Monday, September 30, 2019

پنهان کاری باعث می شود که واقع بین نباشیم

یکی از علایق من است که به برنامه فرهنگ هلاکویی گوش کنم. به نظرم مشکلات مردم بازتاب خوبی از جامعه ما را نشان می دهد

یکی از نکاتی که جالب است به نظرم در آنجاست که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که آدم ها در مورد احساسات و واقعیت ها به راحتی و بدون سانسور صحبت نمی کنند. یعنی همین که ما در جامعه داریم و خیلی ها قربان صدقه دیگری می روند ولی اصلا به این حرف ها باور ندارد. این باعث می شود که نشود ما به حرف آدم ها اعتماد کنیم و از طرف دیگر واقع بینی ما را زیر سوال می برد

موردی که در صحبت های مشتری هلاکویی برایم خیلی جالب بود، زنی بود که تماس گرفته بود و در مورد دوست پسر 51 ساله اش گفت که طرف دم در خانه ایشان که آمده بود داشته چند زن دیگر را نگاه می کرده است و همه حواسش به این خانم نبوده است و همین موضوع باعث جدایی آنها شده است! خوب به نظرم این موضوع نشان می دهد که این خانم واقع بین نیست

در جامعه ما این موضوع جا افتاده است که به جای عشق واقعی قصه های دروغین به همدیگر بگوییم. مثلا مرد باید به زن بگوید که تو همه زندگی من هستی و به جز تو به زن دیگری نگاه نمی کنم. خوب این موضوع شدنی نیست. ازدواج در اصل یک قرارداد اجتماعی است برای کنترل و مشخص کردن چارچوب روابط جنسی. حالا اگر کسی ازدواج می کند یعنی محدودیت برای روابط را می پذیرد، اما آن را دور که نمی اندازد. یعنی میل جنسی صفر / یک نیست؛ بلکه طیف است که به برخی افراد بیشتر کشش داریم و به برخی کمتر. حالا بعد از ازدواج این رابطه محدود و مشخص می شود، اما از بین نمی رود

بنابراین چه بهتر که شریکان زندگی با هم صادق و روراست باشند تا رابطه شان بهتر شود و با واقع بینی پیش برود

Sunday, September 29, 2019

تبلیغ انتخاباتی ما و آنها

امروز انتخابات مجلس ملی اتریش است و احزاب مختلف مشغول تبلیغ اند. طبیعتا دوستانی که تابعیت اتریش را دارند در انتخابات شرکت می کنند و احزاب یا نامزدهای خودشان را تبلیغ می کنند. برای من یکی از نکات بارز و جالب شیوه ابراز طرفداری از طرف دوستان ایرانی و اتریشی است. تبلیغ دوستان ایرانی دقیقا من را یاد انتخابات در ایران می اندازد. از سه ماه قبل از انتخابات ایران، تعدادی از دوستان ناگهان فعال سیاسی می شوند و مدعی می شوند که اگر فرد مورد نظر  آنها رای نیاورد، آمریکا به ایران حمله می کند، همه چیز گران می شود، فرهنگ ایرانی نابود می شود و ... . از آن خوشمزه تر اعلام می کنند که اگر این اتفاقات بیفتد، مقصر کسانی هستند که به آن فرد رای نداده اند. حالا کاری نداریم که آن فرد هم انتخاب شود و همه چیز گران شود، این دوستان اصلا پاسخی ندارند
همین طرز فکر باعث می شود که دوستان ایرانی در اینجا همین شکل تبلیغ کنند. کلا یک فهرست دارند که چرا به یک گروه نباید رای داد و اصلا دلیل قانع کننده ای برای رای خود ندارد. حالا دوستانی که اتریشی هستند، خیلی راحت می آیند می نویسند که من طرفدار محیط زیست و حقوق بشر هستم، چون حزب سبز هم همین را می خواهد من هوادار آنها هستم و به آنها رای می دهم. یکی دیگر نوشته است من خواهان عدالت اجتماعی و اقتصادی هستم، بنابراین به سوسیالیست ها رای می دهم و ... نه اینجا کسی مقصر است و نه دیگری آدم بدی است. هر کسی دیدگاه خود را دارد و همین باعث می شود که افراد با هم درگیر نشوند و درگیری برای سیاست مداران در سطح سیاسی است. جامعه تنش ندارد، دعوا ندارد و یک انتخابات ساده تنفر به وجود نمی آورد
می خواهم بگویم که متاسفانه ایرانی ها از یکی از بدترین شیوه ها استفاده می کنند. در روان شناسی می دانیم که ایجاد حس گناه تاثیر مخربی بر روی کودک می گذارد و او را نابود می کند؛ هم چنین مذهب از این شیوه استفاده می کند و این شیوه برای کوتاه مدت جواب می دهد، اما اثر منفی که می گذارد بسیار بیشتر از اینهاست

پیشنهاد برای رفع مشکل تهاجمی استقلال

فکر کنم مهم ترین مشکل استقلال در بازی های اخیرش مساله مهاجمان است. به وضوح این تیم در خط حمله مشکل دارد و ضعف اصلی این تیم در گل نزدن است و همین باعث می شود که دیگر مشکلات تیم بیشتر دیده شود

شاید یکی از راه کار هایی که جالب باشد، استفاده از بازیکنان تهاجمی به جای مهاجمان نوک کلاسیک باشد. در دوره های اخیر، وقتی که تیم ملی اسپانیا یا فرانسه دچار کمبود بازیکن مهاجم نوک در سطح ملی شدند، از بازیکنان میانی با هوش بالا و قدرت گلزنی استفاده کردند

در تیم فعلی استقلال که تبریزی آماده نیست و دیاباته مصدوم است، استفاده از فرشید اسماعیلی و داریوش شجاعیان برای گلزنی می تواند ایده خوبی باشد. به خصوص که استقلال در خط میانی بازیکن زیاد دارد

Saturday, September 28, 2019

افسردگی و میل به عدم در ایران ما

داشتم مصاحبه های قلیچ و امیر حاج رضایی با سایت آنتن رو گوش می کردم؛ با توجه به تفاوت کامل این دو مصاحبه و شخصیت این دو آدم، یک موضوع در صحبت آنها مرا خیلی اذیت کرد و ناراحت شدم

قلیچ در پایان صحبتش به این اشاره می کند که دوست داشته است که جزو سربازان حرم شود و برود که دیگر برنگردد؛ حاج رضایی هم در اواخر صحبتش اشاره می کند که عمرش را کرده است و وقتی با واکنش مجری روبرو می شود می گوید خودم را لوس نمی کنم. این موضوع خیلی اذیتم کرد که دو تا از نخبه های فوتبال ما چنین خالی از انرژی شده اند

به شخصه خیلی متاسف شدم

Friday, September 20, 2019

نمایشگاه وین سوسیالیست

یکی از تحولات مهم در وین قدرت گرفتن سوسیالیست ها در سال 1919 بود. در اصل، آغاز رشد و بهبود شرایط وین از آن زمان آغاز شد و نتیجه آن این که امروز وین یکی از بهترین شهرهای دنیاست. دوره ای که این تحولات تحت شهرداری این آقای سیبیلو بین سال های 1919 تا 1934 انجام شد شامل اطلاح نظام پزشکی و آموزشی و کاری وین بود - در سال 1934 فاشیست ها به قدرت رسیدند

مجموعه این تحولات در نمایشگاهی گردآوری شده است تا همگان با این تاریخچه آشنا شوند. روز گذشته دانشجوهای مدرسه تابستانی را که از کشورهای مختلف آمده اند، به این موزه بردیم. برای آنها خیلی جالب بود؛ بطوری که داوید که انگلیسی است؛ گفت خیلی جالبه که چند سال بعد از محو امپراتوری بزرگ اتریش-مجارستان پایتخت آن چنین تحولی یافته است

مثال های جالب این دوره ساخت مدارس همگانی و رایگان شدن آنها، ساخت مسکن اجتماعی با قیمت پایین و رایگان شدن بهداشت بود. علاوه بر اینها جنبش کارگری به شدت قدرت پیدا کرد، بطوری که پلاکاردهای جالبی از آن دوره داریم

یکی از آنها را دیدم که متن آن دعوت از کارگران برای همکاری و انقلاب بود، بدون آنکه فریب رادیکال های ظاهری خورده شود. برای من متن آن خیلی جالب بود

یکی دیگر از نکات جالب نمایشگاه ترکیب حمام و رختشویی و ظرفشویی بود. در آن دوره در خانه های وین آب لوله کشی وجود نداشت و بودن آب در داخل خانه خیلی لوکس بود. در خانه های مردم عادی یک شیر آب در هر طبقه وجود داشت و تمامی ساکنان طبقه از آنجا آب برمی
داشتند. حالا این که برای گرم کردن آب چه روشی استفاده شود؛ خود مساله ای مهم بود
یکی از معماران آن دوره برای خانه های آن زمان چنین ترکیبی استفاده کرد که آب گرم در خانه وجود داشته باشد و برای حمام و ظرفشویی و لباسشویی استفاده شود 
در نهایت یکی از موارد جالب، تلاش برای استفاده از گرافیک های قابل فهم برای توضیح شرایط بود. به عنوان مثال، گرافیک زیر تعداد بیکاران در کشورهای مختلف را نشان می دهد

مجازات مایی که فریب کاریم

من از بچگی با مادرم یک مشکل بزرگ داشتم: اصرار عجیبی داشت که من را وادار به کاری کند که دوست نداشتم - البته مثل همه آدم های کنترل گر :) ابتدا زورش به من می رسید و من کلی کار ناخواسته انجام می دادم؛ بعدا که زورش به من نمی رسید، سعی کرد از راه دیگری وارد شود. بدین ترتیب که سعی می کرد کلک بزند؛ مثلا اگر دوست نداشتم به کسی زنگ بزنم، می گفت حالا زنگ بزن، شاید طرف جواب ندهد :) یا مثلا فلان کار را بکن شاید خوشت بیاید
حالا داستان جودوی ما و کلا ورزش ما در تقابل با اسراییلی ها همین شده است. اول مستقیما می گفتیم که ما با آنها بازی نمی کنیم؛ بعد از آن که چند تیم و ورزشکار ما محروم شدند، داستان این طوری شد که سعی کنیم طوری ببازیم که بازی متقابل با آنها نداشته باشیم؛ انگار دیگران خنگ و ابله هستند و متوجه نمی شوند. حالا کاری به آن ورزشکار بیچاره نداریم که کلی زحمت می کشد و چهار سال یک بار می رود المپیک؛ بعدش باید عمدا ببازد
جریان جودو هم همین شده است؛ کلی فدراسیون فکر می کرد که چقدر زرنگ است؛ منتها جریان لو رفته و باید تبعات آن را بدهد. آنچه بدتر است این که استراتژی اخیر مرا به یاد همان اظهار نظر مادرم می اندازد که حالا زنگ بزن؛ شاید خانه نباشد. این ورزشکار ما هم به یک ورزشکار از یک کشور سوم می بازد تا اعتراض خود را به اسراییل مطرح کند!!! یعنی این وسط چه کسی به جز آن ورزشکار ایرانی ضرر می بیند؟ 
ورزشکار کشور سوم که مفت برده است؛ اسراییلی ها هم اصلا با ما روبرو نشده اند و هیچ کس هم در دنیا به این فکر نمی کند که وای چه اعتراض قوی ای؛ طرف به یک یونانی باخته است که به نظام و رفتار سیاستمداران اسراییلی اعتراض کند!!! آخه عقل کل، شما تا حالا کجا بودی؟
من خودم با اسراییل و سیستم آن مشکل دارم و هیچ وقت هم پنهان نکرده ام؛ اما این عقل کل ها واقعا بی نظیرند

Thursday, September 19, 2019

مسکن اجتماعی

یکی از پروژه هایی که در آن همکاری می کنم مربوط به مسکن اجتماعی است
این هفته رویدادی در دانشگاه اتفاق می افتد که به آن مدرسه تابستانی می گویند و ایده اصلی آن گرد هم آمدن دانشجویان در تابستان در یک کشور و یادگیری فشرده از طریق همکاری در یک کارگاه فکری یا عملی است. معمولا مجموعه سخنرانی یکی از موردهای همیشگی چنین برنامه هایی است. مهمان هفته یکی از دانشجویان رادیکال ترک بود که در بروکسل دوره دکترا را می گذراند. از این نظر رادیکال که تحقیقات زیادی در مورد کمون ها انجام داده است و به نوعی طرفدار آنهاست و دوم این که به مفهوم واقعی به مقاله نویسی باز اعتقاد دارد؛ یعنی مقاله هایش را به این شکل می نویسد که هر کسی می تواند نقشی در آن داشته باشد. در این مورد شنیده بودم که این امکان وجود دارد که برخی افراد هم اکنون این گونه می نویسند، اما کسی را ندیده بودم :)
در مطلبی که ارایه داد به یک مورد جالب هم اشاره کرد که به عنوان خانه های امید دوزچه شناخته می شوند. پس از زلزله ای که در آن منطقه ترکیه اتفاق افتاد؛ افراد زیادی بی خانمان شدند. دولت در این مواقع از صاحبان خانه ها حمایت می کند و آسیبی که آنها در زلزله دیده اند پوشش داده می شود؛ اما سوال این است که مستاجران آن خانه ها که توان یافتن خانه جدیدی ندارند چه می شوند؟ سوالی که معمولا مورد توجه کسی قرار نمی گیرد
این افراد در دوزچه در یک فرایند ده دوازده ساله توانستند برای خود حقوقی بدست بیاورند و خانه سازی در آن منطقه را انجام دهند. اتفاقی که هم اکنون به عنوان نمونه ارزشمندی از مشارکت مردمی و احقاق حقوق شهروندی شناخته می شود

Monday, September 16, 2019

روانکاوی خود - ترس از تلفن و اتهام های بیهوده

دیروز فرصت خوبی پیش آمد که خودم را روانکاوی کنم و دو مشکل اساسی خودم را شناسایی کنم و کمی در موردش فکر کنم

مورد اول اینکه من در کودکی خیلی کم از طرف والدین و بزرگ تر تشویق شدم و بیشتر مورد انتقاد قرار گرفتم. در اصل، من در دوره ابتدایی همیشه بالاترین نمره را داشتم و شاگرد اول بودم. جایزه ای بابت این موضوع دریافت نکردم. در مقابل، کافی بود که یک بار نمره کامل نگیرم تا مورد انتقاد خانواده قرار بگیرم. این موضوع تا حد زیادی باعث دلسردی من شد. در اصل، دیگر لذتی از خوب بودن نمی بردم و از بد بودن می ترسیدم. این احساس وقتی بیشتر تقویت شد که حس کردم کسی مرا دوست ندارد. علاوه بر والدین، دیگر اعضای خانواده این حس را در من به وجود می آوردند. مثال خیلی خوبی که به یادم مانده است؛ رفتار مادربزرگم با من بود. خانه آنها در کرج بود و من هفته ای یک بار پیش آنها می رفتم؛ اما انتقاد همیشگی این بود که سینا پیش ما نمی آید و به ما سر نمی زند. در اصل، من هم وقت می گذاشتم و می رفتم، ولی در نهایت باز هم مورد اتهام بودم. در اینجا هم به جایی رسیدم که همیشه با خودم درگیر بودم که چرا من همیشه متهم هستم و این موضوع آزارم میداد. هم چنان که انتقادهای زیاد در مورد شرایط تحصیلی باعث شد که در دوره ای خودم را ول کنم و به شدت دچار افت تحصیلی شدم

