Sunday, December 31, 2006

پایان



در شأن من به دُردی کشی ظن بد مبر              که آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم


اول از همه باید از بهترین دوستانم تشکر کنم:
جادی بسیار عزیز برای ابتکار بی نظیرش که فوق العاده بود ، امیدوارم که بتواند با تکمیل آن در موارد جدی تر هم از آن استفاده کند. ایده بسیار جالب بود و با توانایی های جادی سازگاری داشت. مثل همیشه مرا شرمنده خود کرد. همیشه مرهون لطف و زحمات جادی و لیلا هستم و خواهم بود.
از
پویان نازنین تشکر مخصوص دارم.
پستی در وبلاگش نوشت که جدا مرا شرمنده کرد. مسلما استحقاق نیمی از گفته هایش را ندارم. همیشه به من لطف دارد و یکی از بهترین دوستانی است که تا کنون داشته ام. ممنون همه زحماتش و لطفش هستم. در ضمن شرمنده این دو دوست بسیار خوبم شدم که مرا در بازی شب یلدا دعوت کردند و من برای اجرای این رسم آیینی نتوانستم در بازی شرکت کنم. مسلما هر دو جزء عزیزترین های زندگی من هستند و همین جا رسما از آن دو معذرت خواهی می کنم.

از لیلا دوست نادیده ام برای کامنتی که گذاشته است، تشکر می کنم. لیلا همیشه به من لطف داشته است و با این که ندیده امش، ولی بارها برای من کامنت گذاشته و مرا امیدوار کرده است. کامنتی که در اینجا گذاشته آن قدر مفصل نوشته که به آدم حس اهمیت دست می دهد. ممنون
از رضا شیرالی تشکر می کنم. اس ام اس روحیه بخشی زد که فراموش نمی کنم. امیدوارم که پس از امتحان رزیدنتی به نوشتن ادامه دهد.
از سایر دوستان که در این مدت کامنت گذاشتند ممنون هستم.


خوب هر آغازی پایانی دارد، این ماییم که پایان ها را زیبا و دوست داشتنی یا غمگین و ناراحت کننده می بینیم. دلتنگی ها هم پایان خودش را دارد. لازم نیست حتما به خوشی و وصال تمام شود، می تواند به شکلی دیگر تمام شود. آخرهای هفته می شود به جای دلتنگی نشست و حسرت خورد، یا این که اصلا الان بهانه خوبی برای فکر کردن داشت ... بماند .. شاید اگر بخواهیم از دلتنگی ها بنویسیم بیخود همه روزها مشغول باشیم، چه کاری؟.. اما باید تمامش کرد، چرا؟ چون ما آمده بودیم قصه ها جان بگیرند، ولی وقتی داریم قصه ها را می کشیم بگذار کشتن ها را تمام کنیم. چرا قصه؟
فقط به لحظه ای فکر کن که می خواهی قصه ای برای کودکی بگویی (که میتواند شروین کوچک باشد) تا خوابش ببرد و فرض کن مانند آنها که می گویند باید منطقی دوست داشت، فرزند چوپان عاشق دختر چوپان شده باشد. آن وقت قصه را مرور می کنیم : «پسر چوپان عاشق دختر چوپان شد و آنها با هم زندگی خوشی را آغاز کردند». نگاهت به روی صورت کودک برمی گردد. لبخند روی لبش ماسیده است؛ همین؟! خوب راست می گوید جوابش را بده. حالا می توانی کلی تخیل کنی؛ که مثلا گنجی پیدا می کنند و پولدار می شوند یا آن که خان محل از دختر خوشش می اید مجبور می شوند فرار کنند. اما نه فایده ندارد. داستان بی مزه است. حالا داستان را این گونه آغاز کن، پسری از کسی خوشش آمد که شبیه خودش نیست، فرض کن اصلا عقل می گوید که ... و تازه در گذشته پسرک ....
دیدی چقدر داستان جذابی می شود. خوب ما هم برای همین آمده بودیم، اما من چکار می کنم؟ چون آخر همه این داستان ها تلخ است، من تعریفش نمی کنم. مگر قرار است همش داستان ها تمام شوند؟ هر کس هر جور دوستش دارد تمامش کند. اصلا بگذار آدم های منطقی فرض کنند آن پسرک یک دختر مشابهش پیدا کرد و آن دختر هم خوشبخت شد. اصلا بگذار آنها موعظه کنند. بگذار ادم های رمانتیک بگویند ناگهان نظر دختر عوض شد و قبول کرد. بگذار ادم های بدبین بگویند پسره از ناراحتی مرد. ما که می دانیم آخر قصه چه شده است. بگذار دیگران تعریفش کنند.
من چکار می کنم؟ خوب، من به جنگ نا امیدی ها می روم، البته بی سپر، بی شمشیر، بی نیزه، بی شعر، بی کلام؛ من سکوت می کنم. همین.
تو از دل شیدای من مبر امید
             که اکنون با سکوت حرف می زنم

Wednesday, November 22, 2006

روزه سکوت



اگر نوشتن در وبلاگ باعث بشه دختری که بهش علاقه مند هستین تصویر نادرستی از شما در ذهنش بسازه، و حرف های شما رو بسیار نا مطلوب تفسیر کنه، چکار میکنید؟

من تصمیم گرفتم از امروز 1 آذر که این اتفاق افتاد تا 40 روز ننویسم.


