Tuesday, December 11, 2018

مژده مژده، برانکو هم به مربیان ایرانی پیوست

در طول چند سال گذشته یک دلخوشی در لیگ ایران داشتیم. اینکه فردی مانند برانکو وجود دارد که منصفانه صحبت می کند و حتی در مواردی که داوری یا شرایط به ضررش است با متانت صحبت می کند. اما بالاخره این شرایط نیز تغییر کرد. برانکو که پس از مدت ها در بازی با ذوب آهن به داور تاخته بود و با ادبیاتی عجیب به داور و سیستم تاخته بود، در بازی با سپاهان هم اشتباه داوری به نفع تیمش را نادیده گرفت و مانند مربیان دیگری که می شناسیم از پنالتی اشتباه داور دفاع کرد
برای من این نقطه پایان تعیین کننده ای بود. همیشه امید داشتم که با تغییر نگاه مربیان شرایط برای داوران راحت تر شود و از طرف دیگر سیستم به سمت بهتر شدن حرکت کند. کسانی که داوری کرده اند می دانند آرامش داور به تصمیم بهتر داوران کمک می کند، در حالی که با جو حاضر تمامی مربیان به این گمان هستند که داوری به ضررشان بوده است و باید تلاش کنند با ایجاد جو ناآرام حق تیم شان را بگیرند. این جو به نفع فوتبال و داوری نیست. خودتان را به جای مربیان بگذارید؛ برانکو هفته گذشته بی دلیل به داوران تاخت و این هفته به نفع تیمش قضاوت شد. آیا شما هم جای مربیان دیگر بودید این کار را نمی کردید؟
در گذشته علی دایی بسیار از این ترفند استفاده کرده است و با شناختی که از کارلوس کیروش داریم، می دانیم که او هم برای کم کردن فشار از روی خودش همیشه به داوران می تازد و متاسفانه متاسفانه متاسفانه در ایران از آن به عنوان جنگ روانی یاد می شود. نتیجه اش را دیده ایم: بازیکنانی که با نگرشی منفی وارد زمین می شوند. بازیکنی که در ناخودآگاهش معتقد است همه سیستم ضد او هستند عصبی است. همین باعث می شود که بسیاری بازیکنان ما اخطارهای بی دلیل بگیرند
در نهایت باید به نقش فدراسیون فوتبال اشاره کنیم که مثل همیشه منفعل است. ظاهرا فدراسیونی ها آن قدر درگیر مشکلات قوانین عجیب و غریب ایران هستند که فرصتی برای انجام وظایف خود ندارد. اگر با صحبت های غیرمنصفانه برانکو بعد از بازی با برانکو برخورد می شد، زهر داستان کمتر می شد؛ اما فدراسیون خواب است همان طور که در چند ماه گذشته خواب بوده است