این پیشینه باعث شده است که من به شدت از انتقاد تنفر داشته باشم و از سوی دیگر به شدت شخصیتی باشم که در اصطلاح روان شناسی به دنبال تایید دیگران باشم (approval seeking) ؛ این موضوع به شدت زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده است. توصیه اخلاقی این که بچه هایتان را دوست داشته باشید و آنها را تایید کنید :)

مورد دوم که برایم روشن شد؛ ترس از تلفن (فوبیای تلفن) در من هست. من کلا از تلفن کردن و جواب دادن بدم می آید و تا آنجا که می توانم از آن فرار می کنم. یعنی به من بگویند ده تا ایمیل بزن ، می نویسم؛ اما یک تلفن یک دقیقه ای برایم عذاب است. دیروز با خودم گفتم که بگذار ببینم چنین مشکلی وجود دارد و دیگران چگونه اند. دیدم که اصلا فوبیای تلفن وجود دارد و با گلوسو فوبیا - ترس از سخنرانی مشابه است. دلیل اصلی این دو ترس اضطراب فرد از مورد انتقاد قرار گرفته شدن، مسخره شدن یا مورد قضاوت قرار گرفته شدن است. البته علاوه بر این موارد که در ویکی پدیا آمده است؛ می شود مورد ترس از این که دیگران متوجه شما نشوند هم اضافه کرد

بنابراین مشخص است که این دو مورد در من ریشه های مشترکی دارند و باید با رجوع به کودکی آنها را شناسایی و با تمرین مشکل را حل کرد. روش های حل این مشکل که با روش های شناختی و روان کاوی انجام می شود، خیلی طولانی نیست؛ اما نیاز به جدیت دارد. راحت ترین کار این است که فرد مشکل دار با تلفن های کوتاه با افراد آشنا شروع کند و کم کم مدت مکالمه را طولانی تر کند و هم زمان تلفن های اتوماتیک و مشخص را انجام دهد. در نهایت، فرد می تواند کارهای عادی انجام دهد

Saturday, September 14, 2019

داریوش آشوری و نگاه رندانه اش به سعدی

داریوش آشوری یکی از محترم ترین و باسابقه ترین پژوهشگران ایرانی است که سال هاست با مطالعات و ترجمه های خوبش به ادبیات و فلسفه ایران خدمت می کند

دیروز آشوری سخنرانی داشت در مورد عرفانِ رندانه‌ی سعدی و خوشبختانه فرصت شد و من هم در جلسه بودم

ین مایه صحبت آشوری این است که ما یک نوع عرفان داریم که به آن عرفان خراسانی می گوید؛ شاخ این نوع عرفان مولاناست که گویی از این جسم خاکی ناراضی است و اوج عرفان (شناخت) را رهایی از این بدن می داند. مثال آشوری نگاه عرفان خراسانی به بدن انسان است که آن را ستورگونه می نامد و در نهایت می گوید که جسم جایگاه کاه و یونجه شده است. اصلا اوج این نگاه در آنجاست که مولوی معتقد است ما از جماد به گیاه و بعد به حیوان تبدیل شدیم و در نهایت رشد کردیم و آدم شدیم؛ اما این پایان راه نیست و باید پیشتر رفت



از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم


در مقابل این نگاه، عرفان سعدی بسیار جسمی است. عرفانی که در نگاه آشوری حافظ را هم تحت تاثیر قرار می دهد و به همین دلیل، در شعرهای این دو بزرگوار حظ جنسی و جسمی بسیار است. در اصل، این عرفان انسان بودن را بسیار هم خوب می داند و نیازی به تبدیل به چیز دیگری نمی داند. اصلا واژه رند را آشوری به همین دلیل بکار می برد. رندان لات ها و فاجران آن دوره بودند و مشغول تمتع از امکانات جسمانی زمان خود بودند. آنها مست بودند و در خرابات رفت و آمد می کردند. محل گذر آنها در حاشیه شهر بود که عرق فروشی و فاحشه خانه ها بودند. حالا وقتی سعدی و حافظ رِندند، بدین معناست که با لذت های جسمانی قهر نیستند.


در نهایت این که باید اشاره کرد شاید دلیل عدم رضایت سعدی از دیدارش با مولانا در همین نکته نهفته باشد. سعدی مولوی ای را می بیند که اصلا با نگاه عرفانی اش هم خوانی ندارد و به همین دلیل، شعر مولوی و شخص او را به سخره می گیرد:

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست


به نظرم مقاله جهانبخش نوروزی به خوبی این تقابل را نشان می دهد. (می توانید در اینجا مقاله را ببینید)

Thursday, September 12, 2019

درسی از مکتب شیکاگو و بحث سحر خدایاری و سایر موارد فساد در ایران

یکی از جامعه شناسان مکتب شیکاگو داستان دختر جوانی را تعریف می کند که در راه خانه یک بار در ایستگاه مترو مورد تجاوز قرار می گیرد؛ سپس سر کوچه شان و سومین بار در ورودی خانه که این آخری موجب مرگش می شود

سپس این اندیشمند می گوید این داستان واقعی نیست، اما ما این داستان را باور می کنیم؛ چرا که این داستان واقعی به نظر می رسد. در اصل، شرایط شهر به گونه ای است که این داستان باورپذیر است

بر می گردم به یکی از برنامه های روز گذشته تلویزیون ایران که در مورد سحر خدایاری ساخته شده بود و می خواست ثابت کند که داستان منتشر شده در مورد وی در رسانه ها شکل واقعی دیگری دارد. هم چنین حمایت جمعی ورزشکاران و افرادی سیاسی را زیر سوال برده است. در اینجا می خواهم به بحث جامعه شناس مکتب شیکاگو برگردم. ما داستان سحر خدایاری را باور می کنیم؛ چون باورپذیر است و اصلا دور از ذهن نیست که اتفاق افتاده باشد یا خیر

  • همه ما می دانیم که به ناحق ورود زنان به ورزشگاه ها ممنوع شده است
  • همه ما می دانیم که تعداد قابل توجهی از زنان شیفته فوتبال هستند و درک خوبی از این بازی دارند
  • همه ما می دانیم که زنان زیادی هستند که مانند مردان عاشق یک تیم فوتبال هستند و حاضرند برای دیدن بازی تیم شان جان شان را بدهند
  • همه ما می دانیم که در چندین مورد قوه قضاییه احکام قضایی عجیبی صادر کرده است که چندان با سطح جرم تناسبی نداشته است
  • همه ما می دانیم که پلیس ایران رفتار دوستانه ای با شهروندان ندارد

اگر این موارد را کنار یکدیگر بگذاریم ؛ به این نتیجه می رسیم که این داستان می تواند واقعی باشد و باورپذیر است

همین مورد را بسط می دهم به شرایط جامعه و فساد موجود در آن: اگر کسی در مورد یکی از مسوولان ایران بگوید که فلان فرد میلیون دلار اختلاس کرده است؛ ما باور می کنیم -چون  باورپذیر است. شاید همین جریان را در مورد یکی از مسوولان دولتی در اروپا به ما بگویند؛ ما باور نمی کنیم - چون باور آن عجیب است

همین طور است اگر کسی بگوید در آلمان زنی که اجازه ورود به ورزشگاه نداشت خودش را آتش زد. باور آن سخت است؛ اما در مورد ایران چنین نیست

Tuesday, September 10, 2019

برای سحر خدایاری و همه آنهایی که عاشق توپ گردند

سن و سال من به جایی رسیده است که نگاهم به مرگ تغییر کرده است و بسیاری مرگ ها پریشانم نمی کند؛ اما هنوز از دیدن عاشقانه مرگ ها اشک می ریزم. مرگ سحر خدایاری هم چنین شرایطی دارد. شاید دلیل اصلی آن همسانی چنین مرگی این باشد که مرگ در زمین فوتبال برای من جذبه ای روحانی دارد. هر بار که به یاد مارک ویویان فو و آنتونیا پویرتو می افتم دلم چنگ می زند؛ به یاد لحظه لحظه لذتی می افتم که روی زمین فوتبال بردم. به یاد اوج هیجان و ارضایی می افتم که برای دقیقه ای در زمین فوتبال بودن داشتیم. یاد آن ثانیه هایی می افتم که حاضر بودیم تا جانمان را بدهیم تا تیم مان ببرد
و وقتی عاشقی می میرد؛ حس فقدان و حسرت و نابودی جای آن لحظه را برای من می گیرد؛ گویی زندگی در کسری از ثانیه نابود می شود و صفحه زندگی کلا تاریک می شود. در آنی، زندگی برایم متوقف می شود، به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم، بغض گلویم را فشار می دهد و قطره اشکی می آید
برای فوتبالیست هایی که در زمین فوتبال مرده اند، حس تسکینی تسلایم می دهد و آن هم این که آنها در اوج هیجان و لذت رفته اند؛ در آغوش معشوق بوده اند و در حین بازی بوده اند؛ اما ... اما ... در مورد سحر این تسلا را ندارم. به این فکر می کنم که حتا لحظه ای نتوانست این لذت را تجربه کند. آن هم تنها و تنها به این دلیل که عده ای کوته فکر برای او تصمیم گرفته اند. متاسفم که سکوهای آزادی حضور او را درک نخواهند کرد

داشتم عقده ای می شدم ها

من خیلی آدم رویاپردازی بودم و هستم :)
دوست داشتم فوتبالیست بشم که نشدم؛ دوست داشتم که مادر مهربانی داشتم که نشد؛ در مورد مسایل جنسی هم حرف نمی زنم که نشد :) اما بالاخره در چهل سالگی کارمند دانشگاه شده ام / ولو برای برای مدتی کوتاه تا بالاخره یکی از عفده های زندگی ام کم شود :)

Monday, September 09, 2019

پپ انقلابی

یک بار هم قبلا نوشته بودم و دوباره با دیدن مسابقات انتخابی جام ملت های اروپا به نظرم رسید که باز هم تاکید کنم: گواردیولا یک نابغه فوتبالی است که تاثیرگذاری محیطی دارد. نقش او در تیم های باشگاهی اش مثل بارسلونا و بایرن و من سیتی غیرقابل انکار است؛ اما همزمان به چشم نوازی بازی تیم ملی اسپانیا و آلمان و انگلستان در دوره حضور در این کشورها نگاه کنید. بازی این تیم ها بطور ناخودآگاه از بازی تیم های گواردیولا تاثیر می گیرد
به این می گویم معجزه و انقلاب گواردیولا :)

Thursday, August 01, 2019

آگوست 1969 و شکل گیری ضدفرهنگ در آمریکا

یکی از دهه های مهم تاریخ معاصر آمریکا دهه 1960 میلادی است. نسل بعد از جنگ جهانی دوم در آمریکا ویژگی های خاص خود را دارد؛ دوره ای که اقتصاد آمریکا دارد می ترکد و به دلیل عدم کنترل موالید میزان زاد و ولد نسل جدیدی رشد پیدا می کنند که در عین دارا بودن امکانات اقتصادی از نظر اجتماعی شرایط ناپایداری دارند. افسردگی بین این نسل و خشم و سرخوردگی باعث شد تا جنبش های این نسل ماهیتی انقلابی داشته باشند. در کنار آنها شرایط سیاسی آمریکا باعث شده بود تا فضای سیاسی شکل جدیدی پیدا کند. دخالت آمریکا در کشورهایی مانند ویتنام باعث شده بود تا نسل جوان آماده مبارزه باشند

به هر حال خلاصه کنم؛ دهه شصت آمریکا با جنبش هایی مانند جنبش زنان و حقوق زنان، با جنگ ویتنام، با موسیقی معترض و با شدت گرفتن مصرف مواد مخدر شناخته می شود. در مورد هر کدام از این رویدادها می شود ساعت ها صحبت کرد؛ فقط غرض از این نوشتار یادآوری یکی از رویدادهای مهم آگوست 1969 به عنوان چکیده ای از این دهه است که در آن فستیوال وود استوک اجرا شد و بیش از چهارصد هزار شرکت کننده با شعار «سه روز صلح و موسیقی» دور هم جمع شدند تا تاریخ جدیدی از موسیقی و مواد مخدر و جنبش های ضد شرایط موجود را بنویسند

Monday, July 15, 2019

یک رویای خیلی بزرگ / تاریخچه ورود فوتبال به مدارس آلمان

در تاریخ تحول فوتبال آلمان اکثرا با معجزه برن آشنا هستید. تیم ملی آلمان در جام جهانی 1954 سوییس موفق شد که در عین ناباوری قهرمان شود و معجزه وار تیم مجارستان را در فینال شکست دهد. اتفاقی که موجبات شکل گیری بوندس لیگای آلمان شد و پس از آن آلمان به عنوان یکی از قطب های فوتبال در دنیا مطرح شد. واقعه ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، جریان ورود فوتبال به آلمان و رسمی شدن آن در مدارس است

پایه گذار این جریان شخصی به نام کونراد کخ بود که در دهه 1870 میلادی در مقابل فرهنگ حاکم و شرایط موجود ایستاد و باعث شد که بجه ها فوتبال بیاموزند و بازی کنند. پیش از وی بازی فوتبال در آلمان ممنوع بود و به فوتبال به عنوان بازی انگلیس ها نگاه می شد. هم چنین در مدارس امپراتوری آلمان هیچ گونه انعطافی وجود نداشت و بچه ها با دیسیپلین و نظم بسیار خاصی تربیت می شدند که به نوعی با ذایقه شان هم خوانی نداشت

کخ که معلمی نوگرا بود، با بچه ها فوتبال بازی کرد و به آنها قوانین این بازی را مرور کرد. معلمان مدرسه و افراد دولتی برون شوایگ که کخ در آنجا زندگی و تدریس می کرد، به کل با این موضوع مخالف بودند و بارها و بارها برای او مشکل ایجاد کردند. اما در نهایت کخ موفق شد و بچه ها اجازه پیدا کردند بازی انگلیسی ها را در مدرسه انجام دهند

داستان این وقایع در فیلم بسیاری جالبی به نام یک رویای خیلی بزرگ به تصویر کشیده شده است

نکته جالب اینکه با وجود این اتفاقات مهم بسیاری ایالات آلمان بازی فوتبال در مدارس را به رسمیت نشناختند؛ من جمله ایالت بایرن که در نهایت در سال 1927 به بچه ها اجازه داد که فوتبال بازی کنند

Sunday, July 07, 2019

اندازه گیری شور و شوق جنسی

یکی از مجلاتی که معمولا همه شماره های آن را می خوانم روان شناسی اسپکتروم نام دارد. دلیل اصلی آن هم در اینجاست که مطالب آن مبتنی بر دستاوردهای علمی است؛ ولی مانند مجلات علمی محض متون پیچیده یا عجیب و غریب نمی نویسد

