Sunday, September 24, 2006

برای جادی عزیز



مردکی آنجا ایستاده بود
نامش را نمی گویم
       - دیکتاتورها را همه می شناسند
به سکوت فرمان می داد
بر سکوت فرمان می راند

و تو سکوت را بهانه کردی
و لال ها را به جرم سکوت
        ناسزا گفتی

کنون غروب را نظاره کن
غروب پسرک شانزده ساله ای است
که دنیا را می خواهد
که خورشید را جستجو می کند
او را راه گم کرده است
از تو نشان خورشید را می خواهد
اما لال بود و تو ندانستی
و تو با همه عظمتت
با همه مهربانی ات
نفرت را به او هدیه دادی


2/7/1385 برای ج.

4 comments:

jadi said...

آقا یک جورهایی متحول شدیم.
شرمنده . البته اگر منظورت اون چیزی باشه که من درک کردم ! ولی به هرحال اون چیزی که من برداشت کردم بد نبود چندان

namdar said...

بابا چه خبره.!!
Wow

Anonymous said...

rooye pol dokhtaraki bipast ..dobe akbar ra bar ghardane oo khaham avikht...ziba minevisi .

anahita said...

sar bezan be manam ...anonymouse balaii khodamam.