در زلف چون کمندش ای دل مپیچ، کانجا ------- سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

Thursday, November 16, 2006

واژه ها حقیر شده اند


بانو! گله داشتی، از من، از شعرهایم، از گفته هایم
بانو از من گله داشتی
              مدت هاست در شعرم نامی از تو نیست
              و نه نامی از هیچ پری روی دیگری

بانو! گله کردی از من، از سکوت من
           از نبود من، از بی عشقی من
از من گله کردی، از بی وفایی من
           از تب تند و عرق پس از آن
اما بانو، مگر می شود ما و بی عشقی
                                     ما و سکوت
                                     ما و هجرت
                                     ما و دوری
                                     آن هم از تو!!!

بانو! واژه ها حقیر شده بودند
    خواستم بگویم که دلم اسیر زندان نگاه توست
    به یاد آوردم آزادگان اسیر زندان ها هستند
    خواستم بگویم دوری ات شکنجه روح بیمار من است
    به یاد آوردم که شکنجه مهرورزی دژخیمان است
    خواستم بگویم که بی تو تنهای تنهایم
    به یاد آوردم تنهایی تقدیر ناگزیر من است
    خواستم بگویم دوستت دارم
    به یاد آوردم دوستان یک به یک می روند

آری بانو، واژه ها حقیر شده اند، من سکوت نکرده ام


آبان 1385

Friday, November 10, 2006

فرار زیبایی ها



دفعه قبل در مورد فرار مغزها نوشتم. خبری به دستم رسید سخا ناراحت کننده، مبنی بر این که زیباترین خبرنگار زن دنیا با نام میترا طاهری ایرانیه. وقتی این خانم رو دیدم، با خودم گفتم کل فرار مغزها یه طرف فقدان این خانوم یه طرف


البته اخبار جدیدی به ما رسیده که این خانوم اصلا فرانسوی و دورگه است با نام ملیسا.
به هر حال به نظر من که ایشون یه چهره بین المللی هستند . هر جا باشن باید زیباییشون رو ستایش کرد

برای دیدن کل عکس ها مراجعه کنید به
این سایت



من ستایشگر زیبایی ها هستم

Sunday, November 05, 2006

فرار مغزها



برای افطار خونه احسان بودیم. تعدادمون دقیقا هفت نفر بود. برگشتنی با ممد داشتیم حساب می کردیم که چطور دیگه خبری از اون سفره های بزرگ افطار نیست، دیدیم نصف بچه ها رفتن و اینجا نیستن. دیدم بد نیست یه آماری بدم ببینم چه خبره.

از فامیل شروع می کنم: خواهر بسیار عزیزم پریسا (مهندسی شیمی از پلی تکنیک - اتریش)
پسرعموی عزیزم حسین (پزشکی ارومیه، آمریکا)
سیامک دوست همیشگی و عزیزم (مکانیک پلی تکنیک - آمریکا)
یاسمن بسیار عزیز (شیمی الزهرا - آلمان)
آرش نازنین (پزشکی تهران - آلمان)

دوستان هم کلاسی دوره مدرسه و دانشگاه
سینا ستاری (مکانیک علم و صنعت - آمریکا)
محمد عطارد (پزشکی شهید بهشتی - استرالیا)
آزاد شادمان (برق تهران - کانادا)
مهراد واعظی (صنایع شریف - انگلستان)
حسین درویش (عمران شریف - استرالیا)
احسان ارحامی (عمران شریف - آمریکا)
فرزین حبیب بیگی (المپیادی - آمریکا)
کاوه خجسته (المپیادی - آمریکا)
علیرضا امیرخیزی (المپیادی - آمریکا)
بهنام عطاران ( ... شریف - آمریکا)
حمید معمارزاده (برق خواجه نصیر - کانادا)
سارو معمارزاده (برق خواجه نصیر - انگلستان)
امیرعباس محمدزاده (برق خواجه نصیر - استرالیا)
...

و آنان که خواهند رفت:
محمد و آرش و ...


شما بودید دلتنگ نمی شدید؟

Friday, October 27, 2006

تولستوی و آزادی



گاو آزادی ندارد، چون از درک یوغ خود قاصر است


تولستوی

Saturday, October 21, 2006

فقر


هوا دلگیر و آسمان خاکستری
در راستای یکی پیاده رو
مردی فقیر در گذر است
مردی که گرسنه است
مردی که بی خانه
مردی که نمی تواند عاشق باشد
مردی که می لرزد چونان سگی در زمستانی
مردی بی رفیق
مردی بی رمق
مردی بیمار با کفشی پاره
مردی در راستای یکی پیاده رو
هوا کماکان دلگیر و آسمان خاکستری ست


برتولت برشت با ترجمه علی عبدالهی