در شماره جدید این مجله مطلبی وجود  دارد که بسیار جالب بود. متن به بررسی روند تغییرات میل و کشش جنسی در میان زوج ها می پردازد. در مورد ازدواج از گوشه و کنار مطالبی می شنویم، ولی سوال این است که کدام یک از این مواردی که می شنویم درست است: زوج ها بعد از گذشت سالیانی چند از ازدواج تمایل جنسی به یکدیگر ندارند. مردان تمایل بیشتری به رابطه جنسی دارند تا زنان. می توان فرمولی برای تعداد رابطه جنسی بعد از گذشت چند سال از شروع رابطه شروع کرد

خلاصه ای از نتایج مقاله رو در اینجا می آورم که شاید با توجه به جو حاضر در ایران که کمتر به این مسایل پرداخته می شود مفید باشد:

  • به نظر می رسد که با گذشت زمان کیفیت رابطه جنسی بین زوج ها بهتر می شود
  • تحقیقات نشان می دهد که برخی عوامل در خوشبختی زوج ها موثرتر است: بغل کردن و در آغوش گرفتن و ارتباط صادقانه قدم های اصلی و ابتدایی هستند. منظور از ارتباط صادقانه این است که طرفین باز هستند و در هر موردی با هم صحبت کنند. این موضوع را با تاکید می نویسم؛ چون بین ایرانی ها متداول است که با هم در همه موارد راحت صحبت نکنند. این موضوع باعث جدایی طرفین می شود و به رابطه آسیب می زند
  • یکی از مواردی باعث رابطه خوب می شود، تقسیم منصفانه کار در خانه و بیرون است؛ یعنی مشارکت در امور زندگی
  • هم چنین تنوع در شکل رابطه جنسی باعث می شود که خوشبختی در رابطه افزایش یابد
  • یک تحقیق نشان می دهد که حدود یک چهارم مردان آلمانی مشکل تحریک دارند؛ یعنی آلت شان آماده رابطه جنسی و دخول نمی شود. در مقابل، بخش قابل توجهی از زنان آلمانی از کمبود شوق و هوس جنسی، ارضای جنسی و حس ارضای جنسی رنج می برند

آماری که در مورد شکل روابط جنسی برای آلمانی منتشر شده است هم در نوع خود جالب است

  • مردان آلمانی در بطور متوسط ده پارتنر جنسی تجربه کرده اند و زنان پنج تا
  • پنج درصد مردان مورد مطالعه با هم جنس رابطه جنسی داشته اند؛ این عدد برای زنان مورد پرسش هشت درصد بوده است
  • هشتاد و هشت درصد مردان و هشتاد و نه درصد زنان مورد مطالعه رابطه واژنال را تجربه کرده اند
  • پنجاه و شش درصد مردان و چهل و هشت درصد زنان از رابطه جنسی دهانی - اورال سکس - لذت برده اند
  • پنجاه و یک درصد مردان و چهل و پنج درصد زنان خودشان به عنوان فرد فعال اورال سکس را انجام داده اند
  • نوزده درصد مردان تجربه انجام رابطه مقعدی را دارند
  • چهار درصد مردان و هفده درصد زنان تجربه دخول مقعدی را داشته اند  


Saturday, July 06, 2019

خدمتی که من به دوستان کردم :)))

از وقتی در اتریش هستم؛ تقریبا هر ماه دوست نزدیکی و هر هفته دوستی از طریق اینترنت نامه ای می دهد و در مورد مهاجرت به اتریش سوال می کند. یکی از خدمات من به این دوستان این است که آنها را از مهاجرت به اتریش منصرف می کنم

دلایل ساده ای برای این انصراف وجود دارد؛ اول این که اتریش ذاتا کشور مهاجرپذیری نیست؛ یعنی قوانینی برای راحتی مهاجران وجود ندارد و در نتیجه کسانی که قصد خروج از ایران دارند، بهتر است به کشوری بروند که آمادگی پذیرش مهاجران را دارد. در نتیجه این موضوع باعث می شود که روند اداری بسیار طولانی باشد و برای بدست آوردن اقامت کشور درگیر مسایلی می شوید که در کشوری مانند استرالیا لزومی به آن وجود ندارد. دوم این که کشور کوچکی مانند اتریش بازار کار کوچکی دارد و در نتیجه کار پیدا کردن در آن بسیار دشوارتر است و مقایسه کوچکی با کشوری مانند آلمان نشان می دهد که بسیاری افراد می توانند راحت تر کار پیدا کنند. از طرف دیگر، در گذشته دانشگاه ها در اتریش رایگان بود و مزایایی برای همراهی خانواده وجود داشت، در حالی که اکنون این شرایط وجود ندارد. دانشگاه پولی است و برای همراهی خانواده به هیچ وجه تسهیلاتی قایل نمی شوند

البته طبیعتا وین برای تحصیل و اقامت مزایایی دارد: اول این که در مرکز اروپاست و کسانی که در اینجا هستند می توانند به کشورهای بسیاری سفر کنند. هم چنین اگر اگر و تایید می کنم اگر با بورس بیایید، بسیار دوره خوبی است چون می توانید دو سه سال در اینجا زندگی و تحصیل کنید و اینجا سکوی پرتاب خوبی برای رفتن به کشور دیگری خواهد بود. دوستان بسیاری هستند که به پیدا کردن کار یا پناهندگی به اتریش می آیند و پس از مدتی فشارهای اقتصادی آنها را از پا می اندازد

خلاصه این هم پیوسته ای بود به نوشتار پیشین

Tuesday, June 25, 2019

دردسرهای بوروکراسی غربی و سینا :)

من کلا از دو تا جمله هست که خیلی خیلی بدم میاد. یکی این که مامان از من می پرسید پس با پولت چکار کردی و اون یکی جمله ای که من هر وقت اظهار نظر می کنم یکی میگه آقا شما که نشستی تو خارج

نتیجه این نفرت هم این شده که از والدینم پول نخوام و به حد مرگ در دوره احتیاجاتم سختی بکشم و حتا گرسنه باشم؛ یعنی یادمه که وقت هایی تو زندگی بوده که گرسنه بودم ولی پول نخواستم. البته یک استثنا هم داره و اون هم به خاطر دختری بود که دوستش داشتم و دارم و برای عروسی از خانواده حمایت مالی درخواست کردم
برای اینکه دومین جمله رو هم نشنوم به ندرت با ایرانی ها کل کل می کنم. آخرین شاهکاری که شنیدم هم در مورد یکی از دانشجوهای دکترای دانشگاه وین بود که برای پروپوزال از من کمک خواست و من هم نظراتم رو دادم؛ بعدش طرف گفت البته شما ده ساله ایران نیستی وگرنه تو ایران این پروپوزال من خیلی هم خوبه؛ اتفاقا استادا همین ها رو درس دادن و من خودم تو ایران دکترا گرفتم !!!! در این مورد دیگه واقعا آدم باید سرش رو بکوبه به دیوار. شاید سطح علمی کارهای ایران پایین باشه؛ ولی استادان ما هیچ وقت کپی کردن رو تجویز نمی کنن. ممکنه حتا چشمشون رو ببندن و خیلی تو سر و کله کسی نزنن؛ ولی این به معنای بالا بودن سطح کار دوست ما نبوده و نیست. من اصلا یادمه دکتر شادرو سر کلاس دشمن اطناب بود؛ حالا طرف پروپوزال رو شروع کرده: همان طور که می دانید موضوع مهاجرت اهمیت زیادی دارد و ما باید بدانیم که مهاجرت در دنیای امروز مساله روز شده است و از طرف دیگر مهاجرت برای اروپایی ها هم مهم است و ...
خوب معلومه این رو به هر کسی بدی شاکی میشه 

حالا این مقدمه رو گفتم که برسم به اتفاقی که برای من افتاده و اصلا هر کجای دنیا باشه مسخره و خنده داره؛ حالا این اتفاق تو چهارچوب بوروکراسی اروپایی برای من پیش اومده
احتمالا هر کسی تصوری از مهاجرت داره و به نظر میرسه که الان داشتن تابعیت کشور دیگه کالای باارزشی شده؛ برای همین هم خیلی ها برای گرفتن تابعیت تلاش می کنن. البته خوشمزه اونایی هستن که به عنوان پناهنده میان اروپا و میگن که جونشون در ایران در خطره و نمی تونن برگردن. فردای اون روزی که پاسپورت میگیرن، برمیگردن ایران:)))) میگم فردا؛ جدا میگم ها

بماند؛ من برنامه ای نداشتم برای گرفتن تابعیت. تا اینکه شایا به من گفت با این شرایطی که هست ممکنه فردا یه گیری بدن و مجبور شی بری. زندگی مون خراب میشه. دیدم خیلی هم بی ربط نمیگه؛ در نتیجه گفتم برم شرایط رو بپرسم. به من گفتن اگر شما پس از کسر اجاره خونه ماهیانه براتون هزار و سیصد و چهل یورو بمونه؛ میتونید اقدام کنید

این داستان حدود ده ماه پیش بود؛ وقتی مدارک رو آماده کردم، زنگ زدم و طرف برای پنج ماه بعدش وقت داد! بعد از پنج ماه که گذشت، رفتم پیش مسوول پرونده و طرف گفت شما یکی از مدارک رو ندارید؛ برو اون رو تهیه کن و وقت بگیر. هفته پیش که مدرک رو تهیه کردم، زنگ زدم و طرف گفت تا پنج ماه وقت پره. برای اون موقع وقت داد

من هم دیروز مدارک رو زدم زیر بغلم و رفتم اونجا. دیدم اون خانمی که گفته وقت ها پره؛ برای خودش تنها نشسته. رفتم باهاش صحبت کنم و مدارک رو نشون بدم. یهویی به من گفت شما بعد از کسر اجاره خونه براتون هزار و پونصد و پنجاه یورو میمونه!!! گفتم همکار شما گفته هزار و سیصد؛ روی سایت هم همین رو نوشته. گفت نه اونها قدیمی شده. گفتم الان که پنج ماه از سال گذشته، چطور هنوز روزآمد نشده؟؟؟ گفت همینه که هست؛ بفرما بیرون

حالا اگر این اتفاق در ایران بیفته چی می گفتیم؟ :)
در ضمن شرایط دانشجویی ما رو در نظر بگیرید که با ویزای ما فقط میشه نیمه وقت و بیست ساعت در هفته کار کرد. با این شرایط کسی نمیتونه این مقدار درآمد داشت. خوب این نشون دهنده سیاست های یک کشور هست.

Thursday, June 13, 2019

انرژی که ویلموتس رها کرد

حضور ویلموتس در تیم ملی باعث شد که انرژی نهفته تیم ملی ناگهان رها شود و در امور تهاجمی موفق باشیم. سبک بازی کیروش تکیه بر نظم در ساختار دفاعی و پس از آن استفاده از  ضد حملات و ضربات ایستگاهی بود؛ در مقابل می بینیم که تیم ویلموتس کارهای ترکیبی بیشتری انجام می دهد و بدین ترتیب از نظر چشم نوازی امتیاز بیشتری می گیرد

Wednesday, June 12, 2019

وقتی بی اخلاقی ارزش می شود

عدالت، حق و اخلاق مفاهیم پیچیده جامعه انسانی هستند و این موضوع باعث می شود که ما از مطلق گرایی در مورد آنها پرهیز کنیم. در اصل، ما اخلاق ثابت نداریم و من نمی توانم ادعا کنم که من آدم بااخلالقی هستم و اصغر نیست
اما چیزی که می شود در موردش صحبت کرد، کارایی برای جامعه است. به عنوان مثال اگر من سال ها قبل به همسایه حمله می کردم و  او را می کشتم و اموالش را می گرفتم و زنش را به کنیزی می بردم؛ الان این حرکت محکوم است
اتفاقی که در برنامه ستاره ساز شماره 35 برای حسن سالمی افتاد از همین جنس بود. این بازیکن در یک باازی تک به تک با فن کشتی حریف به زمین زده شد و یک گل مسلم از او گرفته شد و در نتیجه حذف شد. در اینجا فردی مثل خداداد عزیزی از این کار حمایت کرد. در اصل او از یک حرکت غیرورزشی دفاع کرد و ادعا کرد که برای برنده شدن می توان به هر کاری تن داد. 
این ویژگی جامعه سرمایه داری است که برنده شدن به هر قیمتی را تجویز می کند؛ یعنی می گوید اگر شما اختلاس کنید اشکال ندارد؛ چون به هدف جامعه که پولدار شدن است رسیدید
می خواهم تاکید کنم که در چنین جامعه ای که قوه قضاییه در ایجاد عدالت ناتوان است و نمی تواند حق را - در معنای اجتماعی حق - احقاق کند، بی اخلاقی حاکم می شود

Friday, June 07, 2019

درود بر نسل جوان :)

از طرفداران پر و پا قرص ستاره ساز بودم ؛ به خصوص شخصیت آرام و متین مجتبا جباری در تقابل با کریمی پر سر وصدا بسیار جذاب بود
جباری برایم نماد آموزش و پرورش نوین است که با تکیه بر احترام و رعایت حقوق فردی کار آموزش را انجام می دهد و در مقابل فیروز کریمی نماینده نگاه آموزشی است که بسیار به ما ضربه زده است: معلمان و والدینی که با تحقیر و فریاد می خواهند بچه ها رو به جلو هل بدهند و در بسیاری موارد افرادی ضربه پذیر، احساسی و عصبی پرید می آورند
در اوایل که بازیکنان کریمی و عزیزی راحت تر بالا می آمدند کمی نگران بودم ، ولی الان که به انتها نزدیک شده ایم عکس جریان دیده می شود و شاگردان عصبی کریمی عصبانی یک به یک حذف می شوند و مثبت تر اینکه پیشرفت شاگردان جباری و بزیک - مربیان علم گرای نسب جدید - آن قدر واضح است که همه می پذیرند آنها کارآمدتر هستند

Ich bin Lehrerin und habe Angst vor der Zukunft unserer Gesellschaft

من معلم هستم و از آینده این جمعه می ترسم

مجله زمان مطلبی چاپ کرده که نوشته معلم دبیرستان است و او فضای مدرسه را توصیف کرده است و دلایل ترسش - البته به آلمانی

Wednesday, May 29, 2019

یک قتل و چند نکته

 این که م. ع. نجفی یک انسان را کشته، خبر اصلی این یکی دو روز شده است
و شاید الان زمان مناسبی برای صحبت در مورد جرم این نباشد و بهتر باشد که در مورد مفهوم اجتماعی جرم مسوولان بلندپایه دقت کنیم
در علوم اجتماعی اصطلاحی داریم به نام جرایم یقه سفیدان که به معنای جرم هایی است که افراد رده بالای اجتماعی انجام می دهند. ارتکاب قتل آقای نجفی مثال خوبی از این نوع است؛ وقتی رفتار پلیس با آقای نجفی دیده می شود، می توانیم ببینیم که این تفاوت کاملا مشهود است
جالب است که همین تفاوت رفتار را من در زندان های اتریش هم می بینم. رفتاری که با زندانیان اتریشی می شود بسیار ملایم تر است تا رفتاری که با خارجی ها می شود

