پایان
در شأن من به دُردی کشی ظن بد مبر که آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم
اول از همه باید از بهترین دوستانم تشکر کنم:
جادی بسیار عزیز برای ابتکار بی نظیرش که فوق العاده بود ، امیدوارم که بتواند با تکمیل آن در موارد جدی تر هم از آن استفاده کند. ایده بسیار جالب بود و با توانایی های جادی سازگاری داشت. مثل همیشه مرا شرمنده خود کرد. همیشه مرهون لطف و زحمات جادی و لیلا هستم و خواهم بود.
از
پویان نازنین تشکر مخصوص دارم.
پستی در وبلاگش نوشت که جدا مرا شرمنده کرد. مسلما استحقاق نیمی از گفته هایش را ندارم. همیشه به من لطف دارد و یکی از بهترین دوستانی است که تا کنون داشته ام. ممنون همه زحماتش و لطفش هستم. در ضمن شرمنده این دو دوست بسیار خوبم شدم که مرا در بازی شب یلدا دعوت کردند و من برای اجرای این رسم آیینی نتوانستم در بازی شرکت کنم. مسلما هر دو جزء عزیزترین های زندگی من هستند و همین جا رسما از آن دو معذرت خواهی می کنم.
از لیلا دوست نادیده ام برای کامنتی که گذاشته است، تشکر می کنم. لیلا همیشه به من لطف داشته است و با این که ندیده امش، ولی بارها برای من کامنت گذاشته و مرا امیدوار کرده است. کامنتی که در اینجا گذاشته آن قدر مفصل نوشته که به آدم حس اهمیت دست می دهد. ممنون
از رضا شیرالی تشکر می کنم. اس ام اس روحیه بخشی زد که فراموش نمی کنم. امیدوارم که پس از امتحان رزیدنتی به نوشتن ادامه دهد.
از سایر دوستان که در این مدت کامنت گذاشتند ممنون هستم.
خوب هر آغازی پایانی دارد، این ماییم که پایان ها را زیبا و دوست داشتنی یا غمگین و ناراحت کننده می بینیم. دلتنگی ها هم پایان خودش را دارد. لازم نیست حتما به خوشی و وصال تمام شود، می تواند به شکلی دیگر تمام شود. آخرهای هفته می شود به جای دلتنگی نشست و حسرت خورد، یا این که اصلا الان بهانه خوبی برای فکر کردن داشت ... بماند .. شاید اگر بخواهیم از دلتنگی ها بنویسیم بیخود همه روزها مشغول باشیم، چه کاری؟.. اما باید تمامش کرد، چرا؟ چون ما آمده بودیم قصه ها جان بگیرند، ولی وقتی داریم قصه ها را می کشیم بگذار کشتن ها را تمام کنیم. چرا قصه؟
فقط به لحظه ای فکر کن که می خواهی قصه ای برای کودکی بگویی (که میتواند شروین کوچک باشد) تا خوابش ببرد و فرض کن مانند آنها که می گویند باید منطقی دوست داشت، فرزند چوپان عاشق دختر چوپان شده باشد. آن وقت قصه را مرور می کنیم : «پسر چوپان عاشق دختر چوپان شد و آنها با هم زندگی خوشی را آغاز کردند». نگاهت به روی صورت کودک برمی گردد. لبخند روی لبش ماسیده است؛ همین؟! خوب راست می گوید جوابش را بده. حالا می توانی کلی تخیل کنی؛ که مثلا گنجی پیدا می کنند و پولدار می شوند یا آن که خان محل از دختر خوشش می اید مجبور می شوند فرار کنند. اما نه فایده ندارد. داستان بی مزه است. حالا داستان را این گونه آغاز کن، پسری از کسی خوشش آمد که شبیه خودش نیست، فرض کن اصلا عقل می گوید که ... و تازه در گذشته پسرک ....
دیدی چقدر داستان جذابی می شود. خوب ما هم برای همین آمده بودیم، اما من چکار می کنم؟ چون آخر همه این داستان ها تلخ است، من تعریفش نمی کنم. مگر قرار است همش داستان ها تمام شوند؟ هر کس هر جور دوستش دارد تمامش کند. اصلا بگذار آدم های منطقی فرض کنند آن پسرک یک دختر مشابهش پیدا کرد و آن دختر هم خوشبخت شد. اصلا بگذار آنها موعظه کنند. بگذار ادم های رمانتیک بگویند ناگهان نظر دختر عوض شد و قبول کرد. بگذار ادم های بدبین بگویند پسره از ناراحتی مرد. ما که می دانیم آخر قصه چه شده است. بگذار دیگران تعریفش کنند.
من چکار می کنم؟ خوب، من به جنگ نا امیدی ها می روم، البته بی سپر، بی شمشیر، بی نیزه، بی شعر، بی کلام؛ من سکوت می کنم. همین.
تو از دل شیدای من مبر امید
که اکنون با سکوت حرف می زنم