Sunday, December 02, 2018

برون‌گرایی حاصل از هژمونی آمریکا

به ندرت بخاطر جو به وجود آمده به سمت چیزی تمایل پیدا می‌کنم و بنابراین از برخی هیجانات و اخباری که دوستان درگیرش هستند بدورم. یکی از این جریانات که سال گذشته برخی دوستان نزدیک من را تشویق به گوش دادن و آموختن می‌کردند، تد تاک ها بودند. هفته گذشته الکساندرا به من تکلیف کرد که صحبت‌های سوزان کین را بشنوم. سوزان کین تد تاکی دارد در مورد اهمیت شخصیت درون‌گرا که آن را بر مبنای تجربه‌های شخصی‌اش و از طرف دیگر مطالعات تاریخی‌اش انجام می‌دهد
او معتقد است که در دوره اخیر توجهی بی‌دلیل بیش از حد به برون‌گرایی شده است و تمامی تلاش این است که مدارس و مراکز آموزشی شخصیت برون‌گرا را رشد دهند. همه ما این خاطره را از خودمان داریم که در دوره تحصیل ما را مجبور می‌کردند کار تیمی انجام بدهیم بدون آنکه برای ما جذاب باشد. یا اینکه کارهای هیجان انگیز انجام بدهیم بدون آنکه خیلی معنا داشته باشد. برای سوزان کین این داستان برمی‌گردد به دوره‌ای که به کمپ تابستانی رفته بود که مربی مجبورشان می‌کرد کلمه‌ای را به تناوب تکرار کنند؛ مثلا با این کار روح جمعی تشویق شود یا اینکه خودشان را تخلیه کنند
سوزان کین که به شدت از سوی دوستان و مربیان به درون‌گرایی متهم می‌شد، در واکنش وارد بورس شد و به عنوان وکیل در بورس کار کرد. در حالی که هدف اصلی‌اش نویسنده شدن بود. به هر حال، او الان نویسنده شده است و کتابی در مورد اهمیت درون‌گرایی دارد. مثال‌هایی که می‌زند افراد مختلف علمی و سیاسی و دینی هستند که با وجود درون‌گرا بودن تغییر ایجاد کرده‌اند. مثل لینکلن یا محمد و موسی یا اندیشمندانی مانند انشتین
البته توضیح بدهم که در روان‌شناسی بین درون‌گرا و خجالتی بودن تفاوت وجود دارد. افراد خجالتی از قضاوت دیگران می‌ترسند. در حالی که درون‌گراها چنین نیستند
تحلیل سوزان کین این است که درون‌گرایی حاصل هژمونی آمریکایی در دوره اخیر است که چون ایده بیگ بیزینس در آمریکا هژمونی یافته است، تمامی گرایش‌ها برای اهمیت دادن به برون‌گرایی است تا افراد آماده چنین فکری بشوند

Tuesday, November 27, 2018

افسردگی ناشی از رسانه های اجتماعی

در ادامه کلاس با لورا بحث ما به مشاغل کشید. این همون کلاسیه که در مورد لاغر شدن طبقه / قشر متوسط داریم. نکته اینه که کسانی که زیاد تو شبکه های اجتماعی هستند یک سری باورهای خاصی بهشون القا میشه. از اونجایی که دقیقا صبح امروز شایا و من همین بحث رو داشتیم اون رو به فال نیک می گیرم و اینجا می نویسم

صبح شایا خیلی ناراحت بود که ما هیچ آینده ای برای خودمون متصور نیستیم. ما در شغل هایی مشغول بکار هستیم که جای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی نداره و از اونجایی که درآمد ما در حد بخور-نمیر هست، دچار نوعی افسردگی هستیم. من شایا رو درک می کنم، برای اینکه شرایط شایا در ایران به گونه ای بود که امکان پیشرفت داشت. تونست دو سه جا کار کنه و بعدش موسسه خودش رو داشته باشه. احتمالا این هم در مورد من هم درسته. سطح اجتماعی کارهایی که می کردیم، طبیعتا بالاتر از فروشندگی بود. من هم دوست دارم که جایی تو موسسات تحقیقاتی یا دانشگاه شغل مشخصی داشته باشم و از کارم لذت ببرم؛ اما این اتفاق نیفتاده به دلایل مختلف. در موردش میشه ساعت ها صحبت کرد، اما آنچه مهمه افسردگی ناشی از ارتباط ما در رسانه های اجتماعیه

بحث ما تو کلاس در مورد طبقه متوسط و قشربندی در جامعه هست. اگر به شبکه های اجتماعی نگاه کنیم، کلی پیام و تشویق می بینیم که خودت باش و بذار رویاهات درست بشن و صد تا چیز دیگه. یکی از جالب ترین اونها که بارها در موردش صحبت شده سخنرانی استیو جابز با عنوان

Do what you LOVE

هست. سوال اینه که آیا با کاری که من دوست دارم میتونم هزینه های زندگی خودم رو تامین کنم. استیو جابز که این سخنرانی رو در یکی از دانشگاه های آمریکا که طبقه الیت اونجا درس میخونن انجام داده، آیا همین رو هم در کارخونه های چین که دارن آیفون های اپل رو با حقوق پایین سرهم بندی می کنن میگه؟ به نظر نمیاد