Thursday, May 23, 2019

زندگی بر روی زمین

پاشنه هایم چسبناک شده است
بر روی آسفالت داغ، پاشنه هایم چسبناک شده است
چیزی مرا آزادتر نمی کند
بعد از مستی هم تنهایی تنها همراه من است

در پروازم به سوی بالا
ارتباطم با برج مراقبت قطع شده است
پس ما برای همیشه اینجا می مانیم
با همین تنهایی همیشگی 
و همین زمین کذایی

پاشنه هایم چسبناک شده است
قیر دارد در خود می بلعد
پاشنه هایم چسبناک شده است
هیچ چیز مرا بیشتر از این نمی ترساند
همه چیز حقیر و پیش پا افتاده 
و کهنه و ضایع به نظر می آید

در آسمان که دارد روشن می شود
نشانه های تقدیس زیر بار سنگین هستی خرد می شوند
و ما در همان جا می مانیم
با همین تنهایی همیشگی 
بر روی همین زمین کذایی

پاشنه هایم چسبناک شده است
مرا از این سیمان لعنتی جدا کن 
پاشنه هایم چسبناک شده است
شاید من اشتباه می کنم
اما اگر تو مرا دوست داشته باشی
رام تو خواهم شد

می خواهم زیر آفتاب زیبا
بارها و بارها تانگو برقصم
در ونیز با شادی و سرخوشی بسیار
بیا و مرا آزاد کن
از این تنهایی لعنتی
از این زمین کذایی

بیا و مرا آزاد کن
از این تنهایی لعنتی
از این زمین کذایی


-------------------------------------------------------------

این هم متن ترانه فیلم «یک جدایی فوق العاده» که شما هم بدونید من فیلم های در پیت می بینم :)


 

Tuesday, May 07, 2019

جریان زندان رفتن من و سختی کار :)

 در پروژه جدیدمان باید به زندان های اتریش برویم و با زندانی ها مصاحبه کنیم. حالا این که زندانی ها به چه دلیل آنجا هستند و چه بلایی برخی هم زبان های ما که به عشق زندگی بهتر اینجا می آیند چه می آید بماند

جریان اصلی اینجاست که طبیعتا به دلیل شرایط خاصی که زندان دارد؛ برای ما مشکلات زیادی پیش می آید؛ نکته مهم این بود که مدیر پروژه چندین بار بابت این مشکلات از من معذرت خواهی کرده است. طبیعتا برای من که تجربه زیادی دارم، این رویدادها طبیعی است چون در مناطق مختلفی کار کرده ام

اتفاقا هفته گذشته که داشتم مجله پی ام تاریخ را می خواندم دیدم گزارشی در مورد پل شوتزر نوشته شده است. او یکی از مطرح ترین عکاس های دوره جنگ سرد بوده است و عکسی در دوره ساخته شدن دیوار برلین دارد که خیلی مشهور شده است. او در سی و شش سالگی و هنگامی که مشغول گزارش گرفتن و عکاسی در جنگ شش روزه بود، به دلیل اصابت نارنجک فوت کرد

خلاصه این که هر کاری سختی های خودش را دارد و من به شخصه همیشه به یاد عکاسان و خبرنگاران هستم که به دلیل گزارش جنگ از بین ما رفته اند

Monday, May 06, 2019

زمان کشتن اسطوره هاست

اتفاقاتی که برای علی دایی افتاده است، بهانه ای شد تا موضوعی را که چند سالی به آن فکر می کنم به روی کاغذ بیاورم

کلا یکی از مواردی که در دنیای مدرن تغییر کرده است مفهوم اسطوره ها هستند. اسطوره ها برای دوره های بودند که انسان هنوز نمی توانست اتفاقات و رویدادهای اطراف را توضیح بدهد؛ بنابراین به توجیه نیاز داشت. پس از گذشت زمان، این اسطوره ها مقدس شدند. در دوره مدرن این اسطوره ها و مقدسات زیر سوال رفت و نگاه انسان ها به دنیای پیرامون تغییر کرد. فیلسوفی که به جنگ این دیدگاه رفت نیچه بود که جمله مشهور خودش را گفت: «چه بسا این قدیس پیر در جنگلش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خـدا مُــرده است» و این آغاز دوره پسامدرن بود

ما در ایران هنوز درگیر مفهوم مقدس بودن اسطوره ها هستیم. به این موضوع دقت کنید که وقتی شخصی را می خواهند بالا ببرند؛ آن قدر چیزهای عجیبی در مورد فرد می گویند که گویی آن شخص دارای قدرت ماوراطبیعه است؛ مثلا در مورد آقای خمینی من به شخصه از مردم و معلمان چیزهای عجیبی شنیدم که مشخصا در این راستا بود. ساده اش حرف معلم ما بود که می گفت "حضرت امام چنان وقت شناس بود که مردم نجف ساعت هایشان بر مبنای عبور ایشان از کوچه تنظیم می کردند" جریان رویت امام در ماه هم که نیازی به تکرار ندارد

اشکال کار کجاست؟ آنجا که اگر کسی بخواهد آقای خمینی را نقد کند، دچار مشکل می شود؛ چون آدم ها دارند به امری مقدس حمله می کنند؛ بنابراین عملا امکان وجود ندارد. یعنی عملکرد یک فرد در مقام مسوول اداره یک کشور بررسی نمی شود؛ چون مقدس است و نمی توان یک نقد ساده کرد

همین موضوع در مورد علی دایی هم صدق می کند. علی دایی بیشترین گل زده ملی را دارد و همیشه متعصب بوده است؛ اما عملکردش در دوره بازی و مربی گری قابل نقد است. متاسفانه چون نگاه ما هنوز به افراد اسطوره گونه است؛ هنوز نمی توانیم نقد منصفانه می کنیم

Sunday, April 28, 2019

عملکرد عجیب کمیته انضباطی

منظور از تنبیه در جامعه چیست؟
منطقا هدف اصلی ایجاد نظم و امنیت در جامعه است. مشکلی برای ما به وجود آمده است که تنبیه در جامعه نقش ساکت کردن بخشی از جامعه پیدا کرده است و در نتیجه نمی تواند به نظم و امنیت بینجامد

چند مثال: اگر پلیس یا گروه های شبه نظامی خلافی مرتکب شوند یا خشونتی انجام دهند در ایران مصونیت دارند. برای مایی که در جریان کوی دانشگاه بودیم؛ مشخص بود که جریان بیش از دزدی ریش تراش بوده است. آسیبی که به در و دیوار خورده بود؛ خیلی خیلی فراتر از این بحث ساده بود
نصرتی در مسابقات قهرمانی آسیا در دوره دادکان به عمد ستون فقرات بازیکن حریف را له کرد؛ کاری که می توانست باعث فلج شدن حریف بینجامد، ولی با تنبیهی مواجه نشد

به هفته گذشته برگردیم. یک فرد وارد زمین بازی تراکتورسازی می شود و به مسعود شجاعی حمله می کند؛ پس از آن دژاگه شخصا می خواهد آن تماشاگر را ادب کند! دیروز هم طرفداران پرسپولیس و بیرانوند و نعمتی حسابی دست به خشونت زدند.

امروز که احکام کمیته انضباطی صادر می شود، شاهد آن هستیم که احکام بیشتر از آنکه مبتنی بر قوانین باشد، برای راضی کردن تیم هایی است که طرفداران بیشتری دارند - به نوعی حق السکوت به آنهاست

Saturday, April 27, 2019

دولتی که از مردم عقب تر است؛ مورد نگاری ایران / پرسپولیس / تراکتور

در ایران ما یک دوگانگی مردم / دولت - حکومت داریم. منظور این است که چه پیش از شکل گیری دولت - ملت ما حکومت های جدا از مردم داشتیم و بعد از آن هم دولت ها از دل مردم بیرون نیامده اند و عواملی غیرمردمی در شکل گیری مردم نقش داشتند. همین باعث می شود که دولت ها و حاکمان از متوسط مردم سطح فکری پایین تری داشته باشند

منظور من بطور واضح این است که دولت می تواند پیشروی تغییرات به سمت جلو در یک جامعه باشد و این مهم وقتی اتفاق می افتد که حاکمان نگاهی ملی داشته باشند و هدفی عمومی برای جامعه تعریف کرده باشند. در ایران، بیشتر ایام با نگاهی مقابل روبرو بوده ایم؛ بدین معنا که حاکمان و دولت ها یا منافع فردی برایشان مهم تر بوده است یا آنکه علم کافی نداشته اند. به عنوان مثال، نگاهی به روند توسعه اقتصادی ایران نشان می دهد که دولت های ایران با مبانی ساده توسعه آشنا نبوده اند و سهوا یا عامدا کاری کرده اند که تحول اقتصادی ایران به تاخیر بیفتد و در شرایط فعلی حتا دشوار شود

در مقابل، ما می بینیم بیرون از دولت افراد آگاه و عالم وجود دارند که تصمیم گیری های بهتری را پیشنهاد می دهند؛ افرادی که متاسفانه به دلیل کوته بینی های سیاسی و فکری جایی در حاکمیت ندارند

همین اتفاق در مدیریت باشگاه های ما هم دیده می شود. رفتار اخیر زنوزی در تراکتورسازی و عرب در پرسپولیس مثال خوبی از این مدیران یک روزه است که خود عقب تر از مردم هستند. آدم هایی که برای محبوبیت لحظه ای و خالی کردن خشم های فروخورده به هر کاری تن می دهند. این آدم ها کاری می کنند که به جای طرفداران آرام و متین افراد خشمگین و متعصب وارد ورزشگاه های ما شوند

Thursday, April 25, 2019

تاثیر سوسیالیست ها بر وین سرخ

پس از نوشتار دیروز در مورد وین، دوستی از من پرسید که اتفاقات صد یال پیش چه تاثیری بر وین امروز دارد و چرا من فکر می کنم که امکان دارد در آینده سطح زندگی در وین کاهش پیدا کند

یکی از ایده های مهم سوسیال دموکرات در وین ایجاد فرصت های برابر بود - فراموش نکنیم که کلا ما سوسیالیسم را با اهدافی مانند برابری و عدالت می شناسیم. فرصت های برابر چگونه به وجود می آید؟ وقتی که آدم ها می توانند مانند همدیگر تحصیل کنند؛ ورزش کنند؛ سکنی بگزینند یا از وسایل عمومی استفاده کنند

بنابراین سوسیالیست ها در ابتدای کار تحصیل را رایگان می کنند؛ امکانات ورزشی به وجود می آوردند؛ مسکن را ارزان می کنند (یا دست کم خانه هایی برای افراد کم درآمد می سازند که نوعی حمایت اجتماعی به حساب می آید) و وسایل عمومی ارزان می شود

تمامی این اتفاقات در وین افتاد؛ بطوری که در مناطق اشرافی وین هم خانه هایی ساخته شد که گروه های کم درآمد هم می توانستند در آن زندگی کنند. مثال آن خانه هایی که به عنوان گماین ده شناخته می شود در منطقه نوزده و هجده وین است. اماکن ورزشی بسیاری ساخته شد؛ مثال های استخرهای دولتی بسیار شناخته شده هستند. آملین باد وقتی ساخته شد یکی از زیباترین مجموعه های ورزشی در اروپا بود. افراد می توانستند با هزینه کم از این دولت ها استفاده کنند. خود من که در تهران به دلیل درآمد کم نمی توانستم استخر بروم، قیمت های این استخرها تا چندی پیش بسیار مناسب بود

حالا به تغییرات نگاه کنیم. همین مسکن های اجتماعی از اولین مواردی است که در سال های اخیر در حال محو شدن هستند.همزمان قیمت مسکن و اجاره مسکن به شدت در حال افزایش است. خوب، در همین جا به یکی از موارد مهم اشاره می کنم. چرا شهری مانند وین امن است و نیویورک نیست؟ به دلیل نابرابری های عجیب اجتماعی. خیلی از دوستانی که از آمریکا یا ایران به وین می آیند خیلی تعجب می کنند که چطور افراد جرات می کنند که نیمه شب در شهر قدم بزنند. به یک دلیل ساده: وین محلات خلاف ندارد. در نیویورک محله ای شکل می گیرد که افراد مورد تبعیض در آن گرد هم می آیند و کسی جرات ندارد به این محله که هارلم نام دارد برود. راه برون رفت هم وجود ندارد؛ امکان تحصیل و فرهنگ پذیری برای این بچه ها وجود ندارد و آنها خرده فرهنگ خود را شکل می دهند. در وین به دلیل اختلاط اقتصادی و اجتماعی این موضوع کمتر دیده می شود. الان که مسکن گران شده است و حمایت ها کاهش یافته است، چنین مناطقی در وین در حال شکل گیری هستند. مناطقی مانند منطقه ده یا دوازده یا شانزده به عنوان محلاتی خارج نشین شناخته می شوند و قطعا در آینده مشکلات زیادی به وجود می آید

امکانات ورزشی وین که به همت سوسیالیست ها عمومی بود و ارزان در حال گران شدن است. حمایتی که از کلیه دانشجویان انجام می شد در حال محدود شدن است. از طرف دیگر، استخری مانند مارگاریتن باد به بخش خصوصی واگذار شده است؛ یعنی امکانات عمومی در حال کاهش هستند. مضاف به اینکه هزینه این استخرها در دو سال بیش از پنجاه درصد افزایش پیدا کرده است

در مورد تحصیل هم که جریان پولی شدن دانشگاه ها آغاز مهمی بود. دوره هایی که در مدارس عمومی برگزار می شود کیفیت خود را از دست داده اند و از طرف دیگر به بهانه های مختلف از بچه ها در مدارس پول می گیرند - مثلا هزینه غذا. در اینجا ذکر کنم که ایده مدارس مردمی یکی از ایده های درخشان سوسیالیست ها بود. در آنجا دوره های آموزشی برای مردم برگزار می شد و جالب تر این که انواع برنامه های فرهنگی امکان رشد در آنجا داشتند

خوب، برگردم به تاثیر این موارد در وین. ما در جامعه شناسی و اقتصاد با مفهومی به نام ساختار روبرو هستیم. ساختار در تعریف ساده مفهومی است که وجود دارد و دیده نمی شود. وقتی اقتصاددان می خواهد ساختار را نشان بدهد، باید تورم و درآمد و میزان اشتغال را اندازه گیری کند تا جنبه ای از اقتصاد را نشان دهد. ساختار اجتماعی هم چنین است. ما باید به میزان حضور خارجی ها در کشور، بیکاری و غیره توجه کنیم. ساختار اجتماعی در سال های طولانی شکل می گیرد و زمان زیادی طول می کشد تا تغییر کنند. وینی ها در سال ها به این ساختار رسیدند و هم اکنون در حال ضربه زدن به آن زدند و دود آن به چشم آیندگان می رود

