Wednesday, July 26, 2006

خوشحال و شاد و خندانم - بچه های کار

فاضله یونسی - 14ساله - افغان - بین 1381 تا 1383 به انجمن حمایت از کودکان کار رفت و آمد می کرد. در این مدت به کلاس های عکاسی، نقاشی، سرود، قصه خوانی، خبرنگاری شرکت کرد. در دومین جشنواره عکس کودک کانون فکری کودکان و نوجوانان مقام دوم را کسب کرد. در سال 1383 به همراه خانواده به افغانستان بازگشت. شوهر جوانش در اوائل سال جاری به ایران آمد و همراهش نامه فاضله را به ایران آورد. در زیر بخشی از نامه فاضله که در خبرنامه انجمن چاپ شده، می آید (غلط های املایی مشابه نامه است)
خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا رو می دانم
خنده کنم من ، دست بزنم من ، پا بکبم من ، شادانم بیاید با هم بخوانیم ترانه زندگانی
عمر ما کوتاهست چون گل صحراست پس بیایید شاد کنیم
با عرض سلام [...]
خانم بناساز دلم برای همه برای شما برای انجمن تنگ شده دلم می خواهد دوباره برگردم [،] اگه این دفعه ایران بیایم دیگر رنگم را به افغانستان لعنتی نمی زنم چون پدرم بیکار چیزی پول داشتیم مصرف شد . حالا زیر معنت [منت] عموها و پسرعموها هستیم. روزهایی که در ایران بودیم یادم می آید به گریه می افتم
غذای ظهر و شب ما چای تلخ و نونه. خانم نمیدانم نامه ای که فرستادم به دست شما رسیده یا نه [...]خانم خواهش می کنم یه کاری کنید دوباره بیاییم و به من زنگ بزنید [...]خانم بناساز جان به بچه ها بگویید درسهایتان را با زحمت بخوانید چون من الان احتیاج یک نقطه خط شده ام. کاشکی نمی آمدیم. خانم افغانستان هیچ وقت درست نمی شود چون این که من می بینم نمیشه با حسرت مردم. حسودی گدایی همه چیز. خانم [!] نیاز 5 ماه از ما دور بود تابستان که رفت نزدیک عید قربان آمد. مادرم شب و روز گریه می رکد تا تکلیف عصابش [اعصابش] برایش پیش آمد. حالا نیاز هم بیکار است و برای نان پخته کردن به کوه دنبال هیزم می رود خیلی می ترسیم چون خدایی نکرده مین انفجار نکند پارسال چند تا بچه تو محل ما کشته شدن.[...]

لطفا ما را به ایران بخواهيد


می خوام برم  کوه / شکار آهو / تفنگ من کو لیلی جان / تفنگ من کو ... / بالای بومی / کفتر پرونی / بالای بومی / کفتر پرونی / با خون عاشق / لیلی جان نامه نوشتی
جدایی سخت است اما تحمل باید کرد.
 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
     عهد نابستن به از آن که نبندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
     باید که اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

"سعدی"
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آنیتا دوست صمیمی فاضله بود که در 13 سالگی این شعر را گفته:

به یاد کودکان کار
به یاد کار آنان
آنان کارگرند
سرگردان و بی چاره
همیشه کار و کار
بازی و تفریحی کجاست؟
ما کودکان کاریم
ما دنیا را می سازیم
ما می گوییم کارگریم
چه کسی می شنود؟
این حرف های قشنگ را
این حرف های تکراری
کودکان خیابان
بی سرپناه و سرگردان
کارگران کوچه ها
بازار و خیایان ها

1 comment:

leila said...

خیلی تاثیر گذار بود. ولی واقعا این کشورها ایران و افغانستان و عراق کی درست می شن؟