در اصل، در دوره های اخیر سیاست های نیو لیبرال آدم های بیشتری رو به زیر خط فقر هل داده و باعث نابرابری و ناامنی جهانی شده، اما از طرف دیگه خیلی روی مفاهیم فردی گرایانه تاکید کرده، بنابراین ما شاهد شکل گیری ذهنیت حس گناه هستیم. الان خیلی از ما به این نتیجه رسیدیم که چون به قدر کافی زحمت نکشیدیم پس شرایط خوبی نداریم. این فکر رو تو کله ما کردند که برو به دنبال رویاهات و همه چی درست میشه، اگر نشد تقصیر توست. این رو به بی شمار جوون هایی میگن که با هزار آرزو یک استارت آپ تاسیس می کنن و بیش از 95 درصد اونها به سال سوم نمیرسن

از اونجایی که الان اهمیت به موفقیت های فردی داده میشه، افراد تلاش می کنن که موفقیت های خودشون رو در شبکه های اجتماعی به نمایش بگذارند. به همین دلیل کسانی که زیاد تو شبکه های اجتماعی حضور دارند، با حجم عظیمی از داده ها روبرو هستند که در اون آدم های دیگه زندگی بسیار خوبی همراه با خوشبختی دارن. به عنوان مثال، فردی رو می شناختم که به عنوان پناهنده به ... اومد و بعدش در اقامتگاه پناهندگان دو بار مورد تجاوز قرار گرفت و برای مشاوره با من صحبت کرد. بعد از دو سال تونست پاسخ مثبت بگیره و بره برای روند دریافت تابعیت که شش سال طول میکشه. یکی از اولین عکس هایی که گذاشت، عکس خودش با یکی از خودروهای لوکس بود. تعدادی از دوستانش براش کامنت گذاشته بودن که کاش ما هم میومدیم و غیره. به این شکل نمایش باید دقت کرد. نتیجه این که یکی مثل من میگه بعد از مدت ها درس خوندن و زحمت کشیدن باز هم دسترسی به امکانات ندارم و در نهایت سطح رفاهی پایینی دارم و این به معنی آغاز افسردگی هست. خلاصه این که شبکه های اجتماعی در افزایش نرخ افسردگی در جامعه موثر بودند

نکته بامزه اینکه سرمایه گذار پژوهش ها در مورد افسردگی شرکت های داروسازی هستند که قصد دارند تا داروهای خودشون رو به فروش برسونند

تبعیض خوشگلی !!!

امروز با یکی از دوستان خوب و باسواد و استعدادم دکتر لورا ویس بوک کلاس / جلسه ای داشتیم و صحبت به نابرابری کشید و اتفاقی که در اتربش و سوید در مورد افزایش نسبت اشتغال زنان قابل رویت است. تحقیقات لورا نشان می دهد که عامل افزایش نسبت زنان شاغل نه بهبود شرایط زنان است که درصد زیادی از زنان شاغل زنان مهاجری هستند که بدون بیمه و با دستمزد پایین کار می کنند. بنابراین از این نظر ما شاهد شکل دیگری از استثمار هستیم و این یک نوع تبعیض آشکاری است

در میانه صحبت یکی از دختران کلاس عطسه ای کرد. عملا کسی به جایی اش حساب نکرد. دقیقا پنج دقیقه بعد دختر دیگری عطسه کرد که از قضا خوشگل است و چند خاطرخواه دارد. بیش از نیمی از کلاس «عافیت باشه» ای گفتند و مشخصا در این عمل پیش دستی کردند. البته من نفهمیدم دلیل دخترای کلاس برای این خودشیرینی چه بود