Wednesday, April 24, 2019

وین / یوتوپیای انسان بهتر

در یک سری امتیازدهی ها وین شهر اول دنیا شده است و بسیار در این مورد صحبت می شود. اتفاقا در یک سری کارهای تحقیقاتی در وین دیده می شود که احتمالا در آینده وین جایگاه خودش را از دست خواهد داد. به خصوص در زمینه هایی مانند نابرابری شاهد افزایش اختلاف بین اتریشی ها و وینی ها هستیم

اما برای این که بدانیم وین امروز چگونه ساخته شده است؛ باید به صد سال پیش برگردیم. بهانه این بازگشت تاریخی صد سالگی سوسیال دموکراسی وین است. در اصل آپریل 1919 بود که اداره وین با ایده های سوسیالیستی آغاز شد. به همین بهانه هفته نامه پروفیل (اشپیگل اتریشی ها :) ) مطالب ویژهای به این موضوع اختصاص داده است. من هم بیشتر از همین مطالب استفاده می کنم و در مورد روند شکل گیری وین سرخ می نویسم

بعد از جنگ جهانی اول، امپراطوری اتریش - مجارستان از هم پاشید و جمهوری اتریش شکل گرفت. وقتی در سال 1919 انتخابات شهر وین برگزار شد؛ حزب سوسیال دموکرات به قدرت رسید. این نکته را هم باید اشاره کرد که وین سال ها بود که شهری با گرایش های کارگری شده بود؛ چرا که روند صنعتی شدن از اواخر قرن نوزدهم شروع شده بود و تعداد کارگران و کارخانه های وین به شدت افزایش کرده بود. همین موضوع باعث شده بود که گرایش های سوسیالیستی و کمونیستی در این شهر بسیار زیاد باشد


وقتی سوسیالیست ها پیروز شدند؛ تحولات زیادی در سیاست های شهر وین به وجود آمد. یکی از نمادهایی که هنوز باقی مانده  و یکی از جاهای دیدنی وین شده است؛ میدان کارل مارکس نام دارد. در این میدان خانه های مشابه ارزان قیمت با حمایت های دولتی ساخته شد. ایده های جدید برای زندگی جمعی مطرح و اجرا شد؛ به عنوان مثال، اتاق ها و فضاهای خاصی برای رختشویی ساخته شد. این رختشورخانه ها بسیار مجهز بودند و وقتی در سال 1930 خانه های این میدان به بهره برداری رسیدند؛ رختشورخانه آنجا مدرن ترین شکل ممکن را داشت

کوتاه بگویم: نود و دو درصد خانه ها در سال 1919 توالت نداشتند، نود و پنج درصد آب لوله کشی نداشتند و بیش از نود درصد خانه ها تخت خواب به اندازه ساکنان نداشتند، نتیجه آنکه تا سال 1934 با تحولاتی که اتفاق افتاد آمار بسیار بهتر شد

به جز حوزه مسکن، در حوزه بهداشت، تحصیلات و معیشت هم اتفاقات بسیار مهمی افتاد. هدف اصلی سوسیالیست ها این بود که تحصیلات برای همه در دسترس باشد و ارزان باشد. به همین دلیل، مهدکودک های مونتسوری برپا شد و تحصیل رایگان شد. از طرف دیگر، حمایت های اجتماعی و اقتصادی از طرف دولت به وینی ها ارایه شد. کمک های اقتصادی به وینی ها باعث شد که سطح زندگی همگان بهتر شود

وین مصداق شهری شد که برای همه فرصت های برابر به وجود می آورد و روی همین زیربنا وین سرخ شکل گرفت و هم اکنون بهترین شهر دنیا - در یک تحقیق جهانی - شد

Tuesday, April 23, 2019

منحنی یو شکل در ورزش

در ادامه انتقاداتی که از رفتار زنوزی - مالک تراکتورسازی - دارم؛ به منحنی انگیزشی اشاره می کنم

در تحقیقات ورزشی مبحثی در مورد ایجاد انگیزه و کارایی ورزشکار وجود دارد. اگر انگیزه پایین باشد، طبیعتا ورزشکار نمی خواهد حداکثر انرژی خود را بگذارد. این باعث می شود که کارایی خودش کاهش پیدا کند. در مقابل اگر انگیزه زیادی به فرد داده شود یا استرس به او وارد شود؛ باز هم کارایی او کاهش پیدا می کند

یعنی ما یک منحنی یو شکل برای هم بستگی انگیزه و کارایی داریم. وقتی فشار عصبی روی بازیکنان زیاد می شود، آنها کارایی خودشان را از دست می دهند. در مورد تیم تراکتورسازی هم همین موضوع باعث می شود که تیم افت کند. وقتی تاوان یک اشتباه در تیم معرفی به مراجع قضایی است و بدترین اتهام ها زده می شود؛ بازیکن بسیار محتاط می شود و با استرس بازی می کند

در چنین شرایطی یک مدیر کارامد به دنبال مدیریت داستان و آرام کردن تیم است و نه ایجاد جنجال

Friday, April 19, 2019

حالا که فروزان نبود چی میگی

در ادامه مشکلاتی که برای فروزان به وجود اومد ذکر کنم که وقتی رفتار غیر عقلانی است، نتیجه دلخواه نمیشه گرفت

الان همه بازیکنان تراکتور استرس دارن؛ وقتی با یک اشتباه طرف رو نابود بکنی، بهتر از این نمیشه

به جای ایجاد ارامش مالک باشگاه استرس رو تزریق کرد

لینوکس سبک

با توجه به اینکه اپ تاپ قدیمی من با سه گیگ رم پوکید؛ من موندم و یه لپ تاپ با یک گیگ رم. خوب تصمیم گرفتم که یه لینوکس سبک نصب کنم. متوجه شدم که منابع فارسی خوبی در این مورد وجود نداره و علاقه مندان باید از منابع انگلیسی استفاده کنن. با توجه به تعداد قابل توجه لینکوسی های ایران امیدوارم که به زودی مطالب جدیدی نوشته بشه :) من فعلا لینوکس پاپی رو نصب کردم

Wednesday, April 17, 2019

وقتی اختلاس میشه

دیروز نامه نماینده مردم تبریز به وزیر ورزش خوندم. در این نامه از وزیر خواسته شده بود که با توجه به جریان محسن فروزان در مورد مافیای ورزش پیگیری های لازم انجام بشه. اولین نکته برای من همیشه اینه که چرا یک کاری که وظیفه کس دیگری است باید این چنین بهش یادآوری بشه؛ گرچه چنین مواردی بیش از هر جایی به قوه قضاییه مربوطه
دوم اینه که برای جامعه ای که هنوز دنبال اعدام و کشتن آدم هاست؛ و هنوز تفاوت متهم و مجرم رو نمیدونه باید اعتدال رو پیش گرفت. در چنین حالتی نماینده مجلس نه تنها عقلانی عمل نمیکنه، تازه میاد آتیش بیار معرکه میشه. حالا تکلیف برای ما مشخصه
سوم و از هم مهم تر، نماینده محترم این همه اختلاس داره انجام میشه؛ این همه کارگر هستند که حقوق خودشون رو دریافت نمی کنن؛ این همه کارخونه داره به ثمن بخس واگذار میشه، اون وقت شما هیچ واکنشی نشون نمیدی، بعدش الان یادت میفته یه چنین نامه بی ربطی بنویسی؟ 

Tuesday, April 16, 2019

یک فیلم خوب در مورد تنوع فرهنگی

فرانسه یکی از کشورهایی است که با تنوع فرهنگی روبروست و این داستان ملی گرایی تاثیرات خودش رو بر این کشور نشون داده. اخیرا این فرصت رو داشتم که تعداد زیادی از فیلم های کمدی سینمای فرانسه رو ببینم که در مورد این تنوع فرهنگی ساخته شده
یکی از بهترین های این دوره برای من «مسیو کلود و دخترانش» یکی از بهترین ها بوده. به نظرم اگر دسترسی به اون دارید ببینید

Monday, April 15, 2019

از دست این پولدارهای بی سواد :)

خوب از قدیم دوستان من رو بخاطر هواداری از تراکتورسازی می شناختن و یادمه مواقع زیادی بود که من رو دست می انداختن. حتما خیلی ها یادشون هست که تراکتور مدتی در دسته های پایین تر بازی می کرد
اینها رو میگم که تاکید کنم به عنوان یک هوادار تراکتورسازی خط خودم رو مشخص می کنم
محسن فروزان اشتباه کرد و تیم باخت؛ اما رفتار برخی از هواداران و به خصوص شخص زنوزی با این بازیکن درست نیست. وقتی بازیکنی اشتباه میکنه جریمه اش اینه که نیمکت نشین میشه و دست بالا جریمه مالی میشه؛ اما این رفتار به هیچ وجه قابل قبول نیست که زمین و زمان رو به هم ببافن و کلی اتهام به یک نفر بزنن. این نشونه جهل در حوزه کاری و خشم سرخورده است. به نظرم این رفتار مالک باشگاه نشون دهنده این نکته هست که نمیتونه در حد یک مدیر ورزشی عمل کنه و از طرف دیگه رفتارش نشون داد برخلاف خیلی از ادعاهای پیشین که می گفت مدیریت رو به مدیر عامل واگذار کرده و خودش تنها نقش سرمایه گذار رو داشته، پوچ بوده و خودش تصمیم گیر اصلی هست
روند حرکتی تراکتورسازی که به دلیل ریخت و پاش اولیه خوب به نظر میرسه من رو برای بلندمدت نگران میکنه. تجربه آدم هایی مثل آبراهاموویچ در انگلستان تا هدایتی در ایران نشون میده که این طور آدم ها به واسطه پولی که با خودشون میارن، احساس می کنن که باید مدیریت کامل رو داشته باشن و در نتیجه نقش مدیر و مربی و مالک و ... رو به عهده دارن

Sunday, April 14, 2019

افرین به این پدر

داشتم برنامه ستاره ساز رو نگاه می کردم. یکی از مواردی که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد؛ اون پدری بود که بچه اش رو از مشهد برده بود تا اهواز تا بچه تست بده. خیلی جالب بود؛ به خصوص برای مایی که خانواده ها به شدت با فوتبالیست شدن ما مشکل داشتن و اصلا نمی پذیرفتن
پدر خیلی زیبا می گه که آشپز هتل بوده و مرخصی گرفته و بیست ساعت تو راه بودن که برسن اونجا
 کارشون خیلی زیبا بود و من رو دست کم خیلی خوشحال کرد

برای مقایسه حساب کنید که من نوجوان بودم و پدر و مادرم یه پنج پوندی از قدیم داشتن و نگران بودن که تاریخش بگذره. وقتی عمو واله داشت می رفت انگلستان اون رو بهش دادن. عمو واله پرسید چی می خوای بگیریم؛ منم سریع گفتم که مجله ورزشی مچ. خیلی دوست داشتم یه نسخه داشته باشیم. پدر و مادرم سریع گفتن که نه؛ یه چیز بدردبخور بگیرین. هنوز بعد از سی سال رو دلم مونده :)

Saturday, April 13, 2019

در باب انتخاب / فردوسی پور و میثاقی

یکی از بحث های فعلی تلویزیون ما بحث برنامه نود و جانشین فردوسی پور در آن بود
به دلایل بسیاری این بحث پیچیده است و طبیعتا هر کس بنا به طرز فکرش و تجربیاتش و منطق و احساسش در این مورد اظهار نظر می کند و در برخی موارد عمل می کند
این موضوع برای من بهانه ای شد که در مورد یکی از اتفاقات پیشین زندگی ام فکر کنم و بازبینی کنم
یادم هست که حدود پانزده سال پیش در شرکتی کار می کردم و دوستی مدیرعامل بود. بنابردلایلی او را کنار گذاشتند و جالب بود که سرمایه گذار مرا برای مدیریت شرکت انتخاب کرد. من شاید ثانیه ای هم فکر نکردم و گفتم که نه؛ من جای دوستم را نمی گیرم و رد کردم
خوب؛ پانزده سال از اون جریان میگذره. صادقانه بگم که خیلی سختی کشیدم و اتفاقات زیادی برام پیش اومده. باز هم صادقانه میگم که امروز به گذشته نگاه می کنم و به خودم میگم شاید بهتر بود اون زمان شکل دیگه ای عمل می کردم
شاید بهتر باشه کسانی هم الان خیلی راحت قضاوت می کنن و حکم صادر می کنن؛ کوتاه بیان و دیگران رو بی دلیل محکوم نکنن

Wednesday, April 10, 2019

چند تا نکته فوتبالی

چند تا نکته فوتبالی به نظرم رسید که بگم

اول از همه این که وقتی گلزنی تیم های ایرانی رو از اوت دستی و کرنر می بینم، یاد یه جریان جالب می افتم. یکی از روش هایی که تیم های امیر قلعه نویی به گل می رسیدن همین اوت دستی بود. اون زمان همه از اون ایراد می گرفتن که تیم هاش دارن با این روش ها به گل میرسن  و برنامه ندارن. حالا جالبه که وقتی تیم های دیگه به این روش گل می زنن؛ اصلا در این مورد حرفی نیست

نکته بعدی در مورد شانسه: من یادمه به یکی از دوستان به شوخی گفتم که اگر کسی بازی ایران و آمریکا تو جام جهانی رو ببینه؛ به وجود خدا پی میبره :) اصلا یادم نمیره که چندین بار توپ به تیر دروازه ایران خورد؛ ولی گل نشد و ما بازی رو بردیم. به نوعی تو بازی ما در برابر مراکش هم شانس به کمک ما اومد.  برد ما خیلی به بازی ما ربطی نداشت
این رو گفتم که تاکید کنم وقتی تو بازی پرسپولیس دو بار تیر دروازه می خوریم و گل نمیشه یا تو بازی قبلی ذوب آهن پنالتی به اون شکل گل نمیشه، شانس با ما بوده. من هم مثل همه کیف می کنم و فریاد شادی می زنم
اما یادم میمونه که ما داریم شانسی بازی می کنیم و باید انتظارات ما در این حد بمونه :)

Saturday, April 06, 2019

خراب کردن یک سایت خوب

بعضی مواقع دست زدن به سیستمی که درست کار میکنه بدجوری حرص آدم رو درمیاره

یکی از این موارد سایت تاک هست. این سایت قبلا مثل آدم کار میکرد و ما خیلی ممنون و راحت بودیم. منتها نمیدونم به چه دلیلی تصمیم گرفنن که در هفته های اخیر تغییر بدن سایت رو. حالا هر دفعه که میخوای لاگین کنی باید کد بگیری از ایمیل؛ یعنی کلی مزاحمت بیهوده. از طرف دیگه سایت خیلی سنگین شده و از هر دو سه مرتبه یک بار هنگ میکنه و باید دوباره لاگین کنی. من دیروز برای دادن یک وکالتنامه دوازده بار برام کد اومد!!! چه وضعیت افتضاح به این میگن

