دارد، فقط با طرح این نوشتار می‌خواستم آن را من‌باب تذکر گفته باشم.