به هر حال هر چه بود مرا به یاد این موضوع انداخت که ما در مورد تبعیض جنسیتی و قومی و نژادی زیاد می گوییم، اما هنوز تبعیض خوشگلی زیاد مطرح نشده است. مثلا بسیار پیش می آید که نامزد انتخاباتی خوش چهره و خوشگل رای بیاورد یا اینکه کار را به کارمند خوشگل تر بدهند

Tuesday, November 20, 2018

مجاهد خذیراوی و مارادونا و همه آنهایی که حیف شدند

ستاره هایی هستند که گاهی تبدیل به شمع می شوند و متاسفانه دوره کوتاهی نور می دهند و سپس از بین می روند. در دنیای فوتبال هیچ کس به اندازه مجاهد خذیراوی مرا متاثر نکرد؛ شاید برای اینکه تقریبا هم سن و سال هستیم. شاید برای اینکه مرا به یاد مارادونا می اندازد؛ نمی دانم
امروز ایران با ونزویلا بازی می کند و مجاهد تنها گل ملی اش را در برابر این تیم به ثمر رسانده است
دلیل محرومیت مجاهد هرگز بطور رسمی مشخص نشد. زمان ما بحث این بود که او خانه فسادی را اداره می کند و به همین دلیل دستگیر شده است. بعدها مشخص شد که چنین نبوده است و او را برای شرکت در یک مهمانی محروم کرده اند. اگر در یوتیوب جستجو کنیم فیلمی با کیفیت بسیار بد می بینیم. چنانچه مجاهد را برای شرکت در این مهمانی محروم کرده باشند؛ باید کل نظام قضایی را زیر سوال برد. از آنجایی که در مورد این که مهمانی باعث محرومیت او شده است مطمین نیستم و از طرف دیگر متنفرم زندگی شخصی دیگران را به اشتراک بگذارم، لینک آن را اینجا نمی گذارم؛ اما مصاحبه هایی که مجاهد انجام داده است می شود در اینجا و اینجا خواند
در حافظه من تعدادی بازیکن هستند که به دلایلی مشابه از فوتبال ایران حذف شدند و هرگز به شرایط سابق بازنگشتند یا هرگز بازیکن قبلی نشدند: دوست داشتنی ترین آنها مجتبا محرمی است. کلهر و اختر هم شرایطی مشابه داشتند. نیکبخت هم شرایط مشابهی تجربه کرد
اگر به مصاحبه های مجاهد و نیکبخت و محرمی مراجعه کنید، به یک نکته مشابه می رسید: همه آنها معتقدند که به آنها بد شده است و در زمانی که احتیاج به کمک داشتند کسی به آنها کمک نکرد
با آنها موافقم، آنها نیاز به کمک داشتند و کسی به آنها کمک نکرد . خود من هم در بسیاری موارد چنین احساسی دارم، ولی اگر بخواهیم به این موضوع بپردازیم فرصت طولانی نیاز است :)
نام مارادونا را هم در اینجا آوردم که یادآوری کنم او هم به دلیل استفاده از کوکایین محروم شد؛ ولی بازگشتی شکوهمند در جام جهانی 94 داشت و خاطره خوشحالی اش بعد از گلش به یونان فریاد تمامی محروم شدگان در مقابل دوربین های تلویزیونی بود. من هرگز این صحنه را فراموش نمی کنم
خلاصه کنم:
برای بازیکنانی مانند مجاهد و خیلی های دیگر متاسفم. به نظرم جایگاه بهتری باید می داشتند، اما جبر جغرافیایی و مشکلات شخصی شرایط زندگی آنها را دگرگون کرد
خیلی از ماها جامعه یا دیگران را مقصر ناکامی های خودمان می دانیم. در این موارد یاد جمله ای طلایی از مارکس می افتم که بسیار معنادار است و آن را به عنوان حسن ختام می آورم:

انسان ها تاریخ خود را می سازند ولی نه آنگونه که خود می خواهند یا در شرایطی که خود آنها برگزیده اند، بل در شرایط داده شده ای که میراث گذشته است و خود انسان ها با آن شرایط به طور مستقیم درگیرند. بار سنت تمامی نسل های گذشته با تمام وزن خود چون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی می کند.
کارل مارکس، «هجدهم برومیر لویی بناپارت»
به نقل از بابک احمدی در «رساله ی تاریخ»


Wednesday, November 14, 2018

قهرمان نشدن پرسپولیس و اسرار گنج دره جنی

ابراهیم گلستان کتاب و فیلم جالبی دارد به نام اسرار گنج دره جنی. موضوع آن برمیگردد به اینکه مردی روستایی گنجی پیدا می کند و با فروش پنهانی و آرام آن به ثروتی افسانه ای می رسد. به نظر می رسد که کنایه و طعنه گلستان به شاه و خرج های عجیب و غریب اوست. من می خواهم به جنبه دیگری از این موضوع اشاره کنم. از آنجایی که مشخص نیست این پول از کجا آمده است و تصادف نقش زیادی در آن دارد، هزینه شدن آن هم بی معناست و به اتفاقی مثبت منجر نمی شود

اتفاقات مثبت فوتبال ما هم مانند همین تصادف هاست. فرض کنید پرسپولیس که به دلیل ناکارآمدی مدیرانش مقدار زیادی بدهی دارد و به دلیل عدم آشنایی با قوانین بین المللی حق انتقال بازیکن ندارد می آمد و قهرمان می شد. این واقعه تاثیر بدی در ذهنیت همگانی داشت. یعنی با مدیران ناکارآمد و ناتوان می توان به سرانجامی خوش رسید. در حالی که هم اکنون سالیانی است که شرق آسیا نشان داده است که با برنامه ریزی درست و هزینه کردن بموقع می توان فوتبال تماشاگر پسند ارایه کرد، قهرمان شد و از کلیت فوتبال لذت برد

عدم قهرمانی پرسپولیس می تواند برای ما این پیام را داشته باشد که اگر مانند مسوولان کشور به ثروتی ناگهانی و تصادفی برسید و مدیریت بلد نباشید و ضعیف باشید به جاهای خوبی می رسید، اما آن بالا نمی مانید و در جایی به مشکل برمی خورید

Monday, November 12, 2018

از یاد رفته‌های دوست‌داشتنی؛ به بهانه مرگ حسن‌دخت

یک سری تیم‌ها هستند که فراموش شده‌اند و کمتر کسی آنها را بین بچه‌های امروز به یاد می‌آورد، اما این تیم‌ها برای من خیلی عزیزاَند. اولین تیمی که بسیار دوست داشتم همای تهران بود، تیمی که احمد سجادی و علیدوستی را در تیم ملی داشت و با بازیکن دیگری مانند نقوی‌ها و کامل و نراقی و سنجری تیم قوی‌ای داشت. همین محمد تقوی که بسیاری او را برای بازی در استقلال می‌شناسند، در اصل از تیم هما مطرح شد و مدت‌ها بازیکن این تیم بود. شاهین هم تیم خیلی جذابی بود. بازیکنانی مثل شاه‌نباتی و یکه بسیار مطرح بودند و قلعه‌نویی هم میانه گردان تیم بود. متاسفانه در آن دوره تنها بازیکنان استقلال و پرسپولیس به تیم ملی دعوت می‌شدند و در نتیجه کمتر اسمی از این بازیکنان مانده است
اینها را نوشتم تا به یاد تراکتورسازی اوایل دهه ۷۰ برسیم. شخصی به نام واسیلی گوجا که نام مطرحی در فوتبال رومانی نبود و بعد از جدایی از تراکتور هم نشد، مربی این تیم شد.  انگار دست تاریخ در و تخته را بهم جور کرده بود؛ در طول یکی دو سال تراکتورسازی تبدیل به قطب فوتبال کشور شد. ناگهان تیمی ساخته شد که شش بازیکن ملی‌پوش داشت!!! بازیکنی مثل اکبر ذوالمجیدیان هرگز در حد بازیکنان متوسط لیگ نبود، چنان در آن تیم می‌درخشید که تیم ملی دعوت شد. بازیکنانی مانند دکتر نیک‌مهر، برادران دین‌محمدی، خطیبی، باقری، شالچی، حسن صادقیان (زیکو) و در نهایت حسین حسن‌دخت چهره‌های اصلی این تیم بودند که با باخت بیگانه بودند. بیش از بیست بازی در بازی‌های خانگی نباختند و اگر لیگ سراسری به شکل لیگ برگزار می‌شد و درخشش بی‌نظیر غلام‌پور در نیمه‌نهایی نبود حتما یک مقام قهرمانی با خودشان به ارمغان می‌آوردند
شالچی و حسن‌دخت دفاع‌های راست و چپ تراکتور بودند و کسی نبود که بتواند توانایی تراکتور در بازی از جناحین کتمان کند. یکی از روش‌های عالی گل‌زنی تراکتور ارسال از کناره‌ها و استفاده از قدرت سرزنی خطیبی و شیخ‌لاری و گاه باقری بود. متاسفانه از آن تیم دیگر حسن صادقیان و دکتر نیک‌مهر و واسیلی گوجا بین ما نیستند. حسین حسن‌دخت هم به آنها پیوست تا تیم دوست‌داشتنی ما در جای دیگری شکل بگیرد و آنها دور هم جمع شوند