Wednesday, April 03, 2019

برانکویی که بود و برانکویی که می شناسیم

فضای آزاد امکان رشد آدم ها را فراهم می کند. شاید بیش از هر جایی در هنر با این موضوع روبرو هستیم. در عرصه هنر اگر هنرمند رها و آزاد نباشد؛ امکان هیچ تغییری به وجود نمی آید. به نظرم یکی از مثال های آشنا برای ما رشد برانکو در طول سال های گذشته است

برانکویی که یادمان هست، دستیار چیروست که بسیار آرام بود و با وجود هوش زیاد نفر دوم بود. بعد از آنکه سرمربی شد باز هم در سایه دادکان بود. در جریان مسابقات که شرکت می کرد؛ مسایل حاشیه ای نمود زیادی داشت؛ انگار که سرمربی نقش ایجاد نظم را ندارد. حضور دادکان همیشه پررنگ تر از برانکو بود. یادمان باشد که وقتی بین بازیکنان دعوا شد؛ دادکان مصاحبه کرد و در مورد اهمیت استراتژی خودش صحبت کرد (که مثلا با نگه داشتن نصرتی باعث شده است تیم نتیجه بگیرد). هم چنین در مورد سلطه دایی بر تیم ملی داستان ها گفته شد

در اصل، دادکان بزرگ تر از برانکو بود و همین باعث شد که برانکو محو شود. اتفاثی که در دوره کیروش برعکس شد. کیروش بزرگ تر از مسوولان بود و به همین دلیل در این دوره مسوولان حذف شدند. دست روزگار کمک کرد که برانکو رشد کند و با حضور در فضاهای متفاوت بتواند خود را رشد دهد و در نهایت به موفقیت در ایران برسد

برانکو بدون آنکه آدمی ناآرام باشد، یاد گرفت که نظم را در تیمش نهادینه کند و به همین دلیل رضاییان و مسلمان و صادقیان جایی در تیمش ندارند. این برای من موردی بسیار جالب در مورد رشد آدمی در طول زمان است

Tuesday, April 02, 2019

باز هم جادی، باز هم پادکست و باز هم حرف حساب

جادی یکی از خوش فکر ترین آدم هایی است که من می شناسم و هر از چند گاهی یه پادکست منتشر میکنه. پادکست این دفعه فوق العاده است و به خصوص اون قسمت اول رو که در مورد شرایط مملکت صحبت میکنه رو توصیه می کنم

Sunday, March 31, 2019

رهایی نوازنده دوره گرد 2

در نوشتار پیشین فرصت نشد که بحث نوازنده را خیلی باز کنم. دوست دارم در مورد مفهوم آزادی در این پیشه بیشتر صحبت کنم

اول از همه بیاییم به آزادی با توجه به تقیدهایی که در جامعه وجود دارد نگاه کنیم. ما خواه ناخواه در جامعه محدودیت هایی داریم که بر ما اعمال می شود. بخشی از آنها از طریق فرهنگ درونی می شوند و بخش دیگری از طریق قانون و فشارهای اجتماعی بر ما اجبار می شوند. چند مثال ساده: دست نکردن در بینی یا باد در نکردن در جمع یا دزدی نکردن

همه اینها قوانین و فرهنگی هستند که ما را محدود می کنند؛ البته به نفع جامعه. در اصل، این قوانین و فرهنگ در طول زمان برای زیست جامعه تحول پیدا کرده اند. به همین دلیل قوانین و فرهنگ در جوامع مختلف با هم فرق دارند. این یک سوی ماجراست؛ سوی دیگر این است که قوانین و فرهنگ سوگیری و جهت دار است به نفع گروه حاکم در یک جامعه. بنابراین گروه های فرودست شانس کمتری برای ابراز و ظهور دارند

 چند مثال: در گذشته ما با جامعه هایی رویرو بودیم که افراد مسن احترام بیشتری داشتند؛ این موضوع باعث شده بود که شرایط برای ابراز وجود کودکان و حتا جوانان سخت تر شود. این یک مساله فرهنگی بوده است و نفع آن به افراد مسن تر بوده است. در شرایط فعلی هم دیده می شود که مثلا در دادگاه ها افرادی که در راس قدرت هستند شانس بیشتری برای برنده شدن دارند

بنابراین این قوانین و فرهنگ حاکم از یک سو باعث قوام جامعه می شوند و از سوی دیگر اجبار به افراد اعمال می کنند

حالا برمی گردیم به نوازنده های خیابانی

نوازنده های خیابانی (در حالت کلی تر) هنرمند فعال در خیابان می تواند قوانین و فرهنگ را نادیده بگیرد و با آزادی عمل کند. به عنوان مثال نوازنده خیابانی می تواند قطعه ای که اجازه اجرای رسمی ندارد اجرا کند. از سوی دیگر این نوازنده چون در معرض قضاوت منتقدان هنری نیست، می تواند کلیشه های رایج را بشکند و با آزادی خاصی اجرای برنامه کند؛ کاری که برای نوازندگان حرفه ای ممکن نیست

فضای عمومی مفهوم دیگری است که در کار خیابانی تنیده شده است و نمی توان از آن جدا شود. نوازنده خیابانی در جایی کارش را اجرا می کند که مسیر زندگی و حرکت همگان است؛ یعنی نوازنده فضای عمومی را دگرگون می کند

یکی دیگر از نکات مهم کار خیابانی ایجاد امکان دیدار برابر در سطح جامعه است. آنچه که در غرب به عنوان تلاقی شناخته می شود. موسیقی خیابانی چون در سطح خیابان است؛ افرادی را در کنار هم جمع می کند که ممکن است در هیچ محفل هنری دوور هم جمع نشوند. افراد خاصی به اپرا می روند و افراد خاصی به کنسرت امیر تتلو می روند؛ ولی هر دوی این افراد در خیابان ممکن است به هنر خیابانی خیره شوند - مهم نیست که لذت می برند یا نه؛ مهم این است که دور هم هستند 

در نهایت اینکه بی مکانی برای من خیلی پررنگ است. وقتی یک نفر به کاری یا مکانی وابسته است؛ نمی تواند رها کند و برود. از نظر تیوری نوازنده دوره گرد این مهم ترین وابستگی که ما داریم ندارد. حتا مهم تر از آن چون به زبان موسیقی سخن می گوید به زبان هم وابسته نیست

Saturday, March 30, 2019

رهایی نوازنده دوره گرد

اعتراف می کنم که بارسلونا شهر مورد علاقه من است؛ چرا که آنارشیستی ترین شهر دنیاست. به نوعی تنها جایی است که آدم ها می توانند لخت مادرزاد بروند شنا کنند و فردی در کنار آنها با برقع نشسته باشد. این داستان پیشینه ای تاریخی دارد و در جریان جنگ داخلی اسپانیا چپ های دنیا برای دفاع از بارسلون به آن شهر رفتند
هنوز هم آدم همین احساس را نسبت به این شهر دارد
در سفر این بار به بارسلون برایم مفهوم جدیدی باز شد و آن هم نوازنده دوره گرد بود. نوازنده دوره گرد به جایی و کاری وابسته نیست و هرگاه که اراده کند جایش را تغییر می دهد و چه جایی بهتر از بارسلون برای چنین شغلی. توریست هایی که به این شهر می روند پیاپی با صحمه ای روبرو کی شوند که نوازندگان مشغول نواختن هستند و شادی را به شهر می آورند

Friday, March 29, 2019

مردی به نام اوه - کتاب و فیلم

تو سفر داشتم کتاب خیلی جالب مردی به نام اوه رو میخوندم. اگر اشتباه نکنم روی کتاب نوشته شده بود که پرفروش ترین کتاب سال 2015 سوید بوده. تا اونجایی که میدونم فیلم مال سال 2015 بوده و کتاب در سال 2012 نوشته شده و پرفروش ترین کتاب سال شده

Thursday, March 28, 2019

رایان ایر - تجربه پرواز با خطوط هواپیمایی ارزان قیمت

خیلی پیش اومده که من بخوام با پروازهای ارزون تو اروپا سفر کنم و دنبال نظرات دیگران در مورد پروازها گشتم. چیزی که متوجه شدم اینه که اطلاعات زیادی به زبان فارسی وجود نداره. از اونجایی که من دوران دانشجویی خیلی با این پروازهای ارزون سفر کردم و فکر می کنم خیلی به درد بچه های دانشجو میخوره، تصمیم گرفتم تجربیات خودم رو خیلی کوتاه به زبان فارسی بنویسم که شاید به درد دوستان دانشجو بخوره

اول چند تا نکته کلی و بسیار مهم

  • حتما و حتما با دقت اطلاعاتی رو که روی سایت این شرکت ها نوشته شده بخونین. خیلی خیلی پیش میاد که افراد این اطلاعات رو نمیخونن و بعدش میگن شرکت سر ما کلاه گذاشت
  •  
  • تا حد امکان سعی کنید در نت جستجو کنید تا ببینید برای دیگران چه مشکلاتی پیش اومده
  •  
  • به ساعات و مکان پرواز دقت کنید. به عنوان مثال، در گذشته رایان ایر پروازی از وین نداشت. وقتی وین رو انتخاب می کردید، نزدیک ترین فرودگاه که در براتیسلاوا بود پیشنهاد میداد. در نتیجه باید این رو در نظر می گرفتید که حدود یک ساعت بیشتر در راه هستید و باید حدود ده یورو هم هزینه کنید. یا اینکه یکی از دوستان به مقصد استکهلم بلیت خریده بود و چون خود فرودگاه استکهلم پروازی نداشت، ساعت سه بعد از نصف شب در صد کیلومتری استکهلم به زمین نشسته بود و حیرون که چه کنم


من در اون زمان از وین (در اصل براتسلاوا) به میلان (در اصل برگامو) پرواز کردم. هزینه بلیت هشت یورو یود، ولی ده یورو پول اتوبوس از وین به براتیسلاوا  دادم و پنج یورو از برگامو به میلان. به هر حال برام می ارزید

هفته گذشته با شایا سفر کردیم به بارسلونا. این دفعه که نظرات در مورد رایان ایر رو خوندم خیلی خیلی ترسیدم؛ چون خیلی بد نوشته بودن. از جمله اینکه از اکتبر سال گذشته رایان ایر کیفی که میشه برد داخل هواپیما کوچک تر کرده.؛ یعنی ابعاد کیف دستی که میشه برد داخل هواپیما شده 20 در 20 در 35 سانتی متر. با این وجود خیلی مبهم نوشته که اگر چمدونی با ابعاد معمولی 55 در 40 در 20 سانتی متر داشته باشین از شما گرفته میشه و بعدا به شما داده میشه. در اصل مسافر هزینه بیشتری نمیده و فقط وقتش تلف میشه. به هر حال من چشمم ترسید و با ده یورو یه دونه چمدون دستی گرفتم که بتونم با خودم برم داخل هواپیما

از طرف دیگه نوشته شده بود که حتما به صورت آنلاین چک-این کنید

خوب تجربه من: اول اینکه حتما و حتما آنلاین چک این کنید؛ چون اگر بدون این کار برید فرودگاه از شما پنجاه یورو میگیرن. از طرف دیگه، من چون ده یورو داده بودم، اصطلاحا داری اولویت بودم (Priority)، در نتیجه اول سوار شدم و میتونستم چمدون کوچیک با خودم ببرم. از طرف دیگه یک کوله پشتی کوچیک داشتم که ابعادش کمی بیشتر از 35 در 20 در 20 بود؛ اما اصلا به من گیر ندادن. اتفاقا از این خیلی می ترسیدم که مشکلی پیش نیومد. اما دقت کنید که فقط یکی دو سانت بیشتر بود. کسی با چمدون خیلی بزرگ نره اونجا و شاکی بشه

صف دیگه این طوری شد که اونها ایستادن و یکی از پرسنل اومد و به هر کسی یک شماره داد و همون شماره رو چسبوند به چمدون. افراد همون چمدون ها رو تحویل دادن و وارد شدن؛ یعنی نتونستن با خودشون بیارن داخل هواپیما

نکته دیگه اینکه برای انتخاب صندلی باید پول اضافی پرداخت کنید. ما ریسک کردیم و پول رو ندادیم. به صورت تصادفی صندلی انتخاب شد ولی به هر حال من وشایا کنار هم افتادیم و در نتیجه فرقی نکرد

در کل ما از پرواز راضی بودیم و مشکلی پیش نیومد   

Wednesday, March 27, 2019

بالاخره به کمونیست ها رای دادم :)

برام عقده شده بود که در یک انتخابات آزاد بتوانم به تفکرات چپ مترقی از نظر خودم رای بدم. تو ایران که انتخابات آزادی برگزار نمیشه و در نتیجه هم فکر های ما اصلا اجازه پیدا نمیکنن که نامزد انتخاباتی بشن و در اتریش هم اجازه رای دادن ندارم. بالاخره در انتخاب اخیر سازمان حامی کارگران و کارمندان که در نظام سه جانبه گرایی نقش حامی کارگران و کارمندان رو داره، تونستم به چپ های کمونیست که خواهان تقویت اتحادیه های کارگری هستن رای بدم و بدین ترتیب عقده ای از دنیا نرم :)

Thursday, March 14, 2019

باز هم علی دایی؛ باز هم داوری؛ باز هم اعتراض های بی دلیل

امروز علی دایی باز هم اعتراض کرد و این بار اخراج شد. فقط این را از این باب نوشتم که بگم دیدید گفتم :)

و دوم این که اشکال کار ما این است که روی اشتباهات داوری خیلی مانور می کنیم؛ اما در مقابل آنجا که به نفع ماست ساکتیم. نمونه آن در این هفته و لیگ آسیا اتفاق افتاد. اگر پرسپولیس از داوری متضرر شده باشد، باید بگویم که ذوب آهن از داوری سود برده است. پنالتی دقیقه نود حریف باید حتما تکرار می شد، گلر ذوب آهن تا شش قدم پیش آمد و در نتیجه پنالتی باید حتما تکرار می شد