Saturday, November 10, 2018

مشکل ورزشگاه آزادی

چند ساعتی به بازی پرسپولیس در آسیا مانده است و اعلام می شود که ورزشگاه پر شده است. از یک طرف باعث خوشحالی است که این قدر تمایل برای پیروزی وجود دارد و از طرف دیگر این موضوع به ضرر است

با چند مثال بحث را واضح می کنم. فرض کنید که قرار است در امتحانی شرکت کنید و شما را از پنج ساعت قبل از بازی سر جای خود بنشانند و بگویند منتظر بمان تا نوبتت شود. همین بلا را سر امتحان رانندگی هم می آورند؛ نفر آخر باید ساعتی منتظر شود تا نوبتش شود. در نتیجه اعصاب و روان شما بهم می ریزد و لحظه های حساس تصمیم گیری شما از روی احساس و مبتنی بر هیجان خواهد بود

مثال دیگری بزنم، فرض کنید برای رفتن به خانه برادر یا خواهرتان باید ساعت ها رانندگی کنید و وقتی به آن شهر برسید ناهار آماده نباشد. طبیعتا چون مسیر طولانی طی کرده اید انتظارات شما بیشتر از فردی است که مسیر کوتاهی رفته است

در همین جا به داستان ورزشگاه آزادی نگاه کنید. ما انتظار داریم که تماشاگران ورزشگاه را برای حریف جهنم کنند؛ در حالی که این طرفداران چهار پنج ساعتی انرژی خود را تخلیه کرده اند و خسته هستند، عصبی هستند و آماده انفجار هستند. از طرف دیگر، چون زحمت زیادی برای ورود به ورزشگاه کشیده اند انتظارات آنها افزایش یافته است. در روان شناسی مدرن همواره صحبت از این است که انتظارات و خشم با هم ارتباط نزدیکی دارند. وقتی انتظارات این تماشاگران برآورده نشود، آماده خشمگین شدن هستند

با این شرایط ما چه انتظاری از این ورزشگاه باید داشته باشیم؟

برای آنکه شرایط را بهتر درک کنیم، می توانیم به دوره انتخابات در ایران نگاه کنیم. هیجان زیاد، هزینه زیاد، افزایش غیر منطقی انتظارات و نتیجه طبیعی آن: خشم و افسردگی شدید پس از چند سال

این را به خصوص برای دوستانی نوشتم که خیلی خودشان را روشنفکر می دانند و ما فوتبالی ها را بخاطر بی عقلی شماتت می کنند :) در حالی که خودشان در فضای سیاسی همین روند را دارند