اگر این موارد هم تاکید شود مربیان این قدر روی اشتباهات زوم نمی کنند

Wednesday, March 13, 2019

حمید علیدوستی و یک دنیا احترام

یادمه از وقتی چشم باز کردیم و به فوتبال علاقه مند شدیم اطرافمون رو یا پرسپولیسی ها گرفته بودند یا استقلالی ها. حالا خانواده ما هم به واسطه علایق قومی و محلی طرفدار تراکتور بودن. اما این وسط من عاشق یه تیم دیگه بودم. اون هم هم همای دهه شصت بود. تیمی که به نظر من خیلی کامل بود و حاشیه ای هم نداشت. بیخود هم سرش دعوا نبود. بازیکنای خیلی خوبی تو اون تیم هما بودن که برای تیم ملی هم بازی کردن. احمد سجادی و احمد سنجری و حمید علیدوستی از همه مشهورتر بودن. اون اواخر دهه شصت هم مجید صالح اومد و خودی نشون داد. محمد تقوی هم فوتبالش رو مدیون هماست
از اینا که بگذریم باید به کل کل من و پسرعموها هم اشاره کنم. اونا طرفدار شاهین بودن که انصافا تیم خوبی بود. تیمی که عمو نصی درست کرده بود، بازیکنایی مثل قلعه نویی و مرتضی یکه و باوی داشت که حرف نداشتن؛ اما به هر حال من طرفدار هما بودم. یادمه هنوز ده سالم نشده بود و وقتی هما تو فینال تهران شش تا از پرسپولیس خورد، کلی پکر بودم. یکی باید میومد و من رو جمع می کرد
تو اون تیم اما یکی بود و هست که هرگز از یاد من نمیره: حمید علیدوستی. یه آدم حسابی با استیل بازی فوق العاده؛ با پرش هایی بی نظیر و هوشی استثنایی. تو اون زمان بازیکنی مثل اون که با هر دو پا گل بزنه کم پیدا میشد. این که اصلا اهل هیچ دعوا و مرافعه ای هم نبود خیلی دلنشین بود
هر چی گذشت و گذشت و ما بیشتر با حمید علیدوستی آشنا شدیم؛ بیشتر به دلمون نشست. از معدود بازیکنان اهل مطالعه و باسواده. اصلا به جز اون کس دیگه ای نمیتونست دختری تربیت کنه که بشه ترانه علیدوستی. وقتی یه جستجوی ساده تو اینترنت کنی میبینی که چقدر با کلاس کتابخونه خودش رو چیده و از مصاحبه هاش لذت می بری
دیروز تولد حمید علیدوستی بود و من رو برد به دهه شصت که من بودم و تنهایی یک طرفدار واقعی هما. اما هنوز که هنوزه پای تیمم هستم و معتقدم اون تیم یکی از بهترین تیم های ایران بوده؛ چون حمید علیدوستی رو داشته

Tuesday, March 05, 2019

نقدی بر بی بی سی و دوستان - به بهانه برنامه پرگار دوم مارچ

وقتی بی بی سی فارسی کارش را شروع کرد؛ من و یک سری از دوستان خیلی خوشحال شدیم. ساختار حرفه ای برنامه ها - از فیلم برداری گرفته تا اجرای مجریان و محتوای سطح بالا - که برگرفته از تجربه و علم بی بی سی بود؛ تقریبا در هیچ تلویزیون دیگری دیده نشده بود و به نظر من هنوز هم دیده نمی شود

آنچه باعث دل سردی دست کم من شد؛ حذف تدریجی نیروهایی بود که با نگاه عدالت محور و چپ گرا مسایل را تحلیل می کردند. نتیجه آن شد که بی بی سی ماهیت چند صدایی خود را از دست داد و از نظر محتوایی چیزی شد مثل تلویزیون فعلی ایران یا صدای آمریکا؛ در اصل با این اتفاق جذابیت محتوایی خودش را برای من از دست داد

دیروز بعد از مدت ها برنامه پرگار مناظره سروش و نگهدار را دیدم؛ با این امید که دو تا از انقلابی های آن زمان و پیشروهای آن دوره حرفی بزنند که بینندگان با دیدگاهی آشنا شوند؛ قدرت تحلیلی بیابند یا دست کم جمله ای با خود از برنامه به یادگار ببرند. متاسفانه نتیجه آن شد که بیش از پیش از این نظریه پردازان ناامید شدم. وقتی کسی ادعای نظریه پردازی دارد؛ باید بتواند در ساختاری منسجم نسبت به پدیده های اطراف خود روبرو شود و آنها را تحلیل کند

با مثالی از علوم طبیعی بحث را باز می کنم: وقتی با از فلسفه ارسطو سخن می گوییم؛ بدین معناست که او توانست در دوره خود از رعد و برق گرفته تا تیاتر را توضیح بدهد یا در سطح فلسفه علم فیزیک وقتی به فیزیک نیوتنی اشاره می کنیم؛ برای این است که او توانست در مورد نور و حرکت و ستاره ها نظریه خود را ارایه بدهد و درستی آن تایید شد

حالا با توجه به این دو مثال ساده به یک مورد چالشی اشاره می کنم: نظریه مارکس که ظاهرا این دو فیلسوف ایرانی هم اکنون منتقد آن هستند. مارکس جهان اجتماعی اطراف خود را دید و نظریه اش را بر مبنای مطالعه و مشاهده و تحقیق دنیای اطراف ارایه کرد. به همین دلیل توانست دلایل شورش های کارگری دوره خود و پس از آن را تبیین کند. اتفاقا مارکس جامعه شناس و اقتصاددان مورد وثوق علمی است و مو لای درزش نمی رود؛ اگر انتقاد علمی هم وارد شده است به مارکس فیلسوف است

حالا اگر به عقاید و مناظره سروش و نگهدار برگردیم می بینیم که اصلا بحث ها در سطح فلسفی نیست که به سطح مباحث راننده تاکسی برمی گردد که در جایگاه خودش محترم است؛ اما فلسفه نیست. پدربزرگ من هم بازاری بود و احتمالا خودش را نظریه پرداز می دانست. از او هم در مورد امور جاری مملکت سوال می کردیم؛ در مورد بودن یا نبودن شاه نظر خودش را داشت. در مورد اینکه اقتصاد اسلامی داشته باشیم هم حتما نظر می داد. مهم این است که نظرات اینگونه چون چارچوب فلسفی ندارد و منسجم نیست؛ اصلا نظریه نیست

به عنوان مثال، آقای سروش که مملکت دست او و دوستانش بوده است؛ حتما جایی اشتباه کرده است. به جای آنکه ریشه اشتباه را بیاید و دست کم نظریه اش را به شیوه ای علمی بازبینی کند، هم چنان در بند روشنفکر دینی و غیردینی است. فرخ نگهدار هم قربونش برم ماشاالله فکر می کند نظریه پرداز علمی فلسفه و علوم سیاسی است و تفاوت سوسیال دموکراسی و کمونیسم و سوسیالیسم را نمی داند و شاهکارش اینجاست که معتقد است که می شود آقای خامنه ای را متقاعد کرد که به سمت سوسیال دموکراسی برویم ! خداوندگار حفظش کناد

با این تفاسیر می خواهم بگویم که من هم فیلسوف جامع الشرایط هستم؛ سوالات خودتان را بپرسید  

Monday, February 25, 2019

آخر هفته با خدا

فکر کنم سوال در مورد خدا از اون سوالاتی بوده و هست که همیشه سرش دعوا بوده و هست. نکته اینه که هر کس عقیده اش رو برای خودش نگه داره و بیخود به بقیه تحمیل نکنه. اگر کسی به خدا اعتقاد داره لزومی نداره رو بقیه رو مجبور کنه که مثل اون فکر نکنن. از طرف دیگه اونی که به خدا اعتقاد نداره لزومی نداره بقیه رو از انجام امور خودشون محروم کنن به شرط اینکه در تضاد با حقوق بشر و حقوق انسانی دیگران نباشه

جریان این نوشتار برمیگرده به فیلمی که با شایا آخر هفته دیدیم به اسم «آخر هفته با خدا - کلبه» که در اصل تبلیغ دینی بود؛ اما خیلی منطقی و جالب ساخته شده بود و با مفاهیمی مثل احساس گناه و عذاب وجدان و آرامش سر و کله میزد

اون چیزی که برام جالب بود، کارکرد این نگاه دینی بود. در گذشته فلسفه در نوع خودش کارکرد علم رو داشت و بسیاری از سوالات علمی رو پاسخ می داد. دین بیشتر از هر چیزی به مسایل روانی انسان ها مرتبط بود. در اصل، یکی از نیازهای اساسی انسان آرامش روانی است. دین این کارکرد مهم رو داره. یکی از آموزه هایی که در فیلم مطرح شد بخشش آدم هاست. در فیلم قهرمان داستان وقتی کاتارسیس براش اتفاق میفته که میتونه قاتل دخترش رو ببخشه. در اینجا خدا بهش میگه لازم نیست که با طرف دوست بشی؛ بلکه بحث اینه که بتونی اون رو ببخشی تا خودت راحت بشی و بتونی خودت و دیگران رو دوست بداری

اینها دقیقا آموزه هایی است که در روان شناسی مدرن مطرحه. بتونیم ببخشیم بدون این که فراموش کنیم. قدیم مردم عادی اصرار خاصی داشتن که ببخش و بعدش ماچ کن و ... . قرار نیست ما هر کس رو بخشیدیم بعدش با گل و. ماچ بریم سراغش . در اصل اون رو می بخشیم که بار کینه و نفرت رو یک عمر با خودمون حمل نکنیم. می بخشیم که از تجربه ها استفاده کنیم

خلاصه دیدم این کارکرد دین خیلی جالبه

Thursday, February 21, 2019

علی دایی و افسوس از راهی که رفت

علی دایی فوتبالیست قابل احترامی است. او خیلی دیر وارد فوتبال حرفه ای شد و دیرتر از حد معمول به تیم ملی راه یافت؛ اما با تعصبی بی همتا و سخت کوشی و پشتکار عالی به بالاترین حد ممکن رسید. به نظرم یک نمونه کامل برای کتاب های درسی به حساب می آید

وقتی فوتبالش به پایان رسید؛ همه امیدوار بودند که شخصیتی جدید و بی بدیل وارد دنیای مربی گری شود. بازیکنی که برخلاف فوتبالیست های ایرانی تحصیلات عالیه داشت؛ زبان انگلیسی و آلمانی را به خوبی صحبت می کرد و در تیمی مانند بایرن مونیخ بازی کرده بود و از نزدیک با دنیای مربی گری آشنا شده بود

آغاز مربی گری اش هم فول العاده بود. در همان سال ابتدایی مربی گری به عنوان بازیکن / مربی قهرمان لیگ شد. بعد از آن هم موفق شد به تیم مورد علاقه اش برود و با پرسپولیس به قهرمانی جام حذفی برسد و در نهایت سرمربی تیم ملی شد که افتخار بسیار بزرگی برای هر مربی جوانی است

اما با وجود این رزومه عالی مربی گری به نظر می رسد که علی دایی به سراشیبی دوره مربی گری اش رسیده است. این موضوع ربطی به من ندارد البته :) اما به یک دلیل آن را مطرح می کنم: شرایط علی دایی نمونه جالبی از مدیریت در ایران است. علی دایی نتوانسته است به بالاترین سطحی که استحقاقش را دارد برسد؛ زیرا که ساز و کار دنیای مدرن را نپذیرفته است. در دنیای مدرن قهرمانان تکی جایی ندارند و نیاز به کار تیمی است. کافی است به دستیاران مربیان موفق نگاه کنیم تا ببینیم که در پس صحنه هر تیمی چه کسانی هستند. دستیار فرانتز بکن باویر کسی است که بعدها سرمربی تیم ملی کانادا و استرالیا می شود. کلینزمان دستیاری دارد که بعد از وی سرمربی تیم ملی آلمان می شود و مدت هاست که مربی تیم ملی است. دستیار فرگوسن کیروش است که بعدها افتخار سرمربی گری تیم های ملی را دارد

حتا در خود ایران هم موردی مثل قلعه نویی داریم که می پذیرد باید کار تیمی کرد و دستیارانی مثل مرفاوی و صالح دارد که هر یک سرمربی تیم های دیگر شده اند. گل محمدی هم که خودش یکی از مربیان موفق جوان است، دستیاری مانند حسینی دارد که خودش می تواند سرمربی موفقی باشد. علی دایی دستیاری دارد به نام محمد دایی که تنها در درگیری های رسانه ای شرکت می کند و موفق می شود. اگر او برادر علی دایی نبود، در کجا مربی گری می کرد؟

نکته دیگر این است که در دنیای امروز باید تمرکز کاری داشت. به نظر نمی رسد حجم کارهای جانبی دایی مانند تحصیل و تجارت اجازه دهد تا دایی مربی بامطالعه و بروزی باشد. به همین دلیل در سال های ابتدایی مربی گری که تازه فوتبالش تمام شده بود موفق بود و روزبروز دورتر می شود

همین موضوع در مورد مدیران ایرانی صادق است: آنها بروز نیستند و معاونان / دستیاران خوبی ندارد. همین موضوع باعث می شود نتوانند مدیران خوبی باشند

Thursday, February 14, 2019

گل آفساید پرسپولیس به استقلال خوزستان که پذیرفته شد

از اونجایی که برای خیلی بینندگان و حتا بازیکنان قانون آفساید کاملا مشخص نیست؛ باید بگم که در آفساید تاثرگذاری بازیکن در آفساید مهمه. یعنی اگر بازیکنی در شرایط آفساید (یعنی توپ پشتش باشه و بین اون و دروازه حریف کمتر از دو بازیکن باشه) باشه، وقتی خطای آفساید اعلام میشه که این بازیکن در بازی نقش داشته باشه
لازم نیست که توپ بهش برسه، اگر جلوی دید دروازه بان رو بگیره یا مزاحم دفاع و دروازه بان بشه بدون اینکه توپ رو بگیره، باید داور آفساید اعلام کنه. در صحنه گل دوم  پرسپولیس به استقلال خوزستان مهاجم پرسپولیس جلوی دید دروازه بان رو گرفته بود و به همین دلیل گل باید مردود میشد

البته این آفسایدها خیلی خیلی به ارتباط داور و کمک داور بستگی داره؛ چون کمک داور با توجه به این که در کنار زمین قرار داره، نمیتونه تشخیص بده آیا این بازیکن دید دروازه بان را کور کرده بود یا خیر. بنابراین در این حالت داور از طریق گوشی از کمک میئرسه آیا مهاجم در موقعیت آفساید بود و بعدش تصمیم میگیره که آفساید بگیره

Tuesday, February 12, 2019

شباهت لیگ ایران و سریال های در پیتی

وقتی تغییرات متناوب مربیان لیگ یک را می بینم یاد سریال های درپیتی تلویزیونی آمریکایی می افتم

توی پرانتز بگویم که در زبان انگلیسی به این سریال ها برنامه صابونی می گویند. دلیل اصلی هم اینجاست که با ورود رادیو ساخت سریال های روزانه شروع شد و اسپانسر اصلی آنها شرکت پروکتر و گامبل بود که به واسطه تولید مواد شوینده از جمله تاید شهرت دارد. بعدها که سریال های تلویزیونی روزانه ساخته شد، باز هم آنها تامین کننده مالی و حامی سریال ها بودند و در دهه پنجاه از آنها به عنوان سرمایه گذار اصلی یاد می شده است؛ بنابراین نام سوپ اوپرا بر روی آنها باقی مانده است

نکته اینجاست که این سریال ها بسیار در پیت هستند و نویسنده ها برای سرگرم کردن و هیجان دادن به ماجرا هر اتفاقی را وارد داستان می کند. اگر مثل من به شغل فروشندگی سیگار مشغول باشید و ورود مداوم مشتری اجازه تمرکز برای مطالعه عمیق به شما ندهد و از طرف دیگر حساب مجانی آمازون برای دیدن فیلم داشته باشید، ممکن است هوس کنید یکی از سریال های در پیت را ببینید. صادقانه بگویم؛ بعد از دیدن یکی از این سریال ها از خودم پرسیدم چطور مردم این داستان را باور می کنند؛ اما به کمونیسم اعتقادی ندارند؛ دست کم نگاه مارکس مبنای علمی داشته است

بماند؛ خیلی کوتاه سعی می کنم یکی از این سریال ها را مرور کنم تا شباهت آن با لیگ مشخص شود

در این سریال زندگی چهار زن که با هم دوستند دنبال می شود: اولی بسیار خوشبخت و خوشحال و مزدوج است و در یک دفتر وکالت کار می کند (الف)؛ دومی مادری دارای فرزند است که شوهرش فوت کرده است و مغازه ای دارد و زندگی اش و جانش همان دختر است (ب)؛ سومی دکتر روان پزشکی است که با یکی از بیمارهایش که در حال مرگ است رابطه دارد(پ) و چهارمی خواهر الف است که آزاد است و رابطه های جنسی متعدد دارد و هر کس را می خواهد به دست می آورد و در یک بنگاه معاملات ملکی کار می کند و اتفاقا یکی از معشوق هایش رییسش است (ت)

اولین هیجان داستان در اینجاست که الف و شوهرش می خواهند بچه دار شوند ولی نمی شود و دکتربه شوهر (ش) می گوید که احتمالا تقصیر اوست و همین موضوع باعث سرخوردگی ش می شود. الف که می خواهد ش را سر حال بیاورد یک لباس سکسی می خرد و پیش ش می رود. ولی ش که شغلش آشپز است؛ او را پس می زند. الف که ناراحت شده است؛ می رود و با یکی از همکارهایش رابطه جنسی برقرار می کند! کلا هر کس زندگی اش خوب است ممکن است با یکی بخوابد
معلوم می شود که شوهر ب نمرده است و در شهر دیگری ازدواج کرده است و صاحب بچه است. زن وی قصد اخاذی از ب را دارد و در ابتدا موفق می شود؛ چون ب پس از مرگ شوهرش از بیمه پول گرفته است و در صورتی که مشخص شود دروغ است آن وقت باید پول را پس بدهد. بماند که ب در این میان با یک مرد بسیار خوب آشنا می شود و با او رابطه دارد. اما شوهرش که می آید با او بهم می زند و به این فکر می کند که با شوهرش زندگی کند؛ امااااا ناگهان دلش برای بچه شوهرش از آن یکی زن می سوزد و به شوهرش می گوید که برو پیش آنها
پ پس از مرگ معشوق \ مریضش دچار مشکل می شود. چون زن طرف فهمیده است که او با شوهرش رابطه داشته است و از طرف دیگر مدعی می شود که مورفین خودکشی بیمار را او تزریق کرده است و بدین تریب باعث مرگ او شده است. در این میان پسر آن بیمار هم با پ سکس دارد. البته این در مقابل اتفاقات آینده چیزی نیست
ت دچار چالش عجیبی است؛ با توجه به تغییراتی که در شرکت آنها به وجود آمده است؛ رییس ایتالیایی دارد که نمی تواند مثل دیگران بدست بیاورد و از این موضوع بی قرار است. در این میان با دختر همجنس گرایی آشنا می شود و بخاطر این که او را از از دست پاتنر کنترل گرش نجات دهد با او وارد رابطه می شود. در این میان که با این دختر زندگی می کند و رابطه دارد؛ موفق می شود که با رییسش سکس داشته باشد. در نتیجه این رابطه اش به هم می خورد

بشونید از الف که چه پیش آمدی برایش اتفاق افتاد. بعد از سکس با همکار شوهرش به گه خوردن می افتد و در نتیجه با هم زندگی خوشی دارند تا اینکه الف متوجه می شود که باردار است و حدس بزنید چی ؟؟؟ معلوم نیست پدر بچه کیست. این موضوع آزارش می دهد و سعی می کند که با آزمایش ژنتیک تشخیص دهند که بچه کیست. اما این موضوع شش هفته طول می کشد. از آنجایی که وجدانش درد می کند جریان را به شوهرش می گوید؛ و خیلی عجیب است که شوهرش ناراحت می شود و می خواهد بداند بچه از کیست. الف می گوید که تو باید مرا بخواهی و نه اینکه پدر بچه برایت مهم باشد. ش ناراحت می شود و می رود

بشنوید از ب که بعد از رد کردن شوهر و دوست پسر قبلی می خواهد رابطه جدیدی شروع کند (کلا ب نماد مادر خوب و دلسوز و خانواده دوست است در این داستان). با یک هنرمند آشنا می شود و با او نرد عشق می بازد. بعدا معلوم می شود که این هنرمند که اتفاقا در حین سکس با او یک تابلوی هنری زیبا با هم کشیده اند؛ در اصل پلیس است و به دنبال دستگیری شوهرش است که الان معلوم نیست کجاست و مدتی است با تبهکاران همکاری دارد. خلاصه از دست هنرمند \ پلیس هم ناراحت می شود و با مدیر مدرسه دخترش آشنا می شود. در این میان شوهرش می آید و با او می خوابد و بعدش چون احساس ناامنی می کند از آن پلیس می خواهد که بیاید و مواظبش باشد و با او هم می خوابد و در ضمن با مدیر مدرسه دخترش هم هست - به جان مادرم راست میگم و همه این اتفاقات در سریال می افتد

برسیم به داستان پ. پ مدتی است که ناراحت است و چون خیلی محجوب است نمی تواند رابطه یا حتی سکس با کسی داشته باشد؛ بنابراین وارد این بازی می شود که به آن نقش بازی کردن می گویند. می رود به یک هتل و با همه می خوابد. این میان یکی پیدایش می کند و می گوید که او ایدز داشته است و او باید آزمایش دهد. وقتی آزمایش می دهد دکترش به او می گوید که خون او را آزمایش کرده اند و الان دکتر فهمیده است که پ می تواند اهدا کننده سلول های بنیادین به زنش باشد که مریض است و اصلا اهداکننده ای پیدا نمی شود. پ اولش عصبانی می شود اما بعدش قبول می کند که این کار را بکند و بعدش اصلا اون قدر از اینا خوشش میاد که با هم سکس گروهی سه نفره دارند و با هم زندگی می کنند - به خدا راست میگم؛ سریال رو خودتون ببینید؛ یعنی گه خورده سوریالیسم یا هر چیز دیگه ای. تازه باردار هم میشه و میگه این بچه هر سه ماست

برگردیم به ت و من یه نکته بگم و ادامه ندم. ت با یک پزشک پولدار آشنا میشه و تصمیم میگیرن ازدواج کنن. اما روز ازدواج متوجه میشه که در اصل عاشق ش ؛ یعنی شوهر الف یا در اصل شوهر خواهرش - هست و میرن روی شن های ساحلی و ملچ ملوچ. باور کنید عین واقعیت رو دارم می گم. عروسی خلاصه به هم میخورده دیگه و من دیگه ادامه نمیدم؛ به قدر کافی به شعور همه توهین شد

خلاصه کنم که وقتی دو فصل از سریال گذشته معلوم نیست کی با کی هست و کی با کی سکس داشته و خیلی خر تو خره. لیگ ایران هم همینه؛ علاوه بر اتفاقات عجیبی که توش میفته، اگر دو هفته لیگ یک رو دنبال نکنی دیگه نمی فهمی مربی هر تیمی کی هست. الف مربی تیم ت هست بعدش میره مربی تیم ث میشه و در نهایت سر از نون در میاره. ب مربی تیم ج هست؛ بعدش میره چ و بعدش ح و در نهایت مربی خ میشه. نون مربی تیم م هست؛ بعدش میره ی و بعدش میشه مربی تیم و

Thursday, February 07, 2019

صدا و سیما تفاوت سیب و گلابی را نمی داند

یکی از تقابل هایی که باعث تنش می شود این است که دو فرد با دو جایگاه و دانش ناهمسان را در مقابل هم قرار دهیم. وقتی فردی سواد ندارد، مجبور است برای اثبات خود از روش دیگری استفاده کند و این تنش را دامن می زند. مثل این است که فردی سیب و گلابی را با هم مقایسه کند و بخواهد از دل آن نتیجه ای واحد بدست بیاورد

در علم شبکه های کامپیوتری هم همین طور است. در پروتوکل تی سی پی آی پی ما هفت لایه داریم که لایه های مشابه با هم صحبت می کنند. در برنامه های تلویزیونی ما اما چنین است. یکی از دلایل بروز تنش در برنامه های نود فردوسی پور عدم توجه به همین اصل ساده است

آخرین تنشی که با عدم توجه به این موضوع به وجود آمد مجادله تاج و حاج رضایی بود. تاج یک مدیر است و حاج رضایی کارشناس. بنابراین زبان آنها یکی نیست. اگر قرار است مناظره ای باشد درست تر این است که حاج رضایی و جلالی در مقابل برنامه ریزان و کارشناسان فدراسیون قرار بگیرند و نه در مقابل تاج


Wednesday, February 06, 2019

کیروش و مغلطه ای دیگر

سفسطه گران از این علم بهره مند بودند که با بازی های کلام مسایلی را که منطقی نبودند به عنوان منطقی به افراد مقابل بباورانند یکی از ترفندهای آنها این بود که در جمله ای دو بخشی یک جمله درست می گویند و کاری می کنند که گزاره دوم درست به نظر برسد
 از این موضوع در انتخابات بسیار استفاده می شود. یک نامزد انتخاباتی با گزاره هایی درست در مورد ضعف مدیر فعلی آغاز می کند و سپس گزاره ای در مورد خودش می گوید. در چنین جایی کم دانی مخاطبان می تواند به این منجر شود که گزاره دوم که له خود اوست را بپذیرند و به او رای بدهند
کیروش در سخنان خود زیاد از این ترفند استفاده می کند. مثال مشهور مردم نان ندارند و عده ای با فرست کلاس سفر می روند، از این دسته مسایل است. این دو گزاره به هم ربطی ندارند؛ اما چون گزاره اول درست است, باعث می شود تا گزاره دوم تفسیری دیگر داشته باشد
اگر کسی بیاید بگوید مردم از نظر معیشتی دچار مشکل هستند؛ نشان دهنده این است که به فکر مردم است و لزومی ندارد گزاره دوم را بگوید

Tuesday, February 05, 2019

به افتخار امیر حاج رضایی می ایستم و کف می زنم

طیب حاج رضایی را همه می شناختند، میدان داری که به واسطه فعالیت های سیاسی اعدام شد. طبق تعریف ویکی پدیا طیب از آن دسته افرادی هستند که به آنها لات یا لوطی می گویند. اما اکنون نمی خواهم در مورد طیب بنویسم. امیر حاج رضایی برادرزاده طیب است که در دنیای فوتبال شناخته شده است؛ کسی که به واسطه آشنایی اش با سینما و ادبیات در دنیای فوتبال بی همتاست و مشابهی ندارد

برای من قاب تصویر تیم ملی که در آن او به عنوان دستیار روی نیمکت می نشست تکرارنشدنی است. حاج رضایی از آن دسته کارشناس هایی است که علاوه بر قدرت بیان عالی صداقت هم در کارشان دیده می شود. در اصل، کارشناس فردی آشنا به مسایل است که در زمینه خاصی به دلیل تحصیلات یا تجربه اش نظری دقیق و علمی دارد. با اینکه در بسیاری موارد ممکن است کارشناسان با هم موافق نباشند، اما بحث اصلی این است که تلاش می کنند با منطق کافی نظرشان را ارایه بدهند. مهم نیست که همگان با هم یک نظر واحد داشته باشند، مهم این است که بشود نظرات را مطرح کرد و جمع بندی کرد. هنگامی که ابزاری به غیر از گفتگو و نقد علمی در کار باشد، آن وقت دیگر بحث کارشناسی نیست

در زندگی عادی هم چنین است؛ وقنی فردی فریاد می زند و با خشم زیاد می خواهد کارش پیش برود، در اصل به خواسته خودش می رسد و قدرت خود را اعمال می کند، اما نمی تواند در بلندمدت ساختار منطقی به وجود بیاورد. کارشناسانی مانند حاج رضایی بانیان ایجاد گفتگوی منطقی هستند

در مقابل کارشناسانی مانند حاج رضایی مدیران و سیاست مدارانی مانند تاج هستند که به محض انتقاد شنیدن ابزار منطق را فراموش می کنند و سعی می کنند با تهمت زدن و بی احترامی و دروغ گویی و فریاد زدن خود را نجات دهند

تاج در این میانه تنها نیست. همه ما در جایی که کار می کنیم مدیرانی می شناسیم که با کاری که انجام می دهند آشنا نیستند و به واسطه مسایل دیگر در جایگاه مدیریت قرار گرفته اند؛ این افراد سواد و توانایی ندارند و در نتیجه دشمن بحث کارشناسی هستند

متاسفانه در سال های گذشته همواره این مدیران مانده اند و کارشناسان رفته اند؛ کما اینکه تاج می ماند و حاج رضایی احتمالا مانند بسیاری از استادان و کارشناسانی که می شناسیم محو می شود. به همین دلیل دوست دارم هم اکنون به احترام حاج رضایی و تمامی کارشناسانی مانند او بایستم و کف بزنم

Friday, February 01, 2019

فرض کنید من مدیر یک مدرسه هستم و معلمی استخدام می کنم که به بچه ها درس بدهد. معلم فقط در اواخر سال که دوره امتحان هاست به مدرسه می آید و در سایر مواقع افراد دیگری اداره کلاس را بر عهده دارند، از طرف دیگر معلم وقتی به مدرسه می آید به سایر معلم ها توهین می کند، هم چنین معتقد است که امکانات مدرسه اصلا در حد کافی نیست، اما به اندازه نیمی از بودجه مدرسه حقوق اوست. از طرف دیگر نظم مدرسه را قبول ندارد و به سبک خودش در مدرسه رفتار می کند. در اصل اصلا به اصول مدرسه پایبندی ندارد

حالا فرض کنید که بچه های کلاس در امتحان رد شده اند و تعدادی از اولیا به این مربی و من که مدیر مدرسه هستم معترض هستند. در این حالت من بیایم بگویم آقای فلانی شما حرف نزنید شما خودتان معلم هستید و از این طریق پول درمی آورید، در ضمن مدیر مدرسه بغلی که آمده بود مدرسه ما خیلی از در مدرسه ما که قهوه ای است خوشش آمده و تعجب کرده است که چطوری من با این بودجه ایکه دارم این در زیبا را خریده ام، تازه علاوه بر اینها بچه های کلاس پایینی خوب بوده اند، اینها که هیچی چرا اصلا شما به این وضعیت اعتراض دارید؛ همیشه باید به ما روحیه بدهید. شما که قبل از امتحان همیشه از من تعریف می کردید (حالا بماند که قبل از امتحان هم می گفتم که انتقاد نکنید چون روحیه بچه ها خراب می شود). حالا خود شما حدس می زنید که منظور من از خودم چه کسی در فضای فعلی است

به نظر شما نباید یکی بلند شود بگوید کسخول! سوال ما این است که چرا بچه ها رفوزه شده اند؟